| خانه > ِیک سر و هزار سودا > شخصی > خنده تلخ | |||
خنده تلخبا خودم فکر می کنم : بهتر است وهم ورت ندارد دختر و مزه تلخ چای را می چشم.نمی شود که همیشه تو به او شک کنی .نمی شود که تو همیشه بوی نا آشنای عطر زنانه اش را به رویش بیاوری.فرصت بده به او هم فرصت بده .یعنی فهمیده؟ از کجا ؟ او که عطر نزده بود .دارم دیوانه می شوم .نه عطر نزده بود .اصلاً اهلش نیست ودوباره مزه تلخ چای .این چرا این مزه را گرفته لعنتی! اوائل گفته بود :دوست ندارم بعد از ازدواج گرو کشی کنی باشه ؟ ومن پرسیده بودم : منظورت چیه؟ :منظورم اینه که مثلاً اگه یه روز یه مرد غریبه با موبایلت تماس گرفت ازت پرسیدم چرا ؟ نگی چطور اون زنه به تو زنگ می زنه ؟ از همون موقع از مثال زدنها و مثلاً گفتنهای آن کثافت باید می فهمیدم منظورش چیست.اما یادم می آید عکس العملم مثل گوسفندبازی یک بره سربه زیر بود که با علف راضیش کرده بودند.امروز اما وقتی آن مرد به قول او غریبه دستم رادر دستانش گرفت و فشرد از ته قلبم به همه حماقتهای چند سال پیش خودم خندیدم .اما مرد غریبه عطر نزده بود خوب یادم هست ! ![]()
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |







