تاریخ انتشار: ۷ تیر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 291

داستان مرگ من

داستان مرگ من
داستان اين‏گونه بود.

شهرزاد قصه‏گو مي‏گفت: مرغ عشق طاقت دوري جفتش را ندارد، آن‏قدر لب به آب و غذا نمي‏زند تا بميرد.

داستان تو اين‏گونه شد.

تو عاشق چشمان خمار پسري شدي و نيامدي.

داستان من اين‏گونه است.

من سر از سجده برنمي‏دارم تا مبادا فريب چشمان فرشته‏اي را بخورم.

مطرود

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)