گزارش یک زندگی


گزارش زندگى، شماره ۸۱
«زن بى‌شوهر را موجود خطرناکى می‌دانند»

در سال ۱۳۵۲ از شوهرم جدا شدم. در دو سه سال آخر زندگى مشترک حالتى سرگشته و پريشان داشتم. دچار اين توهم بودم که مردم مرا به يکديگر نشان مى‌دهند و مى‌خندند. به زنانگى خودم شک کرده بودم. احساس مى‌کردم پر از عيب و نقص هستم. خودم را زشت مى‌ديدم. قابليت‌هاى جنسى و عاطفى‌ام را دست کم مى‌گرفتم. من يک پارچه عقده شده بودم.



گزارش زندگی- شماره ۸۰
خواب بعد‌از‌ظهر بزرگ‌ترها، بلاى جان بچه‌ها

دختر بچه‌اى پنج شش ساله هستم. دوستى به نام خسرو دارم که همیشه با او بازى مى‌کنم. به درستى نمى‌دانم او چند ساله است و چه شکلى است. منتهى خسرو همیشه زمانى سر و کله‌اش پیدا مى‌شود که بعد‌از‌ظهر و پس از خوردن ناهار است. همه خواب هستند و من خوابم نمى‌برد و نمى‌دانم چه کنم، پس با خسرو بازى مى‌کنم. خواب بعد‌از‌ظهر بزرگ‌ترها بلاى جان بچه‌ها بود. همه باید ساکت مى‌شدند تا بزرگ‌ها بخوابند.



گزارش زندگی- شماره ۷۹
حکایت آن شب که نخوابیدم

سیزده چهارده ساله هستم و به همراه خانواده در خرمشهر زندگی می‌کنم. تابستان دارد آغاز می‌شود. گرمای خوزستان غیر قابل تحمل است. دخترخاله‌ام مرا به تهران دعوت می‌کند. خانواده می‌پذیرند که به تهران بروم، اما تنها هستم. آقای گودرزی، همسایه زرتشتی ما نیز عازم تهران است. بنا بر این می‌شود که مرا به دست او که مردی امین و دارای همسر است بسپارند.



گزارش زندگی، شماره ۷۸
اشک تمساح و ریمل مژه‌هایم

در حال نوشتن به یاد خاطرات کوچک و بزرگی می‌افتم که گاهی جنبه مضحکی دارند. نمونه این خاطرات اشک تمساح ریختن خودم است. در تابستانی که چهارده پانزده سال داشتم میهمان دختر خاله‌ام بهناز بودم. از خرمشهر به تهران آمدم و دو سه ماه پر‌خاطره را با دخترخاله‌ها گذراندم. آنان همگی زیبا و در اوج جوانی بودند. بنا‌ بر این شد که در بازگشت با هواپیما به خرمشهر بازگردم.



گزارش زندگی - شماره ۷۷
انجمن شاعران مرده

در مراسم کوچک ختم جعفر که به وسیله یکی از اقوام‌اش برگزار شد، غزاله علیزاده هم آمده بود. من پیشنهاد کردم که هرکس خاطره خوشی از جعفر دارد تعریف کند. غزاله چند خاطره خنده‌دار تعریف کرد. کمی بعد خود غزاله دچار سرطان پستان شد. در خارج از کشور بودم که خبر خودکشی او را خواندم و در اندوه فرو رفتم. به یاد فیلمی می‌افتم به نام مجلس شاعران مرده.



گزارش يک زندگى- بخش۷۶
یک معذرت‌خواهی به به‌آذین بدهکارم

سخنگوى آن شب جلسه کانون نویسندگان، محمود اعتمادزاده، معروف به م.الف.به‌آذين بود. او در‌باره آزادى حرف مى‌زد. در خلال اين سخنرانى او جمله‌اى گفت که هنوز به ياد من مانده است: «آزادى يعنى ديوارهاى مرز.» بعد شروع به استدلال در محور همين نظريه کرد. بعد از سخنرانى به‌آذين، دست بلند کردم و پرسيدم آيا خود شما به اين حرف‌هایى که مى‌زنيد باور داريد؟



گزارش يک زندگى- بخش ۷۵
بار مرمر؛ میدان گفت و گو

بار مرمر در تالار زيرين هتل مرمر قرار گرفته بود. بار اين هتل يکى از مراکزى بود که نويسندگان و شاعران و دیگر هنرمندان در آنجا اجتماع مى‌کردند. بسيار طبيعى بود که بتوان اغلب رجال هنرى ايران را در اين بار ملاقات کرد، چنان‌که در کافه نادرى هم مى‌شد آن‌ها را ديد، و کافه سلمان يکى ديگر از پاتوق‌هاى هنرمندان بود. اين به چند سالى پيش از ايجاد خانه‌هاى تيمى مربوط مى‌شود.



گزارش يک زندگى- بخش ۷۴
زندگی‌مان شده بود عین فیلم نفرین

چند سال بعد ناصر تقوایی فيلم نفرين را ساخت. البته اين فيلم اقتباسی از داستان ميكاوالتاری است. اما در عين حال، شباهت زيادی به اين دوران زندگی ما دارد. تو گویی رابطه‌ی خانم، بنا و شوهر؛ البته نه به‌طور كامل؛ بازسازی شده است. در اين فيلم زن، شوهرش را می‌كشد، كه البته شوهر هم بنا را كشته است. در هنگام ساختن اين فيلم من و شوهرم از يكديگر جدا شده بوديم، اما دوستان خوبی بوديم و فيلم دريچه‌های زيادی را برای من باز كرد. خوبی هنرمند بودن اين است كه می تواند عقده گشایی كند و پيش از آن‌كه كار بيخ پيدا كند راه حلی بیابد.



گزارش يک زندگى - بخش ٧٣
ناگهان از خستگی ترکیدم

خانه شلوغ بود و جمعیت از سر و کول هم بالا مى‌رفت. متاسفانه هیچ‌کس نیز مسئولیت خانه را بر عهده نداشت. در نتیجه باغچه حیاط خانه‌اى با این همه جمعیت از گل خالى بود. شمار رسمى افراد این خانه دو اتاق خوابه نه نفر بود، اما به‌طور معمول ده پانزده نفر همیشه در آنجا حضور داشتند. یک شب این خانه را براى شما تعریف مى‌کنم: ما میهمان داریم. غذا به طرز معجزه‌آسایی حاضر مى‌شود؛ البته غذاهاى ساده...



گزارش يک زندگى - بخش ٧٢
عشق مادر به فرزند، بى‌شيله پيله‌ترين نوع عشق

شايد براى همين است كه توى سر زنان مى‌كوبند. زنى كه توى سرش كوبيده مى‌شود به بهترين ابزار رعيت‌سازى تبديل مى‌شود. او توسرى مى‌خورد و تو سرى مى‌زند. كودكان نيز در اين‌جا اغلب توسرى خور مى‌شوند، اما آن چندتایى كه قوى‌تر هستند پاسخ توسرى مادر را مى‌دهند و خود به نوبه خود توسرى مى‌زنند و اين سير ادامه پيدا مى‌كند. یاد آن مادر زندانى مى‌افتم كه از شدت حالت عصبى كه داشت، دایم سينه‌اش را از دهان كودک بيرون مى‌كشيد.



گزارش يک زندگى - بخش ۷۱
معاشرت با معتادان دردناک است

من در زندگى چندين بار با افراد معتاد روبه‌رو بوده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام که معاشرت با اين افراد بسيار دردناک است. الف. م، هنرپيشه‌ی معروف، يکى از اين افراد معتاد بود. پس از مدتى که از آغاز فيلم‌بردارى فیلم «آرامش در حضور دیگران» گذشت، او به يکى از پاهاى ثابت خانه‌ی ما تبديل شد. اما در يکى از شب‌ها که آمد حال بسيار بدى داشت. او بعدها جان خود را در راه هرویین از دست داد.



گزارش يک زندگى - بخش ۷۰
مادر بودن را باید آموخت

در ماه اردیبهشت سال ١٣۴٧ فرزند خود را به دنیا آورده بودم و بی‌درنگ، همانند بسیارى از مادرانى که تازه فرزندى به دنیا مى‌آورند، در دریاى اندوهى ناشناخته فرو رفته بودم. این واقعیتى‌ست که بسیارى از زنان دچار این حالت افسردگى مى‌شوند. من نیز دچار همین حالت شده بودم. در یکى از دفعات نادرى که به دکتر مراجعه کرده بودم او پرسید من چه مى‌کنم که بچه‌ام این همه خسته است. او گفت که جنین خود را در گوشه شکم جمع کرده و این نشان مى‌دهد شما خسته هستید.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و نهم
مادر طبیعت، نرینگان را بیشتر دوست دارد

بدون شک دليل مزاحمت‌هاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضع‌گيرى در برابر زنان مى‌کنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مى‌توان با ايجاد مزاحمت، زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مى‌شود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعه‌اى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمى‌کنم.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و هشتم
بچه‌دار شدن یا نشدن، مسأله این است

«پارتو»، جامعه‌شناس ایتالیایی طرفدار اشراف بود و علمش را به گونه‌اى تفسیر مى‌کرد که به نفع اشرافیت تمام شود. اما دست بر قضا او کاشف قانونى است که با عنوان «سیر دورانى نخبگان» شناخته مى‌شود. پارتو کشف کرده بود که اشراف هرچه از نردبان طبقات اجتماعى بالاتر رفته و به رفاه بیش‌ترى مى‌رسند، تمایل‌شان به بچه‌دار شدن کم‌تر مى‌شود. «رفاه با خود» احساس لذت‌جویی را به همراه مى‌آورد که با احساس پدر و مادر خوب و مسؤول بودن، در تناقض است.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و هفتم
زندگی زیر سقف یک خانه

میان روزى که ما به این خانه وارد شدیم تا روزى که از هم جدا شدیم، یک فاصله هفت‌ ساله وجود دارد. دلایل جدایی ما نیز چندگانه بود؛ اما بدون شک، کمبودهاى اقتصادى و فضاى زیست از عوامل اصلى به هم پاشیدن زندگى ما بود. یک روز تمامى جمعى که در خانه ما بودند برای سفر به شمال رفتند. به اندازه ۲۴ ساعت خانه در اختیار من و شوهرم قرار گرفت و ما اندکى زندگى کردیم. شب بعد، مراسم ازدواج یکى از دوستان بود. ما داشتیم براى رفتن به عروسى حاضر مى‌شدیم که ناگهان در باز شد و یک خانواده شش ‌نفره وارد خانه ما شدند.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و ششم
قالى‌شویان مشهد اردهال و حاملگی من

مراسم قالى‌شویان مشهد اردهال که داشت فیلم مى‌شد، من هم متوجه مى‌شدم که نمى‌توانم بدون فرزندم زندگى کنم. ما هنوز ازدواج نکرده بودیم و من با خودم فکر کردم هر طور شده، بچه را حفظ خواهم کرد. البته در شرایط ایران بسیار غیر عادى است که مادر تنهایی بدون ازدواج رسمى بچه‌دار شود، اما من دچار این فکر شده بودم که هر طور هست، بچه‌ام را حفظ کنم. تصمیم داشتم تا شش‌ماهگى که هنوز شکمم کوچک است، در تهران بمانم. بعد از تلویزیون مرخصى بگیرم و به شهر رشت بروم و بچه‌ام را در آن‌جا به دنیا بیاورم.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و پنجم
سرانجام ماشین‌نویس تلویزیون ملی شدم

در آغاز کار در تلویزیون شرایط سختى داشتم. هم باردار بودم و هم در کنکور دوره شبانه دانشگاه تهران پذیرفته شده بودم. دوستان هم به صورت گروهى هرشب در خانه ما بودند و بازار بحث‌هاى سیاسى و اجتماعى بسیار داغ بود. فشار کار و گرفتارى و معاشرت به حدى زیاد بود که من نه از لذت مادر بودن برخوردار بودم و نه از لذت دانشجو بودن و کارمند بودن. همه چیز در هم تنیده بود در همین ایام بود که ناصر تقوایی تصمیم گرفت فیلم «آرامش در حضور دیگران» را بسازد.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و چهارم
زندگی من و ناصر تقوایی

کار در کارخانه تولید دارو و آشنایی با ناصر تقوایی هم‌زمان اتفاق افتاد. ما خیلی زود تصمیم به زندگی با یکدیگر گرفتیم. ناصر تقوایی همیشه به شوخی می‌گفت فایده ازدواج این است که به جای این که هر انسانی یک یخچال بخرد، دو انسان با یکدیگر یک یخچال می‌خرند. ما در آغاز هر دو فقیر بودیم. اگر خوب به یادم مانده باشد، حقوقم ماهی ۶۰۰ تومان بود و اجاره خانه ۳۵۰ تومان.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و سوم
آن شب فروغ همانند ستاره‌ای می‌درخشید

شبی در خانه سیروس طاهباز و همسرش پوران صلح‌کل دعوت داشتم. این یک میهمانى سرنوشت‌ساز بود. از مدعوان این میهمانى مى‌توانم از م.آزاد، منوچهر سپانلو، اسماعیل نورى علا، ناصر تقوایى و چند نفر دیگر نام ببرم. براى من که نام این شخصیت‌ها را در مجله و روزنامه خوانده بودم، حضور در چنین مجلسى بسیار غنیمت بود. فروغ آن شب عصبى بود. دلیل عصبانیت فروغ آن بود که مى‌دید مرکز توجه همه است. اوج خشم او زمانى ظاهر شد که م. آزاد از او دعوت به رقص کرد.



گزارش يک زندگى - بخش شصت و دوم
«خط را زنان اختراع کردند»

‌اگر پنج هزار سال در تاریخ به عقب بروید به نام «انهدوانا» مى‌رسید. ‌یک شاعره زن و نخستین شاعرى که از او متنى برجاى مانده است. ‌شعر انهدوانا در میان الواح گلى سومر باستان به دست ما رسیده. ‌از آن‌جایى که این شعر در ستایش بانو خدا ایننانا سروده شده، من رویم را زیاد مى‌کنم و ادعا مى‌کنم که خط اولیه را زنان باید به‌وجود آورده باشند.