رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
سودای 210

قرض

اوضاع خیلی بدی ست...حوصله خودم را هم ندارم...واقعا آدم بدی شده ام...یکی از بهترین دوستانم دیروز پیش من آمد و گفت که به مشکل مالی برخورده است و نیاز مبرم به سیصد هزار تومان پول دارد...پول داشتم اما به او قرض ندادم...به او گفتم که پول دارم اما قسم خورده ام که دیگر به کسی پول قرض ندهم...برایش ماجرای پول قرض دادنم را گفتم...گفتم که دو سال پیش یکی از دوستانم پانصد هزار تومان پول زبان بسته من را گرفت که یکماهه پس بدهد و نشان به آن نشان که هنوز نصف پول را هم پس نداده است...دو سال است که دارم پول خودم را ذره ذره از او گدایی میکنم...! گفت یعنی تو به من اعتماد نداری؟ گفتم چرا...اما به آن رفیق سابقم هم اعتماد داشتم که پولم را دو دستی تقدیمش کردم...!
من یک زمانی به نظرم رذیلانه ترین کار این بود که آدم پولش را توی بانک بگذارد و بعد یکنفر نیازمند از او کمک بخواهد و او ترجیح بدهد پولش توی بانک باشد تا اینکه با قرض دادن آن برای مدتی محدود گرفتاری همنوعش را بر طرف کند...آن روز اولی که دوستم آمد و از من پانصد هزار تومان قرض خواست بدون ذره ای تردید و بلافاصله پولم را به او قرض دادم تا گرفتاریش برطرف شود...خوشحال بودم از اینکه توان این را دارم که به دوستم کمک کنم...پیش خودم فکر میکردم چقدر احمقانه و رذیلانه است اگر ترجیح بدهم پولم بلااستفاده توی بانک باشد و آنوقت بهترین دوستم مثل مرغ پرکنده لنگ پانصد هزار تومان پول باشد...!

این دوست من بزرگترین ضربه را به من زد وقتی قول و قرارش را با من زیر پا گذاشت...نه به خاطر پانصد هزار تومان پول...به خاطر اینکه آن شراگیم بخشنده و دست و دل باز را تبدیل کرد به یک شراگیم خسیس و گدا صفت که حساب ده شاهی اش را هم دارد...!

اعصابم واقعا به هم ریخت...یک دوست خوب را شاید برای همیشه از دست دادم...

شراگیم

Share/Save/Bookmark