رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۵ تیر ۱۳۸۶
سودای 289

حس لعنتی

اون شب وقتی سرش را گذاشته بود روی شونم و خوابیده بود.
وقتی به چشم های معصوم و بی گناهش نگاه می کردم .

وقتی صدای تک تک نفس هاش برام از بهترین موسیقی دنیا دلنواز تر بود.

وقتی نوازش اون سینه های کوچیک و بولورینش من را از خود بی خود می کرد.

یه حسی توی وجودم بر افروخته شده بود.

و عقلم را از کار انداخته بود .

هیچ نمیدونستم چه کار باید بکنم .

از این طرف اون چهره ی معصوم .

از اون طرف این حس لعنتی .

چه کار باید می کردم ؟

همه ی سعیم را کردم از شر این حس خلاص شم.

این حس لعنتی !

ولی انگار پاک عقلم را از دست داده بودم !

هیچ نمی فهمیدم!

خدای من کمکم کن تا صبح چیزی نمونده .

اون الان از خواب بیدار میشه و من راحت میشم

اون الان سرش را از روی بازوم بر میداره و با اون چشمهای قشنگش به من میگه صبح بخیر.

ولی نه

انگار امشب قصد صبح شدن نداره

خدایا

دیگه چاره ای ندارم

دیگه طاقت ندارم

خدایا تو شاهدی که به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم.

ولی دیگه نمیتونم

خب منم آدمم مثل همه ی آدم های دیگه

تا کی باید همینجوری بخوابم پهلوش و زل بزنم به اون پلک هاش و اون صورت قشنگش را ببینم؟

و این حس لعنتی را فراموش کنم ؟

خدایا منا ببخش

عزیزم تو هم منا ببخش!

دیگه طاقت ندارم

باید بیدارش کنم

بیدار شو

بیدار شو

- با چشم های وحشت زده بیدار شد!

- چی شده؟

- چته این موقع شب؟

دارم میترکم عزیزم!

از سر شب تا حالا دارم تو خودم میشاشم

تو هم سرت را از رو شونه ی من بر نمیداری

یه دقیقه پاشو تا من برم دست به آب و بر گردم!

دری وری

Share/Save/Bookmark