|
خانه
>
ِیک سر و هزار سودا
>
طنز
>
حس لعنتی
|
سودای 289
حس لعنتی
اون شب وقتی سرش را گذاشته بود روی شونم و خوابیده بود.
وقتی به چشم های معصوم و بی گناهش نگاه می کردم .
وقتی صدای تک تک نفس هاش برام از بهترین موسیقی دنیا دلنواز تر بود.
وقتی نوازش اون سینه های کوچیک و بولورینش من را از خود بی خود می کرد.
یه حسی توی وجودم بر افروخته شده بود.
و عقلم را از کار انداخته بود .
هیچ نمیدونستم چه کار باید بکنم .
از این طرف اون چهره ی معصوم .
از اون طرف این حس لعنتی .
چه کار باید می کردم ؟
همه ی سعیم را کردم از شر این حس خلاص شم.
این حس لعنتی !
ولی انگار پاک عقلم را از دست داده بودم !
هیچ نمی فهمیدم!
خدای من کمکم کن تا صبح چیزی نمونده .
اون الان از خواب بیدار میشه و من راحت میشم
اون الان سرش را از روی بازوم بر میداره و با اون چشمهای قشنگش به من میگه صبح بخیر.
ولی نه
انگار امشب قصد صبح شدن نداره
خدایا
دیگه چاره ای ندارم
دیگه طاقت ندارم
خدایا تو شاهدی که به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم.
ولی دیگه نمیتونم
خب منم آدمم مثل همه ی آدم های دیگه
تا کی باید همینجوری بخوابم پهلوش و زل بزنم به اون پلک هاش و اون صورت قشنگش را ببینم؟
و این حس لعنتی را فراموش کنم ؟
خدایا منا ببخش
عزیزم تو هم منا ببخش!
دیگه طاقت ندارم
باید بیدارش کنم
بیدار شو
بیدار شو
- با چشم های وحشت زده بیدار شد!
- چی شده؟
- چته این موقع شب؟
دارم میترکم عزیزم!
از سر شب تا حالا دارم تو خودم میشاشم
تو هم سرت را از رو شونه ی من بر نمیداری
یه دقیقه پاشو تا من برم دست به آب و بر گردم!
دری وری

نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
|