تاریخ انتشار: ۲۱ شهریور ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 376

بر باد رفته

فایل صوتی
هیچ کسی درست و حسابی یادش نبود که پدرنهال رو از کجا آورده بود.

فقط تا همین جایش را میدانم که از وقتی باجناقش گفت:" امکان ندارد این اینجا بار بدهد" لجش گرفته بود که یکی حالی بدهد. از همان موقع این نهال پرتقال شد بچه ته تقاری خانه ی ما... پس که بابا نازش رو میکشید.

حتی یک بار که برف آمده بود و همسایه ها پشت بام رو پارو میکردند بابا از سر کار آمد و دید برفها ر از آن بالا ریخته اند توی باغچه. دست بچه اش شکسته په داد و هواری راه انداخت.

چند سال که گذشت عاقبت درخت بار داد. بابا به میوه های کال و سبزش نگاه می کرد و یک بار خودم شنیدم که با خنده ای پر از شیطنت به مادر گفت که میخواهد یکی دوتاش را هم برای باجناقش نگهدارد وقتی رسید.

.... پاییز بود که فهمیدیم درخت باغچه ی ما نارنج است نه پرتقال!

بچه ی بابا ناخلف از کار در آمده بود.

وبلاگ خداحافظ

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظرهای خوانندگان

حکایت، حکایت من است و دستم در پارک در یکی از شبهای زمستان. شبانه پاتیل بودم و سیگار کشان وارد پارکی در حوالی خانه شدم. حوالی 8-9 شب بود به گمانم. مردی روی نیمکتی نشسته بود و من اجازت دخول خواستم و سکوت را نشان رضا گرفتم. خلاصه اندر کم کردن سخن بعد از کمی گپ سیاسی و اجتماعی در حال خودم، نظر وی را جویا شدم. صدایی از او در نیامد. سقلمه ای آرام نثارش کردم برگشت و با زبان بیزبانی فهماند که ناشنواست!!

-- مسعود ، Sep 13, 2007

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)