| خانه > ِیک سر و هزار سودا > اجتماعی > نقاب انسانيت بر چه پيكري؟ | |||
نقاب انسانيت بر چه پيكري؟فایل صوتی گاهي وقتي پليس يا سربازي را در لباس پلنگي و پوتين و كلاه كج در كنار خيابان ميبينم فكر ميكنم دوباره جنگ شده و اينها عازم جبهاند. اما مثل اين كه اينها به جبهه رسيدهاند! جبهه كنار خانه من است. كنار همين ميدان. كنار همه خيابانهاي سرزمينم. دشمن كيست؟ من؟ اين همسايه؟ آن شهروند؟ آن هموطن؟ گاهي فكر ميكنم اگر همه مردم اين كشور دشمن آن هستند و همه جا جبهه جنگ است و پليس در حال دفاع ، شايد چيزي برعكس شده! ما آدمهايي هستيم كه اسم انسان را انتخاب كردهايم. حتي "انسان" را تعريف ميكنيم و برايش مشخصه ميگذاريم. از چنين تعريف زيبايي خوشحال ميشويم و به انسان بودن افتخار ميكنيم. اما انگار پايان ماجرا همين جا است. افتخاري كه به عرصه عمل نميرسد! ما همان هستيم كه بوديم. اين تعريفها و مشخصهها براي كتابهاست و شايد عدهاي خوش باور مثل من! ما همانيم كه بوديم. حتي شايد بدتر! نميدانم از توحش بنويسم؟ از نفي خشونت؟ از دوباره يادآوري اين كه قرار بود ما انسان باشیم؟ از تفاوتهايمان با حيوان شروع كنم؟ بگويم كه حيوانات نيز وحشي نيستند؟ كه حيوانات هم فقط در حفظ بقا از خشونت استفاده ميكنند؟ بگويم كه عقل چيست و چگونه ميتوان از آن استفاده كرد؟ براي چندمين بار؟ ![]()
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |







