تاریخ انتشار: ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 217

یک تشکر ساده

خانم محترمی که دست خواهر کوچکتر من رو گرفته‌ای و به زور سوار اتوبوس می کنی!‌ خانم محترمی که پلاکاردی در دستت می گیری و روش می نویسی "زنان بدحجاب اسیر نگاه مردان‌اند"! خانم نماینده‌ی مجلس که از برخورد نیروی انتظامی با بدحجاب ها تشکر می کنی! آقای محترمی که کنار خیابون یا دم در دانشگاه یا هرجای دیگه می ایستی و سراپای هر خانمی را که از اون جا رد بشه برانداز می کنی و بعد به جرم بدحجابی بهش تذکر می دی یا سوار می نی بوس ِ مربوطه می کنی. آقا یا خانمی که دخترها و زنان ما رو به جرمی که خودت تعریف کرده‌ای (به اسم بدحجابی) در دسته ‌ی "مفاسد" قرار می دی؟ خانم مدیری که فکر می کردی اگر مدرسه‌ات نمونه‌ی حجاب در منطقه باشه گلی به سر شما زده می‌شه و دستور می‌دادی از وسط حیاط مدرسه طنابی بکشند و چند نفر از هم کلاس‌های ما رو مامور می کردی اون جا بایستند و حتا رنگ خط بالای جورابمون رو چک کنند! خانم مدیر یا ناظمی یا امور تربیتی که ما رو از دوست‌ها هم کلاس هامون هم ترسوندی!‌ خانم یا آقای "انجمنی" که تو دانشگاه حواست بود دختری به پسری حتا سلام نکنه! آقا یا خانمی که از اول دبستان رنگ تیره بر تن ما کردی و هر رنگ شادی رو از زندگی ما (نیمی از روز و در مدرسه) دور کردی و به خیال خودت اسلام رو به مدرسه‌ها آوردی! مدیری که حتا جسارت این رو نداشتی که بگذاری سر کلاس درس روسری از سر برداریم تا موهامون نفسی بکشه یا این که اجازه بدی بات گرم‌کن و شلوار تو زنگ ورزش بدوییم و ورزش کنیم. آقایی که نشستی و در طول هزار سال برای من و خواهرها و مادر و دوست‌هام و ... قانون گذاشتی که در کیسه بمانیم (یا اگر زورت می رسید در خانه بمانیم) تا تو یک وقت گناه نکنی! خانمی که این قانون گذار عزیز رو تشویق هم کردی تا مبادا زنان باعث گمراهی شوهرت یا پسرت شوند!! خانمی که تا لباس رنگ روشن ِ من و دوستانم رو دیدی بر ما خشم گرفتی که سنگین نیستیم! خانمی که می‌گی خوشحالم دخترم رو به دانشگاه نفرستادم، اونجا معلوم نبود چی می شد و از دستم در می رفت! ای خانمی که دوستم رو به جرم رنگ مانتو، به جرم نپوشیدن جوراب، به دانشگاه راه ندادی! خانمی که گفتی این دوره و زمانه دخترها گرگ شده اند و آدم می ترسه پسرش رو بده دستشون!
همه و همه‌!

واقعا ممنون! چند روز پیش که توی میدون تجریش دیدم پیاده‌رو پر از سرباز و خانم چادری انتظامی است، با یه اتوبوس کنار خیابون برای سوار کردن بدحجاب ها، فهمیدم چرا دوستت ندارم و ازت می ترسم. امروز فهمیدم چقدر موفق بوده‌ای در ایجاد اون به قول خودت حجاب و جامعه‌ی سالم. وقتی دیدم با خواهر کوچکم مثل یه مجرم یا یه قاتل، برخورد می کنی و مجرمین واقعی راست راست تو خیابون‌ها راه می روند.

بارباماما

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)