| خانه > گفتگوي خودموني > يک سر و هزار سودا > یک سر و هزار سودا؛ برنامه ۱۰ | |||
یک سر و هزار سودا؛ برنامه ۱۰۳۰ دسامبر ۲۰۰۶ از وبلاگ زن روزهای ابری: دختره گفت: خداحافظ ... بعد هنوز سه قدم نرفته بود که با شنیدن اسمش صورتش را برگرداند. پسره گفت: هر وقت اومدی تئاتر، اگه خواستی منم باهات میام. |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
|
||
![]() |
![]() |
از دست ندهید | ||||
خشونت خانگی در خانوادههای مهاجر جرم نيست! |
بم و سه سال رنجش |
سيصد: روايت تاريخی يا روايت داستانی؟ |
معجزه آرام |
خاطره و حافظهی جمعی |
![]() |








