تاریخ انتشار: ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
سودای 212

عاشقانه

بانو، بانو بانو بانوی من! خواستم سلام کنم به چشمان سیاهت وقتی بر من می‌نگری. وقتی دلم تنگ می‌شود برایت خواهم نوشت به یاد روزی که دستم را در دستت گرفتی و خنده‌ی لبانت در دلم جاودانه، یادگار ماند. بانو هر روز که می‌گذرد افسوسی جبران‌ناپذیر است که در کنارت نیستم. این روزها در گلویم بغضی است تلنبار شده به یاد حرف‌هایت وقتی مرا نصیحت می‌کردی و حرکات صورتت را به یاد می‌آورم شب‌ها قبل از خواب. تو منی، حتا وقتی که من نباشم.
و تن تو قالیچه‌ی سلیمان است که مرا به آسمان می‌برد. از روی ابرها می‌گذارند و باد در موهای سیاهم می‌پیچد. تو می‌خندی و من تنت را لمس می‌کنم. آن بالا در اوج، دنیا را نگاه می‌کنیم، تو باز می‌خندی و من هم با تو می‌خندم و همان لحظه درخت گیلاس خشک داخل حیاط شکوفه می‌دهد. تن تو برای من لذتی ابدی است که با الماس و نور و صدا، عرصه‌های بودن را در کهکشان‌های دور طی می‌کند. می‌دانم شبی می‌رسد و دستم را دراز می‌کنم و ستاره‌ی چشمانت را از آسمان می‌چینم. تن تو عظمت جاودانه‌ی یک زیبایی است در دنیایی که سیاه است و تنگ است و زشت. اینجا به یادت هستم، تا بدانی شوره‌زار‌های کویری هم توان جنگل شدن را دارند اگر عاشق شکوفه‌ها باشند.

سرزمین رویایی

نظرهای خوانندگان

وای بخدا دل درد گرفتم! نمی دونم امشب باز هم يه غذای سنگين و دير هضم خوردم يا چيه که اينطور دل درد گرفتم. آمدم راديو زمانه که شايد مطلبی بخونم و درد سر دلم بهتر بشه از بد بدبياری روی اين مطلب کليک کردم و دلم که خوب نشد هيچ شست پای چپم هم شروع کرد به سوزن سوزنی شدن. حالا يکی که توی سرزمين رويايی زندگی ميکنه نبايد اونقدر بدجنس و خبيث باشه که بياد اينجا يه قطعه رومانتيک مکش مرگ ما بنويسه و من بيچاره رو هم ببرن توی عوالم سرزمين رويايی لعنتی. اصلاً مگه من مرض داشتم که کامپيوتر و روشن کردم و روی سايت زمانه کليک کردم. می رفتم دم در خونه سبيل جونم رو می زدم که هم حال می کردم و هم کلی می خنديدم. وای قطع کنم که ماهيچه های سمت راست ستون فقراتم داره می گيره! بای بای!

-- کريم ، Apr 23, 2007 در ساعت 07:44 PM

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



موضوعات