|
خانه
>
ِیک سر و هزار سودا
>
اجتماعی
>
کلمات
|
سودای 218
کلمات
کلمات همواره چیزی بیش از کلمهاند. بو دارند، وزن دارند، قیافهای دارند برای خودشان. معنای کلمهها را که از روی کتاب یاد نگرفتهایم، کلمهها را از خلال زندگی کشف کردهایم. میدانید مادربزرگ من چندبار باید اخمهایش را میکرد توی هم، دستش را حلقه میکرد دور زانویش و زیرلب میگفت: «دختره سرتق» تا من بفهمم، نه، لمس کنم که «سرتق» یعنی چه، حالا که خیلی گذشته است از آنوقتها اما «سرتق» هنوز هم رنگ و بوی قدیمی مادربزرگ را دارد، هنوز هم وقتی توی دهانم میگردد، همان شرم شیطنتآمیز و کودکانه پنج شش سالگیام میخزد زیر پوستم، همان شرمی که ناخودآگاه دامنم را میکشید روی پایم.
«روسری» هنوز هم بوی بزرگی میدهد. دلم که هوای خانومی و بزرگی براق بکند، میروم روسری میخرم، بوی مهمانی و بیرون میدهد.
دفتر و کتاب که میخرم، دنبال یک گوشه خلوت میگردم تا لایشان را باز کنم و باتمام وجود «نو» را بو بکشم.
هم من میدانم هم شما همه آن دلایل بیشماری را که برای مهاجرت وجود دارد اما یکی از بزرگترین لولوهای سر خرمنش همین «زبان» است. آخر ما که فقط با زبان حرف نمیزنیم، با زبان زندگی میکنیم. با کجای این کلمات یکشکل و یکرنگ و یکدست انگلیسی، فرانسه، آلمانی یا هر زبان دیگری میشود زندگی کرد، کلماتی که ما هیچ خاطرهای ازشان نداریم، اصلا همین است که یادمان میرود، همین است که خسته میشویم حتی از حرف زدن.
انگار که بخواهیم توی خانه همسایه زندگی کنیم، همهچیز ناآشنا و موقتی و...عاریهای است، آدم اصلا رویش نمیشود دست و پایش را مثل خانه خودش دراز و جمع کند، معنی ندارد که، گیرم هیچکس هم آدم را نبیند، خود آدم راحت نیست، جای همهچیز را هم که بداند، شش ماه و یکسال و دهسال هم که بگذرد، بازهم خانه خود آدم نمیشود، حالا اگر من توانستم اینرا با هزارجور جان کندن حالی دوستان شیفته آنسوی آبها کنم، یک پوزخند عاقل اندر سفیهی میزنند که: «پس مشکلت زبان است، آنرا که یاد میگیری»، حالا هی من خودم را به در و دیوار بکوبم که زبان، آن زبانی که کلمههایش به اندازه انبوه فشره خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی آدم بار دارد، این زبان یاد گرفتنی نیست بخدا، زندگی کردنی است.
حالا که فکرش را می کنم

نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.
|
|