May 2007


داستان 119، قلم زرین زمانه
گودال

به نوبت چشمبندشان را برداشتند و به داخل اتاقی خالی هلشان دادند. و"او" همان گوشه درگاهی روی زمین ولو شد. لایه ای از خون خشک شده سراسر صورتش را پوشانده بود . خارش زخم لخته بسته وادارش کرد تا ناخودآگاه...



داستان 118، قلم زرین زمانه
يك روز كاملا عادي

پشت در ايستاده ام درست جاييكه چند ساعت پيش از آن خارج شده و فكر همه چيز را كرده بودم.ساعت شماطه دار سر ساعت شش به صدا در مي آمد.با اينكه بلند شدن سر اين ساعت برايش عادت شده بود...



داستان 117، قلم زرین زمانه
آن انار كه غريب ماند

تاجماه بيوه شد . تاجماه زيبا، زيباترين زني كه آن آبادي دوربه خودش ديده بود شايد . آبادي ميان ديواره هاي دو كوه بود ، آنجا كه برف نشسته بر رويشان مي شد رود و خودش را تا آسياب ده...



داستان 116، قلم زرین زمانه
تابوت مردي كه نمي دانست براي چه مرده است

باران يك ريز مي باريد . يك جوري از سر تندي و دشمني شايد . مي خواست هر چيزي كه سر راهش بود را بشويد و با خودش ببرد . يقه ي پالتويش را بيشتر بالا كشيد . موهايش كاملا...



داستان 115، قلم زرین زمانه
تابلو را دریا با خودش برد

شايد عادت كرده اي به اين راه كه هر روز از خانه ات شروع مي شود و مي رسد به ميدانگاهي وسط روستا . دلم مي خواهد روستا را در دامنه ي يك كوه بكشم از آنها كه تا كمر...



داستان 114، قلم زرین زمانه
مرغ مینا

قرار شد مجلس آخرش را به اصرار من تو مسجد رو به روي ادارهاش بگيريم. كار به كار كسي ندارم؛ اما همهاش فكر ميكردم كه من يكي بايد براش سنگ تمام بگذارم. زودتر از همه هم رسيدهام. پوشة آگهيها...



داستان 113، قلم زرین زمانه
یک اتفاق ساده

موسي گفت : « داشتم بالا مي رفتم .تو پاگرد يازدهم بود كه ايستادم تا نفس تازه كنم . صداي گرپ گرپِ پاهايي را شنيدم كه از پايين به بالا مي آيد . بعد ديدم كه انبار دار است...



داستان 112، قلم زرین زمانه
خاکستری

هِن هِن کنان و عرق ریزان می رسم به خانه ، کیسه های پلاستیکی گره خورده به انگشتانم را رها می کنم تا زودتر از شرِ مانتو و روسری خلاص شوم و بعد..... اول پیغام ها، دگمه پیغام گیر را...



داستان 111، قلم زرین زمانه
درمانده

بالاخره چراغ سبز شد دستم را گذاشتم روی بوق. این چراغ های پشت سرهمِ خیابان آزادی برای آدم اعصاب نمی گذارد حالا اگر چندتا رانندهﯼ جلوتر هم در حال چرت زدن باشند یعنی باید باز هم پشت این چراغ بایستی....



داستان 110، قلم زرین زمانه
بدون نام

آنروز عصر حسين مشغول نوشتن خاطرات روزانه در دفترچه اي كه مخصوص اين كار داشت بود ء او هر روز نيم ساعت را به اين كار اختصاص مي داد و پس از چند سال حال توانسته بود يك دفترچه خاطرات...



داستان 109، قلم زرین زمانه
بوی تند برهنگی

چيزي مثل صاعقه اي نقره اي به روحم زد .مثل مارگزيده ها به خود مي پيچيدم .صداي در هم شكستن بال پروانه ،پرده ي گوشهايم را مي آزرد.پروانه هايي را كه آرام با احتياط به كاغذ سنجاق مي كرديم و...



داستان 108، قلم زرین زمانه
وقتی که من عاشق می‌شم

و من با او آشنا ام..همیشه آمدنش را میفهمم... آن حس دلپذیر خنک که از پشت گردنم رد میشود.. دستهایم که بی حسند اما داغ..و برق چشمهایم وقتی در آینه نگاه میکنم... وقتی میآید ..نفسهایم کوتاه تر اما عمیقتر میشوند.....



داستان 107، قلم زرین زمانه
سمفونی روز هفتم در چهار مومان

آفرید.او را بصورت خدا آفرید.ایشانرا نر و ماده آفرید و در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود فارغ گشت و در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود آرامی گرفت. {عهد عتیق/ سفر پیدایش} روز...



داستان 106، قلم زرین زمانه
بدون نام

هنوز صداي پُر طنين سوت برجكها تو گوشِت سوسو مي‌زنه. مثل آژيرهاي جنگ جهاني دوم. بوي خون. بوي كِز سوختن گوشت؛ درست مثل كلّه‌پاچه. كليد رو كه به در برجك ميندازي و درو وا مي‌كني، همه چي دوبله مي‌شه: صداي...



داستان 105، قلم زرین زمانه
آقای نویسنده

آقای نویسنده نشست جلوی کامپیوتر . تمام روز فکر کرده بود، تمام روز با خودش کلنجار رفته بود و آخر سر، تصمیمش را گرفته بود، امشب باید بهترین داستانش را مینوشت. کامپیوتر از صبح روشن مانده بود . صفحه را...



داستان 104، قلم زرین زمانه
یک روز مثل همیشه...

دستانم را بغل گرفته بودم و به آهنگ سردی که از لا به لای دندانهایم بیرون می زد گوش میدادم .کم کم داشتم دخترک کبریت فروش را درک می کردم که ... می رسونمتون آقا سوار شید .- می رساندم،...



داستان 103، قلم زرین زمانه
این خانه عجب سقف دنجی دارد

بکش! بگذار به حساب اینکه کش می آید این خانه را که هر روز بزرگتر می شود و انگار خدا توی دودکش آن فوت می کند و تو دود می کنی و خانه بزرگتر می شود. یکی نیست داد بزند...



داستان 102، قلم زرین زمانه
آجر

از پله ها پائین می آید مثل خار نرمی توی مردمک من فرو می رود. تا او برسد به پلۀ اول که هان پلۀ آخر است همۀ مغناطیس چشمانم را جمع می کنم و محکم می کوبم به قوزک پایش...



داستان 101، قلم زرین زمانه
توپها و جمجمه‌ها

کوچه خاکی ما مانند تمام کوچه های جنوب شهر ، بچه زیاد داشت وقتی انها بازی می کردند، از ترس انکه اقدس خانوم توپشان را با چاقو پاره نکند به سمت پنجره شوت می کردند. تا لج او را...



داستان 100، قلم زرین زمانه
جایی کنار دودکش

سنگینی سرما و سبکی بو ، هوا را سبک و سنگین می کردند. بعضی وقتها سرما، بعضی وقتها هم گرمای بو ، سوز هر دو ، موهای زردم را سیخ می کرد. پوست تیره ای نداشت. سفید، با خطهای کوتاه...



داستان 99، قلم زرین زمانه
از همه چیزت بدم میات

از همه چیز بدم میات . از نقش سایه ام که رو زمین می افته از ابهت این سایه که همیشه دنبالمه از خودم بدم میات .سرم سنگین شده دورانی می چرخم حال عجیبیه انگار مریضم .نمی دونم چرا سرم...



داستان 98، قلم زرین زمانه
سایه

این منم یه یادگاری از پدر و مادرم یه یادگاری که میشد نباشه . واقعا نمی دونم خوشحالی برای چیه؟ این همه غوغا برای چیه ؟مگه هوس رو ابستن شدن حمل کردن و به دنیا اوردن این همه هیاهو داره...



داستان 97، قلم زرین زمانه
زندانی شهر سن

كاغذها را باد برد و اين را ديگر نمي توان تقصير هيچكس انداخت. باد كه ديگر « ر » نبود كه بشود موهايش را كشيد. سنگش زد. لباسهايش را پاره كرد. باد فقط باد است و تازه مو ندارد، و...



داستان 96، قلم زرین زمانه
مورچه آقاجون برگشت

- برگشت، هورا! دیدی. نگفتم ژاندارک ... دیدی من دروغگو نیستم ... آخ عزیزم، کجا بودی؟ از خوشحالی جیغ می‌کشم. ژاندارک هم جیغ می‌کشد. - هورا! برگشت. مورچه‌ی آقاجون برگشت. اکو جلو می‌آید. کله‌اش را نزدیک مورچه‌ی آقاجون می‌آورد و...



داستان 95، قلم زرین زمانه
سفید برفی و قصه شماره‌ها

باز تلفن که زنگ می زند انگشتانت بی تاب می شوند، در هم فرو می روند پشت هم پنهان می شوند یک تصمیم بزرگدر یک بعد از ظهر بیش از حد روشن می تواند این باشد که بدون نگاه کردن...



داستان 94، قلم زرین زمانه
حدود چهل و سه سال پيش بود که پسر قديمي‌ترين خانواده شهر، از قديمي‌ترين خانه شهر، به قصد خودکشي خارج شد

حدود چهل و سه سال پيش بود که پسر قديمي‌ترين خانواده شهر، از قديمي‌ترين خانه شهر، به قصد خودکشي خارج شد . شهر ما، يک ساختمان بود . يا بهتره بگم يک ساختمان، شهر ما بود . هر خانواده در...



داستان 93، قلم زرین زمانه
در جاده‌اي که نمي‌دونستم به کجا مي‌رسه، راه مي‌رفتم

در جاده‌اي که نمي‌دونستم به کجا مي‌رسه، راه مي‌رفتم . جلومو گرفتن . نمي‌دونم چرا . منو به يک زيرزمين بردن . فکر کنم نزديک‌ترين زيرزمين بود . دليل راه رفتنمو پرسيدن . دليل انتخاب کردن اون جاده رو ازم...



داستان 92، قلم زرین زمانه
از دیروز به فردا پل زدم

از ديروز به فردا پل زدم . نمي‌تونم تصميم بگيرم که به فردا برم يا ديروز . فردا مي‌تونه روزي باشه بهتر از ديروز . ولي شايدم نه . اگه از روي پل بگذرم، ديگه نمي‌تونم برگردم . ديروز بهترين...



داستان 91، قلم زرین زمانه
خوشبختی ذوزنقه‌ای

اگراز من مي پرسيدي مرد خوشبختي هستم يا نه؟.راحت مي گفتم بدبختم.اگر جسورتر بودي ومي پرسيدي چرا؟.مي توانستم بدون پرده پوشي بگويم از چيزي كه هستم بيزارم .نه،مي گفتم از نقشي كه دارم بيزارم.اما تو هيچوقت جراتش را نداشتي يا...



داستان 90، قلم زرین زمانه
شست دالی

خواهرم از پدر ومادرمان تا دلت بخواهد درد دل دارد.دو روزمی شود که برگشته و هی می رود بر سراینکه هر چی توی زندگیش بد بیاری آورده، باعث وبانی اش همینها بوده اند.آخرش هم می رسد به انگشت شست پایش...



داستان 89، قلم زرین زمانه
نقطه‌ای وسط پیشانی

« هر کس پیشانی نوشتی دارد که مال خودش است . با مال بقیه فرق دارد » - مادر بزرگ - زیبا بودی اما به خاطر آن نبود که من آن جور مبهوت مانده بودم . نفهمیدم که پیرزن چند...



داستان 88، قلم زرین زمانه
کوچه

همه روزه دیگر این از کارهای ثابت یاشار بود. راس ساعت کنار پنجره می نشست. به کوچه چشم می دوخت.اگرمی توانست نفس هم نمی کشید تا اینکه کاری جزغوطه خوردن و نگریستن دراو نداشته باشد. ازدورکه می دیدش قلبش انگار...



داستان 87، قلم زرین زمانه
بوي پا و شبهاي شيزوفرني

بوي پاهايش مخلوطي از بوي علف تازه باران‌خورده و لوبياي پخته است. سوغاتي خانه آمدنش همين است. نزديك خانه كه مي‌شود، صداي به هم خوردن كليدهاي دسته‌كليدش را مي‌شنوم، تپش قلبم تندتر مي‌شود، در اتاقم قايم مي‌شوم. صداي پرت شدن...



داستان 86، قلم زرین زمانه
دخترک بیا نترسیم

نه!نه!نه! نترس!مثل من كه نترسيدم، فقط مثل هميشه بپيچ به راست بايست نبش خيابان قصاب ها كنار پل وسعي كن با گنداب بيست ساله ـ همان جوغ ـ خو بگيري. دستش را هم ول نكن. ببين روبان را كج بستي!...



داستان 85، قلم زرین زمانه
پاکیزه

خاكستري چشم‌هايش از بهتي طولاني مدت دودو مي‌زد و دو پاي خسته متورم با سرعتي ناخواسته او را از اين سوي اتاق – بيشتر يك كلبه محقرانه – به آنسوي اتاق هل مي‌داد. در خلال اين حالات دردناك روحي چند...



داستان 84، قلم زرین زمانه
جمال خان

ـ سلام رفيق..چطوري؟! ـ عليك..شكر خدا خوبم! ـ تازه اومدي اينجا؟ ـ تازه؟..بله، دو ماهي ميشه! پيرمرد چشمانش را گرد كرد و متعجبانه نگاهي به سر تا پاي جمال خان انداخت. جمال خان آرام به نيمكت لميده بود و داشت...



داستان 83، قلم زرین زمانه
ترانه های مفیستویی در باغ همسایه

تقدیم به شاعر مفیستومَسلک امین نوشته ی شولیا نوشه* روی صندلی ای نشسته ام که یک پایه اش لق است. پای درخت طلایی. رئیس بزرگ مرا دوست دارد و من رئیس بزرگ را دوست دارم، اما پایه ی صندلی من...



داستان 82، قلم زرین زمانه
مردي در سطل آشغال

شبهاي روشن به نظرت عجيب نيست؟ خيلي عجيب نيست؟ چي مي تونه وادارش كرده باشه بره اون تو؟ البته شايد هم به زور كرده باشنش اون تو! به اينم بستگي داره كه از كدوم زاويه نگاش كني: بالا، پايين، شرق...



داستان 81، قلم زرین زمانه
هفت دقیقه سکوت

هفت نفري مي شديم . دور ميز نشسته بوديم . ميز قهوه اي سوخته بود . مستطيلي دراز که صندلي هاي سنگين چوبي دور آن چيده بودند . هيچ کس نمي دانست چه اتفاق مي افتد . ژاکلين آمد تو...



داستان 79، قلم زرین زمانه
زیر پاشنه پا

همينطور که روی مبل جا خوش کرده بودم و پا گذاشته بودم روی ميز يکدفعه تصميم گرفتم دکور خانه را عوض کنم. بلند شدم و گفتم: « خب از کجا شروع کنيم ؟ » اول همان مبلی را که رويش...



داستان 80، قلم زرین زمانه
ها کردن

کلأ سه و هفت دهم در صد زبان دارم که همین اندازه اش هم توی دهنم می ماسد. یک دهن بیشتر ندارم و یک نصفه دماغ، آن هم با ارفاق. سی و شش یا هفت تا چشم که هر کدام...



داستان 78، قلم زرین زمانه
پاس دو

داد کشيد: دوازده. دوازده که کنار من بود گفت : من. بعد هی داد کشيد و از اينجا و آنجا يکی گفت : من. :من. ليست تمام شد. همه بودند. گروهبان گفت: يه نفر عقبه، بقيه می رن جلو. و...



داستان 77، قلم زرین زمانه
رئيس

گفت همين الان وسايلت رو جمع كن و برو بيرون . يه جوري گفت ، از شركتم برو بيرون كه هر كي ندونه فكر مي كنه از ته دل گفته . كاري ندارم به اينكه ، چيكار كردم كه گفت...



داستان 76، قلم زرین زمانه
راستي دنيا چقدر بزرگه ؟

بسته هاي رنگارنگ قرص را از كيسه بيرون آورد و پشتشان را خواند : ديازپام ، اوگزازپام ،لورازپام . داشت ، قرصها را جدا مي كرد كه صداي زنگ تلفن پيچيد توي گوشش . بعد از چند ثانيه كه به...



داستان 75، قلم زرین زمانه
بوی سدر و کافور

آب سدر و كافور را رويم ريخت و زمزمه كرد : « سر و گردن ، آب خضر ، قربتا الي الله » . اتاق پر از بو شد و رنگ . پر از آبي و قرمز و زرد ....



داستان 74، قلم زرین زمانه
آینه

دیشب بعد از مدت‌ها خواب تو را دیدم. مثل همه‌ي آن‌روزهايي كه با همان دو چشم سبزو زمردی‌ات که زل مي‌زدي و نگاهم می‌کردی. دلم می‌خواست آن‌قدر نگاهت می‌کردم که تلافی همه‌ي این روزهای ندیدن‌ات می‌شد ولی مثل یك شبح...



داستان 73، قلم زرین زمانه
حاکم کشون

توي يك ده ي كه اسمش شلمرود نبود حاكمي بر مردم ، زورش چربي فراواني داشت . حرف هاي زور حاكم را همگان بايد دربست مي پذيرفتند اخر رعيت را چه به دخالت در امور مملكتي‌! مردم كه تا جا...



داستان 72، قلم زرین زمانه
معجزه

مردمان شهر نگران نشسته بودند و بسياري نيز از نگراني چيز نمي فهميدند؛ براي بسياري از گردن گلفت ها همه نگراني معناي نداشتند . در شهر قنبرك زدن و ناله كردن و چه كنيم و چه كنيم از پر استعمال...



داستان 71، قلم زرین زمانه
شهر خاموش

شهری بود که در ان با وجود مردمان زیادش هیچ صدائی از ان بلند نمی شد ؛ دیوارهای شهر صداهای بیشتری از این مردمان داشتند و گورستان شهر هم به ساکتی شهر نبود !! مردمان شهر رمز خاموشی شان را...



داستان 70، قلم زرین زمانه
خیال

من اینجا با هیچ همنشینم .داغانم. تو چه کار می کنی؟. پر از تشویشم. آسمان دلم تاریک است وابری. هیچ ستاره ای درخشیدن نمی گیرد در این دیار غربت و غروب. گویی تمام ستاره های آسمان بلعیده شده اند...



داستان 69، قلم زرین زمانه
جنگ

تاريخ تولد من سه ماه و بيست و پنج روز و چهار ساعت ديگه است. من كه دنيا بيايم دودولي ندارم تا پدرم از جنگ برگردد و ببوسدش و با آن بازي كند. مادرمم نمي تونه بگه قربون دودولش برم...



داستان 68، قلم زرین زمانه
روی موج چندمگا هرتز

من زني كه يه روز باراني آمدم از تو يك پاكت سيگار مگنا خريدم. تو زني كه يه روز باراني آمدي به من گفتي مي شه يه سيگار مگنا بدي و بعد به درد دل گفتي به خاطر همين هفتا...



داستان 67، قلم زرین زمانه
کدام لبخند

لبخند بي مورد گفت:اخرين دفاعتان شنيده مي شود ولبخند تلخ جواب داد: حتي اگر دفاعي هم داشته باشم شنيده نمي شود پس سكوت اختيار مي كنم تا تلخي لبخند بنويسددفاعي نداشت كه در ساعت 12 روز شنبه ثبت شود و...



داستان 66، قلم زرین زمانه
آخ ! اگه بارون بزنه... واي ... اگه بارون نزنه !

اپيزود اول: خيال ، آرزو ، وهم وقتي در يکي از روزهاي ظاهرا سرد پاييزي آرزوي بارش باران داشته باشي ، شايد آسمان هم به اين هوس کوچک‌ تو بخندد ستاره، ياهمان بشقاب پرنده‌ي ناشي ، پايين ‌و پايين‌ترمي‌ايد تا...



داستان 65، قلم زرین زمانه
شاید خواب نمی‌دیدم

داشتند از تشنگی می مردن هیچ کدومم هیچ کاری نمی تونستن بکنن . من و اصغر دبه ها رو بر داشته بودیم زده بودیم به اون بیابون برهوت . راه می رفتیم و ذره ذره آب می شدیم و هیچ...



داستان 64، قلم زرین زمانه
برف می‌بارید

رد خونو رو برف که بگيری : ميون جای قدما و زمين خوردنا ميره تا تيغه قله و بعد بيست سی متر اونورترش زير یه لاشه تيکه و پاره تموم می شه . يه سری لباس پاره پوره و خون...



داستان 63، قلم زرین زمانه
جای خالی سایه

سایه را توی خواب هایش پیدا کرده بود، توی کابوسهای شبانه ، وقتی که بین خانه های تودرتوگم می شد، خانه هایی که یک شکل بودند وهیچ کدام دری نداشتند، وقتی که می دوید و زیر پایش خالی می شد.،،...



داستان 62، قلم زرین زمانه
تیغه

مرد چاقو را برداشت.صدای تیغه چاقو که تیز می شد توی خانه پیچید.زن پشت به مرد گوشهایش را گرفت وخودش را توی مبل جمع کرد.روزنامه روی پاهایش بود. "یه ورقه از اون روزنامه بده " مرد این پاوان پا کرد.نایلون...



داستان 61، قلم زرین زمانه
من فقط راوی هستم

آن روز که دیدمش در گوشه ی کافه نشسته بود. پشت میز دو نفره .. سیگاری لای انگشتان دست چپش گرفته بود و به دنبال چیزی در کیفش با دست راست می¬گشت.همه چیز را ریخته بود روی میز. گوشی موبایل،...



داستان 125، قلم زرین زمانه
منطقه صفر

شکار با پای خودش آمده بود . شهره می خندید و من رگه های خونی روی سنگفرش باغ را می شمردم . چراغ های باغ خاموش بود . صندلی های سفید، دور میزهای گرد و رومیزی های گیپور ، بی...



داستان 60، قلم زرین زمانه
در انتهای ...... حضور خون

1 بچه کجا ست ؟ اگر شیر نخورد می میرد. چرا این همه صدا می آید؟ بوی خون ، بوی باروت، بوی تن هایی در تنهایی، من کجا هستم؟ او نیست. من هستم . هوا شرجی و دم کرده...



داستان 59، قلم زرین زمانه
بابا

وقتی بابا را آوردند فقط نصفش را آوردند، اما نصف به‌درد نخورش را، نصف کمترش را ، از ناف به پايين. آن روزها حميد نور می‌فروخت؛ يعنی شب‌ها می‌فروخت. روزها جمع می‌کرد، شب ها می فروخت. نور تمييز طبيعی. چه...



داستان 58، قلم زرین زمانه
سنگر

روبرو، خاک و خار. چهار‌زانو نشسته‌ام. سايه‌ام روبرويم. کتاب روی ران راستم. گاهی می‌خوانم گاهی روبرو را نگاه می‌کنم مبادا که زودتر بيايند. روبرو، خاک و خار. تفنگ‌ام طرف راستم روی زمين. طرف چپم گودال کوچک و کپهٴ خاک. وقتی...



داستان 57، قلم زرین زمانه
چهار

صبح پارک خلوت بود. نور خورشيد از بين برگ چنارها می‌گذشت و به چمن‌ها و سنگفرش‌ها می‌تابيد. چند نفر روی چمن دور هم جمع شده بودند. صاف ايستاده بودند و کاری نمی‌کردند. چند نفر؟ بگذاريد ببينم، يک، دو، سه، چهار......



داستان 56، قلم زرین زمانه
عنکبوت

" اینجا هیچ خبری نیست". آنقدر ساکت است که صدای افکارش توی هوا می پیچد و به چهاردیواری و در آهنی می خورد و بر می گردد صاف توی سرش و طنینش را ادامه می دهد : "اینجا ... اینجا...



داستان 55، قلم زرین زمانه
ارکیده های سفید

مینو جان الان که دارم این نامه را برایت می نویسم آنقدر خوشحالم که روی پا بند نمی شوم. فقط آرزو می کنم که اینجا پهلویم بودی.عصری که از مراسم تدفین حمید برگشتم خانه دیدم گلدان ارکیده ام غنچه کرده....



داستان 54، قلم زرین زمانه
دره سبز

(( تک تیرانداز یعنی یک تیر. فقط یک تیر. نه بیشتر. کجا؟... چه سوالی! خوب معلومه! قلب یا مغز. طرف نباید وقتی برای مردن داشته باشه. باید دریک لحظه کارش تموم شه. حتی نباید بهش فرصت بدین که بتو نه...



داستان 53، قلم زرین زمانه
روایتگران مشغول کارند!

صحنه اول [ پارکی در شهر A، در فصل زمستان.یک مرد جوان آهسته در پارک قدم می‌زند. دانای کل زیر درختی می‌ایستد. ] دانای کل دی ماه بود، و یک مرد جوان داشت در پارکی قدم می‌زد. آهسته. مرد...



داستان 52، قلم زرین زمانه
آشویتس نویسنده

پس از محو آفتاب در پشت کوهها، اتوبوس حرکت خود را شروع کرده بود؛ و بعد همه مسافرها به غیر از تک مسافر بوفه اتوبوس که عینک دودی بر چشم زده است غروب خورشید را نظاره گر بودند. ساعتها بعد...



داستان 51، قلم زرین زمانه
تکرار

1:در خواب، کنار یک بزرگراه نه به بزرگی بزرگراه گمشده لینچ ساعتها منتظر تاکسی ایستاده‌ام. بزرگراه خلوت است. 2:در خواب، بدون این که چیزی بگویم تاکسی‌ای جلوی پایم ترمز می‌کند! در صندلی عقب نشسته‌ام. تاکسی حرکت می‌کند. 3:در خواب، تاک...



داستان 50، قلم زرین زمانه
چه ساده مي فروشيم

غروب که می شد کنار پنجره می ایستادم و شهر را از آن بالاها به زیر نگاهم می کشیدم و لبخند می زدم و واژه ها را دود می کردم. کمی آنطرف تر نگاه تنها و غریبی به پاسخم فرا...



داستان 49، قلم زرین زمانه
جنگ آل

گربه توی برکه نشسته است و ابوعطا می‌خواند. سگ بالای درخت روبروی خانه روی شاخه‌ای لمیده است و سوت می‌زند. کلاغی درب زرد ساخته شده از استخوان را باز می‌کند و با صدای بلند می‌گوید: "بر پدر پدرسگ هرچی حیوون‌آزارست...



داستان 48، قلم زرین زمانه
صاحب عزا

وقتیکه احمد جوان‌تر بود، یعنی موقعی که تازه شانزده-هفده سال داشت، معتقد بود که اگر یک روزعزادار شود، لباس سیاه به تن نخواهد کرد. پیش خود می‌گفت: "چرا صاحب‌عزا بایست لباس سیاه بپوشد؟ لباس سیاه را کسی می‌پوشد که صاحب‌عزا...



داستان 47، قلم زرین زمانه
اتوبوس صلواتی

جونم براتون بگه! یه روز با اتوبوس سِدخندان، داشتم می‌رفتم میدون رسالت. هوای گرم تابستون و ازدحام مسافرا، کلافه‌م کرده بود. از گرما داشتم هلاک می‌شدم. میله‌ٔ سقف اتوبوس رو گرفته بودم و، سعی می‌کردم با تمام فضای شُشم،...



داستان 46، قلم زرین زمانه
موریانه ها همه جا هستند

ضربان قلبم را مثل مشت در دهانم احساس می¬کنم. مهره¬های پشتم یخ زده¬اند می¬خواهم به گلهای یاس رازقی پشت پنجره¬مان فکر کنم ،کنار پنجره ایستاده بود. به من گفت: بیا گلهای یاس را ببین .گلدان کوچک یاس مان دو گل...



داستان 45، قلم زرین زمانه
حكايت وطن پرستي به سبك ايراني

داخل يك خانواده اي پنج نفره. دختر بزرگ خانواده و پسر خانواده كه بچه آخر هم بود عشق به وطن و ميهن پرستي عجيبي رو در سينه مي پروندن طوري كه خودشون رو ايراني مسلمان مي دونستن. اين دوتا همش...



داستان 44، قلم زرین زمانه
حكايت انقلاب خاموش در سفره هفت سين

چند روزي مونده بود به عيد كه دست نشانده هاي ساخت سفره اي هفت سين منو گرفتن. خيلي عصباني شده بودم طوري كه براي فرار خودم رو به ديواره هاي تور ماهي گيري مي زدم ولي به هر حال اسير...



داستان 43، قلم زرین زمانه
برفهای چروک جراغ آبرنگی!!

کاریکاتورانه ی خشمگینی از من که وسط اتاق افتاده ام می ایستد [بلند می شود و]زیر نور چراغ زرد پشت کمد شکل می گیرد : شناور می شود و در این فضای کافی شاپ گونه ی پر از عکس های...



داستان 42، قلم زرین زمانه
پاپیون

چهل دلار پول کمی نيست .خصوصا الآن که من اين قدر به اين پول نياز دارم كه بايد هرجور شده آن را(تا يك ماه ديگر) جور کنم تا بتوانم سالگرد آبرومندانه تری برای شوهرم بگيرم! جدا از اين ها هم...



داستان 41، قلم زرین زمانه
کاج و استخوان

كاج را كه طبقه طبقه كنيم و روي هم بگذاريم (و بعد سرشان را از وسط قيچي كرده باشيم كه همسطح شوند و روي هم بنشينند تا بتوانيم دورتادور اتاق قرارشان دهيم): آن وقت با تكه تكه هايش كه روي...



داستان 40، قلم زرین زمانه
آخر زمان

همه در اتاقی چهار زانو نشسته ایم، اتاقی تاریک که تنها صدایش سکوت است و شاید صدای خمیازه ای از فرط انتظار. گاه گاهی صدای شلیک فشنگی گوش را نوازش می دهد. صدای انفجاری از دوردست قلب هایمان را به...



داستان 39، قلم زرین زمانه
خط‌های سفید

قاضی با لب هایی درشت و برآمده به زن جوانِ زیبا، خوش رو و خوش پوش چشمکی زد و گفت چه قدر عطر به خودت زده ای! زن روی برگرداند و بینی اش را نزدیک زیربغل های اش؛ از این...



داستان 38، قلم زرین زمانه
اَپر و اَلله و آن مرد

شاگرد راننده را اَلله صدا می زدند. مرد زابلی که روی پله ی آخر اتوبوس ایستاده بود؛ توی صندلی ردیف پنجم سمت راننده جا گرفت. الله داد می زد: - مسافرینِ محترمِ ساعتِ 7 صبح سوار بشوند! وقتی همه سوار...



داستان 37، قلم زرین زمانه
یک فصل زرد

گرگ و میش بود. پدر از آیینه ی جلویی ماشین نگاهی به دخترش انداخت و بعد گوشه ی چشمی برای زن اش تنگ کرد. - خیلی دل ام می خواهد توی این جنگل یک چیزی بخورم. دختر در این هوای...



داستان 36، قلم زرین زمانه
ستارگان می‌چرخند به دور خود

تازيانه ها شديدتر شد. ولی نمي دانست که چه زمان از شاخه جدا خواهد گشت. با هر بادي به سمت و سويي، بدون آنکه بخواهد کشيده مي شد. يادش آمد، مدت ها پيش، زماني که تازه به بلوغ رسيده بود،...



داستان 35، قلم زرین زمانه
بدون نام

نمی خواهم از فکر و خیالهای هم باخبر باشیم . هر کی درد خودش . قرار است یک ستاره دنبال هر کسی دنیا بیاید . با این وجود تعداد ستاره ها زیاد می شود و اگر از پشت بام دستمان...



داستان 34، قلم زرین زمانه
آن بهار پاییزی

مردّدم. چرا باید این قدر به خودم سختی بدهم تا به آن¬ها بباورانم سینای تصورات من و خاطرات من نمی¬توانسته چنین کند؟ چرا باید هر روز این قدر عذاب بدهم خودم را، این همه این در و آن در بزنم...



داستان 33، قلم زرین زمانه
مراسم آزمایش ادرار

می گوید بیا تو آقا! می روم جلوتر. نشسته است روی صندلی و یک میز فلزی کوچک گذاشته جلویش. یک لنگ پا با دمپایی و تهِ پیراهنی که انداخته روی شلوارش، از زیر میز پیداست. از سه تا پله می...



داستان 32، قلم زرین زمانه
می‌گویم جیغ بزن

خب، من بعد از کلی گشتن یک بلندی پیدا کردم که آدم ها دور و برش نایستاده باشند برای تماشا. نایستاده باشند، منظره اش را با انگشت نشان هم دیگر بدهند. عکس ش توی کارت پستال ها نیفتاده باشد. کارگران...



داستان 31، قلم زرین زمانه
مردن روی دور کند

حتما وقتی که من تازه دارم روی دور کند می چرخم، پدرم وارد می شود. اول پدرم وارد می شود و بعد مادر و خواهرم. و بعد همه ی فامیل که تا فرودگاه هم رفته اند دنبالشان. ولی من دارم...



داستان 30، قلم زرین زمانه
تولد ونوس

تولد ونوس* «و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم ... »** فردایش، چشم که باز کرد اول سنگینی لحاف را روی سینه‌اش حس کرد و بعد عرقی را که روی تنش نشسته بود. نور آفتاب از لای...



داستان 29، قلم زرین زمانه
چرک‌نویس همین بازی

نوشته‌بودم برف، اما دختر فکر می‌کرد که پیش‌تر هم، همان‌جا زیر برف، قدم زده‌بوده؛ در فاصله‌ی دو پیچ، و کنار تابلوی خطر ریزش کوه. پیچ را که رد کردم دیدمش. رسیده بود نزدیک پیچ بعدی، و شاید به صدای ماشینم...



داستان 28، قلم زرین زمانه
خطوط نانوشته‌ی بعدی

اگر پسربچه‌ی شش ساله‌ای بعد از زده شدن زنگ آخر ِ اولین روز مدرسه‌اش، ساعت‌ها پشت در مدرسه منتظر مادرش بماند و بعد از آمدن همه‌ی مادرها و رفتن همه‌ی پسربچه‌ها، مطمئن شود که مادرش دیگر دنبالش نمی‌آید و...



داستان 27، قلم زرین زمانه
اتاق 409

هر اتاقی، مرکز جهان است. ( اوکتاویو پاز ) اتاق 409 را امروز نظافت نخواهندکرد. نه به دلیل ِ این‌که در انتهای راهرو است و دورتر از دست‌رس، برای زن ِ کک‌مکی ِخدمتکار چه تفاوتی می‌کند اتاقی دور یا...



داستان 26، قلم زرین زمانه
بدون نام

خانه خالی ‎ست به تو می‏انديشم. می‏‏نشينم به انتظارت. گناه ديروز تطهير می‏‏شود. دل تنگم. آنقدر خلوص می‏آيد كه ديگر نيازی‏ به وضو نيست. با يادت مطهر می‏‏شوم. می‏‏نشينم گوشه‏ی‏ اتاق. لای‏ اسبابهای‏ مادربزرگ به جستجو. جانمازش را می‏‏يابم. و...



داستان 25، قلم زرین زمانه
بدون نام

۱- بابا، امشب خانه نیامد. من و مامان، نشستیم پای تلویزیون و فیلم نگاه کردیم. در فیلم، موجودات وحشتناکی بودند که کله‌ی هم را می‌بریدند و خیلی ترسناک بود. طوری که من توی خودم دستشویی کردم و مامان خیلی عصبانی...



داستان 24، قلم زرین زمانه
داستان بیست و چهار

قسمت اول : داستان از انجا شروع می شود که در اوج جوانی پسری به نام احمد در کشاکش زندگی عاشق دختری به نام سمیه می شود. عشق بین این دو جوان به حدی بود که حتی هوش از سرشان...



داستان 23، قلم زرین زمانه
سكوت؛ نمايشي در هفت پرده

خش خشِ خشكيده‌هايي كه برگ بودند پيش از آن، به انعكاسِ تزلزلي مي‌ماند كه تمامِ وجود مرد را پوشانده بود. استوار بود گام‌هاي‌اش اما، آنچنان كه گويي در بندِ تعجيلِ مقصدي‌ست. دوشادوش‌اش خاطره با قدم‌هايِ ريز و تند گام برمي‌داشت....



داستان 22، قلم زرین زمانه
انحنایِ نرمِ آرامش

نميشود با انگشت همه ی حباب ها را تركاند. سمج اند و نمي تركند. اگر قوري را پايين تر بگيرم يا شير سماور را كمتر باز كنم، چاي كف نميكند. ميدانم اما هميشه بعد از ريختن چاي، يادم مي آيد....



داستان 21، قلم زرین زمانه
كلاغ

يك دشت برفي . يك جاده‌ي خلوت و يك ماشين سرسام گرفته و راننده‌اي كه در هياهوي ذهنش گم شده بود . رفت و آمد ماشين‌ها ، آدم‌ها ، گاري‌ها ، پياده‌ها ، سواره‌ها . سپيد‌ها ، سياه‌ها . دانه‌هاي...



داستان 20، قلم زرین زمانه
فردای آن شب

فرداي آن شب بود كه آژيرها به صدا در آمدند ؛ پاسبان‌ها با هول‌ و تعجب ، از اين‌طرف به آن‌طرف دويدند و انگار كه به دنبال سوزني بگردند ، تمام سوراخ و سمبه‌هاي زندان به آن بزرگي را گشتند...



داستان 19، قلم زرین زمانه
توبه

‏ تقصيرمن نبود كه . تقصير دختر ملا بود كه پشت در ، تو ظلمات دالان ، خودش را تو بغل برادر صفرو انداخته بود و اوهم مثل از قحط درآمده‌ها ، سراَندر پاي او را مي‌بوسيد ومي‌ليسد و ‘خرناس...



داستان 18، قلم زرین زمانه
شاباجی خانم

سر کوچه از ماشین پیاده شد. نگاهی به کوچه انداخت. دست دست کرد شاید کسی را ببیند. رهگذری یا مسافری که از کوچه بگذرد. کوچه تاریک بود و خیس از باران سر شب. تنها نور کمرنگ چراغ سردر مهمانخانه بود...



داستان 17، قلم زرین زمانه
من ژانت نيستم

آقايي 1961 در پاريس خياط زنانه بوده، البته درست‌ترش شاگرد خياط است اما اصرار عجيبي داشت كه هيچ وقت شاگردي نكرده و به خاطر استعداد ذاتي‌اش، بعد از امتحان مختصري فرستاده‌اندش بخش اندازه‌گيري و واقعا چي بهتر از اندازه گرفتن...



داستان 16، قلم زرین زمانه
يادگاري

ريشم را در دستشويي فطار مي‌تراشيدم كه وقتي رسيدم اصفهان مرتب باشم، ساعت از پنج گذشته بود و هوا حسابي روشن شده بود، حالا بود كه شاش‌دارها پشت در جمع بشوند و هي دستگيره را بالا و پايين كنند. صورتم...



داستان 15، قلم زرین زمانه
داريوش خيس

يك روزي زير طاقي كتاب‌خانه‌ي ملي رشت پشت به خيابان ايستاده بودم تا باران كم شود. كم شدن باران كه دروغ است، آدم رشتي منتظر اين‌چيزها نمي‌شود، توي تهرانش هم وقتي باران مي‌آيد و مردم زير سرپناه مي‌روند مثل گول‌ها...



داستان 14، قلم زرین زمانه
شوخي

شبها مي‌نشستيم دور هم، چاي مي‌خورديم و به موسيقي گوش مي‌سپرديم. بابا كتابچه قديمي‌اش را مي‌آورد و فال حافظ مي‌گرفت. دانه‌هاي انار را به سر و كله هم پرت مي‌كرديم. چند‌تايي‌اش مي‌خورد به عينك بابا و آب انار از شيشه...



داستان 13، قلم زرین زمانه
كلاغ

برايم تعريف كرد چهار سالش كه بود خيلي دوست داشت بعد از ناهار ظرفها را بشويد. وقتي مادرش مي‌خوابيد مي‌رفت لب حوض و شروع مي‌كرد به شستن. مادرش كه بيدار مي‌شد داد و بيداد راه مي‌انداخت و دعوايش مي‌كرد. بعضي...



داستان 12، قلم زرین زمانه
روي پل

دستش را در جيبش فرو برد و قدم‌هايش را تند‌تر كرد. كلاهش را تا بالاي ابروها پايين كشيده بود. پيچيد در خيابان و داخل سوپرماركت شد. چند ثانيه‌اي جلوي يخچال ايستاد و يك بسته كالباس و يك شيشه سس برداشت...



داستان 11، قلم زرین زمانه
کيف پول: يک

واگويه اينجا آدمها سريع مي آن و مي رن. چرا اين کار رو کردي؟ واقعاً معني اين کار رو نمي فهمم. بودي، من هم بودم. نمي تونم قبولش کنم... اين يکي ديگه از دروغهام نبود؟ قبولش مي کنم، با تمام...



داستان 10، قلم زرین زمانه
ن"""""نقاشی

" و در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند." فروغ - شنیدم نقاش خوبی هستید. می خواهم نقاشی مرا بکشید. ***** لخت شد.تنش شفاف و درخشان...



داستان 9، قلم زرین زمانه
هم شکل

ما از پنجره اتاق خودمان می توانستیم اتاق آنها را ببینیم . هیچ کس از هم اتاقی های من آنقدر توجه نمی کردند که من به آن طرفی ها توجه می کردم . یکی شلوار نیم بگ می پوشید...



داستان 8، قلم زرین زمانه
چگونه می توان در سه حرکت فیل را در یخچال کرد؟

من چندان تجربه داستان نویسی ندارم. چند باری تلاش کرده بودم ، ماجراهایی را که برایم اتفاق افتاده بوده، بنویسم. اما بعد از چند خط نوشتن سردرگم می شدم که چه کار باید بکنم، اینکه چه چیزهایی گفتنش ضروری بود...



داستان 7، قلم زرین زمانه
گنگ همچون رادیکال 2

سطح نهایت . پله بی نهایت بین هوا و کویر و لکنت حس نزد تو نزدیک تو دور است. رویایی-لبریخته ها حالا اینجا نشسته کنار من و من هر چقدر بخواهم می توانم نگاهش کنم. البته فقط نگاهش کنم، حتا...



داستان 6، قلم زرین زمانه
شیطان پرست

هنوز زود بود. کف خیابان پر بود از خرده شیشه های شکسته آبجو، ته سیگار و پر از لکه های سیاه و چند جا رد استفراغ. سر و صدا های دیشب دیگر خوابیده بود و همه چیز دوباره به...



داستان 5، قلم زرین زمانه
گيسوي بي‌وقتي

اين‌جا معناي بي‌وقتي، غير از تأکيد بر حذف زمان از غوغافکني گيسوي نگار، اصطلاحي است که در شمال ايران به کار مي‌برند از حادثه و دگرگوني نحسي که سرنخ آن جايي است تاريک و وحشت‌افزاي در طبيعت، جايي که نمي‌دانيم...



داستان 4، قلم زرین زمانه
گريز از ماهي

زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات...



داستان 3، قلم زرین زمانه
نه هست

سر صبحي داشتم توي رختخوابم وول مي خوردم که تلفن زنگ زد،حال بلند شدن و جواب دادن را نداشتم ،پتو را سفت تر بغل کردم لامصب از مهناز هم گرمتر بود وبراي آنکه لذتش بيشتر بشود ،صدايي از خودم درآوردم...



داستان 2، قلم زرین زمانه
تـنهايي

چيزي را جا گذاشته‌ام و بر مي‌گردم؛ مي‌بينم آن‌جا نيمكتي خالي‌ست كه جاي خالي كسي را معني مي‌كند كه برگشته بودم ببينمش؛ كه حالا نيست. مي‌نشينم و نشسته‌ام و نشسته حالا كنارم انگار پارسال، دست در دست، كه جور ديگري...



داستان 1، قلم زرین زمانه
شبِ آب

هميشه وقتي كسي دريا مي‌رفت برنمي‌گشت, هم‌اينطور بود. سياه‌ها دمام مي‌زدند؛ كنار ساحل مردم جمع مي‌شدند و زن و بچه‌ي ملوان مرده گريه مي‌كردند. صداي طبل سياه‌ها آهنگ عزا بود؛ حتا از روضه‌ي سيد روداني هم كه شب‌هاي نمي‌دانم چه...




موضوعات
  • برگزیدگان مرحله یکم
  • داستان
  • داستانها
آرشیو ماهانه