رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۵ خرداد ۱۳۸۶
سودای 252

جمعه

مامان دوباره تكانم داد. گفتم: «پنج دقيقه. فقط پنج دقيقه ديگه. تو رو خدا.» گفت: «بلند شو خودتو لوس نكن. الان يك ساعته كه دارم تكونت مي‌دم.» تو رختخواب نشستم. اما چشمانم هنوز بسته بود. زيرچشمي به مامان نگاه كردم كه هنوز به من زل زده بود و منتظر بود مرتكب خطايي شوم. بلند شدم و آمدم توي حياط. هوا هنوز تاريك بود و چراغ همسايه‌ها خاموش. دست و صورتم را در آب سرد حوض شستم و چند دقيقه‌اي همان‌جا نشستم. باد به صورتم مي‌خورد و حسابي يخ كرده بودم اما خواب از سرم نمي‌پريد. به پنجره‌هاي تاريك نگاه كردم و گفتم: «خوش به حالتون كه الان خوابيد.» مامان سفره صبحانه را پهن كرده بود و سماور قل‌قل مي‌كرد. بوي نان داغ در خانه پيچيده بود. اما هيچ‌كدام اينها نتوانست حال مرا جا بياورد. صبحانه‌ام را كه تمام كردم بلند شدم لباس پوشيدم. كتاب‌هايم را در كيفم گذاشتم و موهايم را جلو آينه شانه كردم و يك‌وري خواباندم. مامان گفت: «كجا داري مي‌ري پسرم؟» گفتم: «مدرسه ديگه. كجا مي‌رم؟» گفت: «امروز جمعه است.» وا رفتم. گفتم: «اذيت نكن. پس چرا بيدارم كردي؟» چيزي نگفت. آمدم بيرون و در را محكم كوبيدم. تو كوچه زنگ تك‌ تك خانه‌ها را زدم و فرار كردم.

سه روز پیش

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

بي‌ربط: «3 روز پيش» كه نمي‌شد«شب جمعه»؟
آهان!
اسم وبلاگ «سه روز پيش» بود!
از همان چشمك‌هاي ابلهانه‌ي مسنجر
...
اما گفته باشم:
دیشب تمام شد و تنم را فروختم
تنها به بوسه‌ای بدنم را فروختم
http://karaa.blogfa.com/post-103.aspx

-- ح.ش ، May 26, 2007 در ساعت 07:40 PM

متوجه نشدم چرا؟
همين

-- ح.ش ، May 26, 2007 در ساعت 07:40 PM