تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۸۵ • چاپ کنید    

یک سر و هزار سودا؛ برنامه ۱۰

۳۰ دسامبر ۲۰۰۶

از وبلاگ زن روزهای ابری:

دختره گفت: خداحافظ ... بعد هنوز سه قدم نرفته بود که با شنیدن اسمش صورتش را برگرداند. پسره گفت: هر وقت اومدی تئاتر، اگه خواستی منم باهات میام.
قبلش دختر را دیده بود نشسته روی سکوی جلوی گیشهء تئاتر شهر. غافلگیرش آمد بکند که آن جوری پریده بود جلوی پایش؛ منو یادته؟

بهش گفته بود: تو همیشه تنها میای تئاتر. چند بار دیدمت. سینمام تنها می ری. چرا؟ ... فارسی را چه خوب حرف می زد حالا. با کمی ته لهجهء خنده دار.

ادامه ....

لینک مطالب مرتبط

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)





از دست ندهید


خشونت خانگی در خانواده‌های مهاجر جرم نيست!

بم و سه سال رنجش

سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟

معجزه آرام

خاطره و حافظه‌ی جمعی