تاریخ انتشار: ۳۰ تیر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
داستان 256، قلم زرین زمانه

بدون نام

صداي برخورد يك جور فلز مي آمد و من هشيار بودم.هشيار هشيار نه؛ فقط شبيه خلسه بعد از خواب و قبل از بيداري كه فقط گوشها كار مي كنند چون هميشه كار كردنشان ناخواسته است.صداي به هم خوردن درهاي بزرگ فلزي، چيزي شبيه گاوصندوق كه انگار تكه هاي لاستيكي براي خفه كردن صداي برخورد بينشان گذاشته شده بود كه البته چيزي از صداي هولناكشان كم نمي كرد.هنوز نمي شد چشمها را باز كرد.اما حس ديگر ناخواسته شروع به كار كرده بود.پوستم لمس بود از نوع لمسي اي كه وقت پايين آمدن از قله حس ميكردم،كه اگر گوشه پوست صورتم را بگيرم كامل و يك تكه ور مي آيد.اما حالا پاها از مچ به پايين را هم شامل مي شد.حركت ناممكن ترين كار دنيا بود و هنوز صداي برخورد گاه به گاه فلز مي آمد انگار روي هم كشيده شود و بعد برخورد؛صداي قدم هاي محكم با كفش پاشنه دار روي سراميك.سراميك سفيد اولين رنگي بود كه به نظرم آمد. براي مطمئن شدن با هرچه توان نداشته،چشمها را باز كردم.سطحي فلزي در برابر م بود و زيرم و پايين و بالا.سقفي چندان نزديك كه تقريبا مماس با نوك بيني.بايد از برخورد بازدم با سقف متوجه اش ميشدم.اما لمس بود پوستم.فقط مي شد انعكاس تصويرم را بر روي سطح موج دار فلز ببينم.و در روبرو من بودم با موهاي پخش شده بر سفيدي زيرم.اگر پدر بود مي گفت از شبق مشكي تر يعني اين. صداي كفش پاشنه بلند نزديك تر بود و ترس ديدن خط هاي كبود كه حتماَ لبهايم بود بر زمينه روح مانند صورتم فكر فرياد را تشديد ميكرد اما لبها باز نمي شد.با هيچ فشاري باز نمي شد و چون دوباره تصوير محو را گشتم نوار باريك سفيدي دور چانه را گرفته بود تا سقف سر.پايين تر صورتي روي فلز موج برداشته بود و بعد فقط سفيدي بود.پس هنوز لباس صبح را به تن داشتم.باز صداي كشيده شدن فلزها بر روي هم آمد.اينبار آنقدر نزديك كه بوي خون خشكيده را شنيدم همراه با بوي بتادين. عجيب بوي ماندگي مي داد.بوي رطوبت مانده بوي نا،بوي نفس مرده.فكر مرده يادم آورد آخرين تصويري كه از خودم ديده بودم دمر افتاده كف اتاق پذيرايي روي فرش در فاصله كاناپه و ميز وسط .دامن عروسك چيني شكسته زير دستم بود و من آرام آرام مي خوابيدم و از بالا خواب رفتنم را تماشا مي كردم.نيازي به كشف و شهود نبود همه چيز به يادم بود.لبخند زدم اما نوار سفيد جايي براي حركت لبها نگذاشته بودپس تمام شد. راحت تر از آن بود كه فكر مي كردم.پس بي حسي عادي بود و شنيدن آنطور كه مي گفتند. اما چرا بالا نيستم.اين پايين با حس هاي زميني با سوزش چشمها و جايي كه نمي دانم كجا بود ؟...زنده ام؟ زنده ام و اينجا حكماَ سردخانه.با كشوهاي فلزي و درهاي گاو صندوقي همان طور كه نشان مي دهند. حتمان شست پاها را هم به هم بسته بودند باز فكر فرياد آمد اما ممكن نبود باز.حتي برآوردن ناله اي از گلو.انگار سيب حوا در گلويم بود.اما من كه آدم نبودم.كفشها آنقدر نزديك بودند كه ميشد صداي هن و هن نفس خسته صاحبشان را شنيد و صداي قرقر و فحش هاي زير لبي اش را.فقط اگر مي شد ناله اي كرد نجات مي يافتم.اما نمي شد.هيچ جور.اگر بيرونم مي كشيد از چشمهاي بازم مي فهميد.يعني مي كشيد؟تا كي مي توانستم بيدار بمانم و بازشان نگه دارم، با اين سوزش چشمها در اين سرما و لمسي مطلق؟ ايستاد. يعني می شود جلوي من باشد؟معجزه اتفاق افتاد بوي عرق زنانه اش آنقدر نزديك شد كه مطمئن شدم درگاوصندوقي مرا باز كرده است فقط مانده بود كشيدن كشو با صداي زيباي ساييده شدن آهن.كشيد و چنان كه فقط درد را حس كردم و بوي خون سرم در بيني ام پيچيد.
مزه قرص هاي آهن ميامد.بوي خاك خيس.خاك عميق كه خيس مانده.چرخيدم چيزي روي بازويم شكافت صداي برش پارچه.لبه زير دامني اش را گرفتم به دندان، يك شكاف كوچك.با دستي كه خشك خون بود جرش دادم.چانه زيبايش هنوز در مچم فرو بود هديه قبولي.عروسك قشنگم.خواستم دامنش را درست كنم.سراميك سفيد سرم داد كه شكست.چانه اش توي مچم بود از كنارش خون مي پاشيد.كشيدمش بيرون كه پاشيد توي چشمها بوي خون هيچ وقت اين قدر نزديك نبود.

.محكم كشيدمش با دندان و دست.تور سفيد را پيچيدم روي شكافي كه از ميانش رگها و عصب ها پيدا بود. اما زود خيس شد.خيسي قرمز. دامن ارغواني اش را كشيدم زير دستم تا فرش لك بر ندارد.

سرد مي شدم.آرام آرام لرزيدم.بعد داغ شدم.داغ.پوستم مي سوخت معده ام مي سوخت.سيگار.هزارتا كه با هم روي پوستم خاموش مي كردند. صداي تپيدنم را مي شنيدم قلب گنجشك.بينهايت در هر ثانيه بعد رفت داغي اش با خون مي رفت.باز زمستان شد.چله.6ماه گذشته بود؟ كوبيدن دندان ها.لبه يكي اش پريد.بالا يا پايين نفهميدم.با تكه اش بازي بازي مي كردم با زبان.افتاد به گلويم.فرو دادمش.خراشش بر مري را حس مي كردم.از آن دردهاي خوش آيند.درد دندان لق كه با زبان بازي اش بدهي.حالا ديگر تشنج بود و سبكي.انگار با هر قطره اي كه ميرفت يك كيلو سبك مي شدم تا ديگر از حجم آزاد شدم.بخار شدم اما در گور باريدم.براي سياهي بايد گفت مثل گور نه شب. چشم بهش عادت نمي كند شب سفيدترين بود.از شكاف پارچه كه حكماّ كرباس بود دستم تا بازو بيرون آمد دور گردنم را باز كردم.انگار كه هوايي بود.طاق باز شدم.بوي خاك شدت يافت.از فاصله پنج لحدي كه كداميكيشان چيده بود خاك مي ريخت روي پل بيني كه پخش مي شد روي گونه ها كم كم تمام نيمه پاييني صورتم را پر مي كرد.

هيچ صدايي نبود شايد هم نمي شنيدم.آنقدر سكوت بود كه نشود گفت كدام است.چه فرقي داشت؟ مهم چيزي بود كه ديگر نبود كه نمي دانستم چه بود.شايد آب! كي مي داند تشنگي يعني چه؟ صداي شر شر آب با جيغ زني در گوشم مي پيچيد كسي هم ناله مي كرد از گلو... ياد درد در بازويم پيچيد روي چيز سردي غلتانده مي شدم و آب كه از زير پوستم مي سريد نه گرم بود نه سرد.چيزي از پيچيدن هفت تكه بر تنم يادم نبود. خارش در تنم پيچيد چيزي از تنم بالا مي رفت. يا پايين مي آمد.چه فرقي داشت؟

تن چيزي بود كه بيرون از كرباس باشد.از نوك انگشتم.كداميكي نفهميدم. اما بعدش سوزش بود فقط.اسيد فرميك در خونم دويد.شروع كرد گوشه ناخنم را جويدن.توان پس زدنش هم نبود يعني بي فايده بود.هر گوشه ناخنم مي سوخت.توان خواب رفتن هم نداشتم.لبه پلك راست هم آتش گرفت اين يكي بزرگتر بود.بزاقش با اشكم آلود. خواستم اشكم را بچشم كه خاك دهانم را برداشت.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



آرشیو ماهانه