تاریخ انتشار: ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 233

هفت روز

هفت ...هفت ....هفت
مي نويسم هفت ، مي خوانم هفت ....دلم آشوب مي شود.

مي گويد ديدي چشم بر هم زدي شد هفت روز . نگاهش مي كنم . شكسته ام ....مي گويم يك قرن است انگار ........چشمهام را از چشمش مي دزدم و با همه ي توانم بغض ام را فرو مي دهم و تلاش مي كنم بدون اينكه صدام بلرزد بگويم دلم براش تنگ شده ...

نمي شود ....بغض و اشك ......

دخترك

دلم برات تنگ شده . مي فهمي ؟

اين آي دي ِ‌خاموش . اين آدمك ِ بي نور كه مي دانم هيچ وقت نه به من نه به هيچ كس ِ ِ‌ديگري لبخند نمي زند ديوانه ام مي كند.

بي اختيار دلم مي خواهد بغلش كنم . دلم مي خواهد بيايي و بگويي سلام . مثل قديمها .....

مي داني

مي ترسم از اين حرف ها ،‌از اين آدمها ،‌از اين نسخه ها ....مي ترسم خاك ما را از هم دور كند .مي ترسم صدات يادم برود ... مي ترسم ...مي ترسم .....

دلم تنگ شده است دختر جان. مي فهمي ؟


کلبه کوچک من

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)