تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 266

برخیزیم

دیدم انسانیت را که زیر چماقهای «اراذل و اوباش قانون» آهسته آهسته جان می سپرد. دیدم بلندگویی هایی را که در گوشه گوشه میدانهای شهر جای گلها و مجسمه های زیبا را تنگ کرده بودند و «حسین حسین» گویان تخم نفرت از کربلا را می کاشتند. دیدم گلهای کنار خیابان را که آرام آرام به فکر رفتن بودند و دیدم که یکی فریاد زد: «بس کنید دیگر... بس کنید... به قرآن ذلیلمان کردید» و باز دیدم همین صدا را که در اوین و لس آنجلس همزمان ترانه «آمنه» می خواند.
دیدم که «حمید مصدق» از گور برخاست: من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه برمی خیزند. من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد.... و دیدم مردمانی را که بی اعتنا با اشاره ای به هیولای میدان اصلی شهر از کنارش رد شدند. دیدم گریه های کودک ۱۲ ساله ای را که برای فروش تنش چادر سرش کرده بود و با ماتیک می خواست خودش را ۲۰ ساله نشان دهد و دیدم همان پلیس نقاب پوش را که زیر لب می گفت: «آفرین به ایمانت ای خواهر». دیدم ایمان را که از این شهر پر کشید و رفت و رفت و رفت تا رسید به جایی که نباید می رسید و دیدم خدا را که شرمسار بود از زنی که «چهره خونینش» را دوربین ها ثبت می کردند.... آری دیدم و دیدیم آنچه را که نباید می دیدیم... بس است دیگر.... مگر آدمی چقدر طاقت دارد؟

بیداد

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)