<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>خارج از سیاست</title>
      <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/</link>
	  <copyright>Copyright 2008</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section11_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Wed, 24 Sep 2008 14:49:13 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>رمضان در مالزی و احترام به غیر مسلمان‌ها</title>
                  <description>ماه رمضان امسال، هم‌زمان با روزهای پایانی فصل شلوغی (High Season) در مالزی است. خیابان‌های کوالالامپور تقریباً خالی از توریست‌هاست. جز تعداد اندکی که گاهی از عرض خیابان می‌گذرند، بقیه توریست‌ها مالزی را ترک کرده‌اند. 

رستورن‌ها و کافه‌ها در طول روز هم‌چنان باز هستند، اما به نسبت ماه‌های گذشته تقریباً بی‌رونقند. 

کوالالامپور، پایتخت مدرن مالزی و خیابان بوکیت بینتنگ، در قلب آن، به عنوان منطقه توریستی شهر، چند سالی است در جذب توریست‌ها بسیار موفق عمل کرده است. 

توریست‌هایی که به مالزی میِ‌آیند در کلاس‌های مختلفی قراردارند. بسیاری از آن‌هایی که در بوکیت بینتنگ می‌بینید، اگر‌چه با کوله‌پشتی سفر می‌کنند، اما حسابی خرج می‌کنند و هتل‌ها و رستوران‌های گران‌قیمت‌تر را ترجیح می‌دهند و خلاصه این‌که توریست‌های پول‌داری هستند.

به هر حال همه این‌ها از اوایل سپتامبر به آرامی شروع به ترک مالزی می‌کنند. بسیاری‌شان با وجود آزادی‌هایی که در ماه رمضان در مالزی برایشان وجود دارد، ترجیح می‌دهند این روزها را در کشورهای غیر‌مسلمان اطراف بگذرانند. 

علاوه بر این عده، تابستان‌های مالزی، پر از عرب‌های حاشیه خلیج فارس است. اما همین عرب‌ها هم که به گمان بسیاری از فروشنده‌های مالایی انگار با بطری‌های نفت‌شان در چمدان‌های بزرگ به این کشور سفر کرده‌اند، در ماه رمضان مالزی را ترک می‌کنند. 

[[photow01]]

یکی از بزرگ‌ترین منابع در‌آمد توریستی مالایی‌ها، عرب‌ها هستند. آن‌ها با جیب‌های پر از پول و همسری پوشیده در حجابی سرتاسر سیاه با چشمانی به غایت زیبا و پنهان در آرایش، در خیابان‌های کوالالامپور قدم می زنند و هر قدر که توریست‌های بک پکر غربی، رستوارن‌های ارزان‌قیمت خیابانی را ترجیح می‌دهند، آن‌ها قدم در رستوران‌های گران‌قیمتی می‌گذارند که منوی نوشیدنی‌های معمولی‌اش از قیمت غذاهای دیگر رستوران‌ها بیشتر است.

حالا خیابان‌های اطراف بوکیت بینتنگ از سلطه توریست‌ها خارج شده، عرب‌ها رفته‌اند و تنها، ساکنان این کشور زیبا باقی مانده‌اند. چینی‌ها، مالایی‌ها و هندی‌هایی که هم‌چنان به دنبال مشتری برای رستوران‌هایشان و یا اتاقک‌ها ماساژشان، به سمت معدود توریست‌های باقی‌مانده می‌آیند.

در کوالالامپور همه چیز در وضعیت پیشین است. ماه رمضان آن‌چنان که باید، حضورش را بر شهر تحمیل نکرده است. اگر نبودن توریست‌ها را فاکتور بگیریم، هیچ نشانه آشکاری از آن نوعی که در ایران می‌بینیم، وجود ندارد تا یادتان بیاورد که ماه رمضان است. حتی از بلند‌گوهای مساجد هم تنها صدای اذانی که در ماه‌های عادی سال به گوش می‌رسد، پخش می‌شود.

مالایی‌ها با سیگار کشیدن، غذا خوردن و نوشیدن‌تان در طول روز کاری ندارند. شما حتی متوجه نخواهید شد که آیا خود آن‌ها روزه هستند یا نه. زندگی هیچ تغییری برای شما نکرده است. البته شاید وجود سه نژاد هندی، چینی و مالایی یکی از دلایل این مسأله باشد.

با این‌که مالزی یک کشور مسلمان است، اما به همان نسبت که مسلمانان در این کشور زندگی می‌کنند، چینی‌ها و هندی‌ها هم با مذهب و آداب و رسوم‌شان آزادند. این کشور از سال‌ها پیش پذیرای دو نژاد چینی و هندی غیر‌مسلمان بوده است و همین مسأله آن‌ها را به پذیرفتن عقیده‌ها، مذاهب و نیایش‌های مختلف عادت داده است.

یکی از قوانین دایمی موجود برای توریست‌ها در کوالالامپور، ممنوعیت نوشیدن مشروبات الکلی در خیابان‌ها، فروشگاه‌ها و اماکنی از این دست است. با این حال، پایتخت مالزی مردمش را برای نوشیدن و خوردن در ماه رمضان، در خیابان یا هر جایی که به آن ملأ عام می‌گویند، آزاد گذاشته است.

[[photow02]]

البته این مسأله در شهرهای مختلف مالزی، اندکی متفاوت است. شما در جزیره پیننگ که دومین شهر بزرگ مالزی بعداز کوالالامپور است، هیچ محدودیتی برای نوشیدن حتی مشروبات الکلی ندارید. ساکنان پیننگ، بیشتر از آن‌که مالایی یا هندی باشند، چینی‌اند؛ که فرهنگ خودشان را بر این شهر غالب کرده‌اند. 

با این حال در روابط  دخترها و پسرهای مسلمان پیننگ، اندک سخت‌گیری‌هایی وجود دارد که بیشتر از طرف خانواده‌ها اعمال می‌شود و همین مسأله، ماه رمضان‌‌های این شهر را تنها برای مسلمانان مالایی سخت‌گیرانه‌تر کرده است. 

دختران و پسران جوان مسلمان نمی‌توانند زمان‌شان را در گوشه و کنار پارک‌ها با هم بگذرانند یا دست در دست هم در خیابان‌های اصلی شهر قدم بزنند. آن‌ها در ماه رمضان مجاز نیستند که روزه‌خواری کنند. 

اگرچه این مسأله برای ‌دیگر نژادها وجود ندارد، اما پلیس این شهر و بسیاری از شهرهای کوچک مالزی، با این‌گونه روابط، برخوردهایی می‌کنند. با همه این‌ها برخوردهایی که پلیس اندونزی با مردمش دارد بسیار متفاوت تر از آن چیزی است که ما از برخورد پلیس با مردم در ذهن داریم. 

«کلانتون» شهری ساحلی در شمال شرقی مالزی است و آن را یکی از مذهبی‌ترین شهرهای مالزی می‌دانند. معمولاً در کتاب‌های راهنما پیشنهادی برای توریست‌ها برای گذراندن روزهایی در این شهر داده نشده است. 

رمضان در این شهر با آداب و رسوم خاص‌تری برگزار می‌شود. اغلب مردم روزه هستند و تعدادی از رستوارن‌ها در طول روز بسته‌اند. 

بیشترین جمعیت این شهر را مالایی‌های مسلمان تشکیل می‌دهند و اغلب آن‌ها در طول ماه رمضان روزه دارند.

اگر در روزهای رمضان پایتان به این شهر رسید باید بدانید که برای پیدا کردن رستورانی که نهارتان را سرو کند، با مشکل مواجه خواهید شد. دست کم این‌که با تنوع غذایی که ممکن بود در هر زمان دیگری از سال داشته باشید، مواجه نخواهید شد.

اگرچه نگرانی برایتان وجود نخواهد داشت اگر بخواهید در طول روز در ملأ عام بنوشید و بخورید، اما شاید بهتر باشد که جانب احترام و احتیاط را داشته باشید و زیاده‌روی نکنید.

با همه این احوال مالزی هم کشور آزادی است. شما اجباری در روزه بودن یا نبودن‌تان ندارید. حتی اگر مسلمان باشید و اجباری از طرف خانواده‌های‌تان وجود نداشته باشد، هیچ پلیس یا مأمور امر به معروفی سر خیابان‌تان نایستاده است که به خاطر بطری آبی که در دست دارید، بازخواست‌تان کند.

این‌جا اغلب مالایی‌های مسلمان به آن‌چه‌ در ماه رمضان انجام می‌دهند، اعتقاد دارند. آن‌ها اسلام‌شان را انتخاب کرده‌اند و اغلب‌شان برای روزه بودن، نیازی به اجبار و فشارهای بیرونی ندارند.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_981.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_981.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی، فرهنگی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 14:49:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>به تازگی کتابی با نام «تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران» اثر ویلم فلور در آمریکا به چاپ رسیده که در آن نویسنده به بررسی ۲۵۰۰ سال تاریخ اجتماعی روابط جنسی در ایران پرداخته است. آن‌چه در پی می‌آید ترجمه گزیده‌ای از این کتاب است.</small></strong>

در تاریخ ایران برتری مرد در مسایل جنسی یک شرط ضروری بوده و زن هدف مسایل جنسی واقع می‌شده است.

زن‌ها به‌خاطر موقعیت فرو‌دست خود تحت تسلط مردان قرار داشته‌اند. از آنجا که ازدواج به مرد این حق را می‌دهد که با زن خود سکس داشته باشد، بنا‌بر‌این زن نمی‌تواند هرگاه شوهرش او را به هم‌خوابی دعوت کرد، از آمدن به رختخواب امتناع ورزیده یا بستر را ترک کند.

اگر مرد بخواهد با زن همبستر شود زن باید حتی عبادت‌اش را هم به این منظور نیمه‌کاره رها کند. علاوه بر این از آن‌جا که مرد برای زن‌اش پول پرداخت کرده (گرچه پرداخت مهریه عملاً هنگام طلاق محقق می‌شود)، بنابر‌این تنها مرد است که حق دارد، تصمیم بگیرد کی و چگونه سکس داشته باشد.

هم‌چنین تنها مردان هستند که اجازه دارند تمایلات جنسی خود را بروز دهند و این امر نه تنها در مورد همسران بلکه  در مورد غیر‌همسران‌شان نیز صادق است.

اگر مرد نسبت به زنی که همسر او نیست ابراز تمایل جنسی نماید، این زن است که مورد سرزنش قرار می‌گیرد و نه مرد، زیرا زن نباید خود را در موقعیت‌هایی قرار دهد که مردی بتواند تا این حد به او نزدیک شود.

علاوه بر این، اعتقاد راسخ بر آن است که اگر دختران و زنان بر حسب اتفاق با مردی تنها بودند نمی‌توانند به او نه بگویند.

نویسنده قابوس‌نامه در کتاب‌اش آورده است: «باید بدانی که یک زن نمی‌تواند قاطعانه در مقابل یک مرد مقاومت کند هر چند که آن مرد پیر یا زشت باشد.»

اعتقاد به این‌که زنان به‌خاطر شهوت سیری‌ناپذیرشان، قادر نیستند در مقابل طلسم یک مرد ایستادگی کنند با شواهدی از این دست که مثلاً امام رضا (ع) گفته است زنان ۹۹ بار شهوی‌تر از مردان هستند، تقویت می‌شود.

این اعتقاد هم‌چنین به وسیله حکایات عامه‌پسندی که چنین دیدگاهی را تایید می‌کنند، بیشتر گسترش یافته است.

به‌عنوان مثال در حکایت پرطرفدار حسین کرد، آمده است که سنبل، دختر شخصی که حسین را دستگیر کرده بود به او کمک می‌کند تا از دست پدرش که قصد کشتن حسین را داشته است فرار کند.

دلیل دختر برای این کار، آن‌طور که خود به حسین گفته این است: «من می‌خواهم خود را فدای صورت زیبا و آلت مردانه تراشیده (‌و تمیز و بنابر‌این جذاب) تو کنم.»

[[photow01]]

این سخنان همان‌قدر که یک خود‌ستایی مردانه بوده نشان‌گر عدم اطمینان مردانه نیز است، عدم اطمینانی که سبب جست‌وجوی دایمی مردان جهت یافتن راه‌هایی برای تقویت آلت جنسی خود می‌شود.

اگر‌چه آن‌طور که ادعا شده است، تمایلات جنسی زنان بیش از مردان است. اما یک زن حتی در چارچوب پیوند زناشویی نیز نمی‌تواند این تمایلات را ابراز کند.

او باید حرکات شوهرش در این زمینه را متابعت کرده و نسبت به آن‌ها وکنش نشان دهد، حرکاتی که هدف آن به ظهور رساندن «‌قدرت شهوانی مخفی زنان است. تنها مرد است که شهوت زن را بر‌می‌انگیزد و نیز آن را ارضا می‌کند. زن قبل از آغاز کار توسط مرد قادر نبوده در این زمینه درخواستی داشته باشد و سپس نیز نمی‌تواند بی‌تفاوت بماند.»

اما نویسنده ناشناس کتاب تادیب النسوان در اواخر قرن ۱۹ تا حدودی موضعی انتقاد‌آمیز نسبت به رفتار زنان در چارچوب ازدواج اتخاذ کرده و به خوانندگانش توصیه می‌کند که زن‌ها باید خود را برای همبستری آماده کنند، به این معنا که خود را آرایش کرده، از بوی خوش استفاده کنند و ظاهر خود را بیارایند.

او می‌افزاید «در رختخواب بی‌حیایی بهتر از زاهد‌مآبی است بنابر این گمان نکنید که اگر کاملاً تسلیم عشق شوید وقار شما صدمه می‌خورد.»
نکته دیگر در مورد روابط جنسی در ایران آن است که نباید در مورد آن‌چه در رختخواب اتفاق می‌افتد با دختر‌ها صحبت کرد، کاری که اغلب زن‌ها زمانی که به حمام می‌رفتند، انجام می‌داده‌اند.

آن چنان که از کتاب تادیب النسوان بر‌می‌آید هرگز این نکته در نظر گرفته نمی‌شده است که زنان باید زندگی جنسی متعلق به خود را داشته باشند.

آن‌ها تنها موضوع و متعلق ارضای جنسی مردان بوده‌اند. در این دیدگاه زنان آن‌گونه در نظر گرفته می‌شوند که یک کشاورز قطعه‌ای زمین را در نظر می‌گیرد.

به عبارت دیگر زنان مانند یک کشتزار منفعل که تنها توسط مرد مورد استفاده قرار می‌گیرد، شخم زده می‌شود و شکل داده می‌شود، به گونه‌ای که تنها مرد حق دارد بیشترین بازده (‌یعنی بچه‌ها و ارضای جنسی) را به وسیله بکار بستن دانش‌اش در مورد شکل‌بندی زمین، از آن به دست آورد.

اگر زوجی بچه‌دار نمی‌شدند، حتماً زن عقیم بوده است و نه مرد، مگر این‌که ثابت می‌شده است که مرد از لحاظ جنسی ناتوان است. اگر همه بچه‌ها از یک جنس بودند، این گناه نیز بر گردن زن بود.

بر‌اساس نوشته‌های یک روان‌شناس زن ایرانی که در سال ۲۰۰۷ منتشر شده است، «در جامعه سنتی ایرانی مفهوم ارضای جنسی برای زنان اساساً بی‌معنا است. او می‌گوید:

«من بسیاری از این‌گونه زنان را دیده‌ام که آمیزش جنسی را صرفاً به‌عنوان وسیله‌ای برای ارضای  مرد، عاملی برای استمرار زندگی مشترک زناشویی و احتمالاً به‌عنوان تضمینی برای ادامه دریافت حمایت‌های مالی از همسرشان می‌‌دانسته‌اند.»

ظاهراً زنان اطلاعات‌شان را با هم در میان می‌گذاشته‌اند تا بدانند چه چیزی مردان را راضی می‌کند. با وجود این گزارش شده است که بسیاری از مردان از لحاظ جنسی راضی نبوده و تخمین زده می‌شود که ۳۰ تا ۴۰ در‌صد زنان سردمزاج بوده‌اند.

این عدم رضایت مردان از روابط نا‌همجنس‌خواه در «تاسف خوردن‌های ترانه‌های عامیانه، در فراوانی سایر اشکال تمایلات جنسی مانند استمنا، هم‌جنس‌گرایی و نزدیکی با حیوانات متجلی شده و می‌شود.»

[[photow02]]

این شرایط به موقعیتی منجر شده که بسیاری از زنان احساس کرده‌اند، ازدواج به‌جای آن‌که یک آشیانه گرم و امن باشد یک قفس است حتی اگر طلایی باشد.

نکته دیگر آن‌که سکس در ایران در حالت عریان انجام نمی‌گرفته است. اغلب برای زوجین هر دو، سکس (به صورت بخشی) پوشیده بوده و هست.

این امر به علت آن نیست که عشق مانع می‌شود زوجین لباس‌ها را از تن بیرون کنند. به احتمال زیاد دلیل سکس پوشیده (با لباس) به‌ذاته دینی است.

علاوه بر این افراد نباید در حال سکس حرف بزنند چون ممکن است فرزندی که به دنیا می‌آید گنگ باشد.
مساله سکس با لباس در مینیاتورهایی که دو نفر را در حال هم‌آغوشی سکسی تصویر می‌کند نیز روشن است.

این مساله مینیاتورهایی را که به‌ذاته و به صراحت پورنوگرافیگ هستند، یعنی مینیاتورهایی که اندام تناسلی و مقاربت را به تصویر کشیده‌اند نیز در بر می‌گیرد.

در این موارد هر دو نفر تنها لباس‌های پایین‌تنه را از تن در آورده‌اند و بالا‌تنه آن‌ها پوشیده و دارای لباس است.

رسم سکس با لباس توسط مطالعات جامعه‌شناسانه نیز تایید شده است. این مطالعات اظهار داشته‌اند «اقشار پایین‌تر جامعه برای عشق‌ورزی عریان نمی‌شوند و بدن‌ها پوشیده می‌ماند. اعتقاد بر این است که برهنگی می‌تواند به ناتوانی جنسی مرد منجر شود.»

در‌واقع عشق‌بازی غالباً در سکس غایب است. «در جریان عمل جنسی غیر از اندام‌های تناسلی ارتباط فیزیکی دیگری وجود ندارد و ناز و نوازش عملاً ناشناخته است.»

دلیل فقدان عشق‌بازی (قبل و بعد از عمل جنسی) در مناطق روستایی عمدتاً «فقر، نحوه تنظیم زندگی و حضور خانواده است».

در مناطق شهری هم که تا همین دوره‌های اخیر اتاق خواب جداگانه در اکثر خانه‌ها وجود نداشته است، این مساله احتمالا ً بیشتر به این علت توسعه یافته است که کارگران متاهل طبقه پایین به‌طور متوسط ۱۱ ساعت در روز کار می‌کرده و اکثر اوقات فراغت خود را هم با سایر مردان می‌گذرانده و بنا‌بر‌این نمی‌توانسته‌اند وقت زیادی را در مصاحبت با زنان سپری کنند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_980.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_980.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آسیب شناسی جنسی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Sep 2008 12:15:23 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>برترین وبلاگ با ذائقه ‌جمعی</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>امسال پنجمین باری است که دویچه‌وله، مسابقه جهانی بهترین وبلاگ‌ها را برگزار می‌کند. این کار در راستای اهداف این رادیو و برگزار‌کننده‌های این مسابقه، برای حمایت از آزادی بیان و آزادی‌مطبوعات و رسانه‌هاست.

این مسابقه در ۱۱ زبان فرانسوی، آلمانی، فارسی، انگلیسی، عربی، پرتغالی، روسی، چینی، هلندی و اسپانیایی برگزار می‌شود، که امسال زبان اندونزیایی هم به آن اضافه شده است.

[[sound]]

این رقابت‌ها در سه مرحله برگزار می‌شود. از سی‌ و یکم اوت تا سی‌ام سپتامبر (دهم شهریور تا نهم مهر) یعنی تا ۲۰ روز دیگر علاقه‌مندان به وبلاگ‌نویسی در سراسر جهان می‌توانند کاندیدای خودشان را معرفی کنند.

بعد از این مرحله، هیأت داوران بین‌المللی این مسابقه که بعضی روزنامه‌نگار مستقل و وبلاگ‌نویس و بعضی هم متخصص رسانه‌ها هستند‌، در هر موضوع ۱۰ کاندید را معرفی می‌کنند.

در مرحله‌ی دوم، از ۲۷ اکتبر یعنی ششم آبان تا ۲۶ نوامبر یعنی ششم آذرماه در یک رأی‌گیری عمومی، بهترین وبلاگ‌ها از طرف مراجعه‌کنندگان انتخاب می‌شود.

هیأت داوران هم در ۲۶ نوامبر، برندگان خودشان را در نشست خود در شهر برلین، انتخاب می‌کنند و در نهایت در یک مراسم رسمی، جوایز به برنده‌ها در این مسابقه، اهدا می‌شود.

برگزیدگان این مسابقه در ۱۶ موضوع، با نظرات هیأت داوران انتخاب می‌شوند و از طریق ایمیل به آن‌ها اطلاع داده می‌شود و جوایز مختلف که بیشتر مرتبط با کامپیوتر و دنیای دیجیتال است، برای آن‌ها ارسال می‌شود.

وبلاگ‌هایی که به یکی از این ۱۱ زبان در این مسابقه نوشته شده باشند، می‌توانند در موضوعات بهترین وبلاگ، بهترین ویدیوبلاگ، بهترین پادکست، جایزه وبلاگ از نوع دیگر و جایزه گزارشگران بدون مرز را هم کاندید شوند.

امسال در حالی‌که ۲۰ روز دیگر به مهلت ثبت‌نام باقی مانده است، نه هزار و صد و پنجاه و چهار وبلاگ ثبت‌نام کردند.

در نخستین سال از این دوره مسابقات، زبان فارسی وجود نداشت و سال دوم، وبلاگ‌های زبان فارسی هم به این مسابقه پیوستند. ولی از نخستین سال برگزاری این مسابقه، تعداد زیادی از بلاگرها با دیده‌ی انتقادی به این مسابقه نگاه می‌کردند.

امسال بین وبلاگ‌های ایرانی کاندید شده، وبلاگ‌های فعال در زمینه‌ی کامپیوتر و IT به چشم می‌خورند و به همان نسبت وبلاگ‌های فعال در زمینه‌ی کارهای صوتی و تصویری کمتر دیده می‌شوند.

در همین رابطه با محمود صالحی، عضو هیأت تحریریه و مسئول بخش فارسی مسابقه وبلاگ‌نویسی دویچه‌وله گفت و گو کردم.</small></strong>

[[photow01]]

فکر می‌کنم به‌خاطر سرعت کم اینترنت در ایران، خیلی از بلاگرها به سمت ویدیوبلاگ یا پادکست نمی‌روند و سعی می‌کنند بیشتر روی بلاگ‌های نوشتاری کار کنند. چون پادکست یا ویدیو‌بلاگ احتیاج به سرعت بالای اینترنت دارد، من کمتر دیده‌ام که بلاگرهای ایرانی با آن کار کنند. 

<strong><small>محمود صالحی می‌گوید، مورد جدیدی به این دوره از مسابقات اضافه نشده است و این مسابقه با ویژگی‌های دوره‌ی قبل برگزار می‌شود.</small></strong>

تنها مسابقه‌ای در عرصه‌ی بین‌المللی است که هم با آرای هیأت داوران و هم از طریق مراجعه به آرای عمومی، وبلاگ‌های ممتاز برگزیده می‌شوند. چیز جدیدی اضافه نشده است.

<strong><small>اعضای هیأت داوران که از هر زبان یک نفر در آن حضور دارد، در نهایت این وبلاگ‌ها را ارزیابی می‌کنند. صالحی درباره‌ی معیار انتخاب اعضای هیأت داوران می‌گوید:</small></strong>

مهم این است که داور به جامعه‌ی وبلاگ‌نویسی خودش احاطه داشته باشد. یعنی جامعه وبلاگ‌نویسی کشور خود یا زبان خودش را بشناسد و دارای تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی باشد. در عین حال یکی از چیزهای مهم آن این است که به زبان انگلیسی مسلط باشد.

این مسابقه بین‌المللی است و باید کاندیدا و نامزدهایی را که در هر رشته در نشست برلین معرفی شدند، در نشست و اجلاس هیأت داوران معرفی کنیم.

به این ترتیب، یکی از شرایط داور این است که به زبان انگلیسی مسلط باشد و بتواند در آن اجلاس، وبلاگی را که معرفی کرده به سایر اعضای هیأت داوران معرفی کند، و در مورد ویژگی‌ها، خاصیت‌ها و توانمندی‌های این وبلاگ، صحبت کند.

تنها این‌که بگوید یک وبلاگ خوب و قوی می‌نویسد، کارآمد زیادی ندارد. باید از این وبلاگ‌ها دفاع کند و رأی هیأت داوران را هم جلب کند.

[[photow02]]

<strong><small>مسئول بخش فارسی مسابقه‌ی بهترین وبلاگ دویچه‌وله، در مورد اهمیت میزان شهرت یا فعالیت یا شغل اعضای هیأت داوران به‌عنوان معیار انتخاب‌شان می‌گوید:</small></strong>

به هر حال هر کدام از این وبلاگ‌نویس‌ها در زندگی‌ خودشان شغل‌هایی هم دارند. یعنی ممکن است یکی از این وبلاگ‌نویس‌ها، استاد دانشگاه در رشته‌ی فن ارتباطات یا روزنامه‌نگار باشد. پیوند این دو خودش چیزی است که می‌تواند کمک کند و معیار دیگری باشد.

هیأت داوران از افرادی تشکیل شده است که در زمینه فن ارتباطات، صاحب‌نظر هستند. البته در زمینه‌های دیگر مثل جنبش زنان و عرصه‌های سیاسی هم صاحب‌نظر هستند. یا بعضی از آن‌ها ژورنالیست هستند ولی نقطه‌ی اشتراک همه‌ی این‌ها وبلاگ‌نویسی است.

سعی کردیم در آن بخشی که هیأت داوران را معرفی می‌کنیم، از زندگی آن‌ها و کاری که انجام می‌دهند، شرح کوتاهی بدهیم.

<strong><small>در چهار دوره‌ی گذشته، فقط دو داور ایرانی برای بخش وبلاگ‌های فارسی، داوری و فعالیت کردند که در هر دو دوره تکرار شده‌اند. که حسین درخشان و فرناز سیفی بوده‌اند.</small></strong>

سعی می‌کنیم یک نوع تجربه‌ای را داورها با خودشان داشته باشند که بتوانند استفاده کنند.

<strong><small>معمولاً در وبلاگ‌ها این نقد و بحث از همین روزها شکل می‌گیرد که چطور و براساس چه معیار و ملاکی می‌توان بهترین وبلاگ را انتخاب کرد‌؟</small></strong>

فکر می‌کنم ممتازترین وبلاگ‌ها را با توجه به آرای عمومی پیدا می‌کنیم و این‌گونه نیست که می‌گویند چرا یک وبلاگ برتر است.

فکر می‌کنم مثل هر چیز دیگری به ذائقه هر فردی بستگی دارد که چه وبلاگی خوب و چه وبلاگی بد است. ولی ما با مراجعه به شعور دسته‌جمعی و مذیقه دسته‌جمعی توانستیم موفق شویم در دو بخش این انتخابات را انجام دهیم.

[[photow03]]

<strong><small>آقای صالحی در بخش دیگر انتقادها که با نام مافیای وبلاگستان از آن یاد می‌شود و اثر این موضوع بر مسابقه‌ی دویچه‌وله می‌گوید:</small></strong>

بستگی به فرهنگ رأی‌دهی و رأی‌گیری یک جامعه دارد. ما پارسال با هکرهای اسپانیایی زبان یا پرتغالی زبان روبرو شدیم که سعی می‌کردند آرا را تغییر دهند. چنین فرهنگی است که فکر می‌کنند با تلفن کردن و‌... می‌توانند چیزی را تغییر دهند.

من چیز مافیایی در آن نمی‌بینم. ممکن است به همدیگر توصیه کنند و در خود جامعه وبلاگ‌نویسی هم این را می‌بینیم که در لینک‌هایی که به هم می‌دهند یا در بخش دوستان که وبلاگ‌های دوست را معرفی می‌کنند، روابط این‌گونه‌ای وجود دارد.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_979.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_979.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Sep 2008 13:59:41 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>در مسجد سلیمان از خانه و محله نفت می‌جوشد</title>
                  <description><![CDATA[<em><center>از رنگ نفت<br>از بوی گاز<br>از رنگ و بوی این شقایق‌های وحشی دل نمی‌کنم<br>از مردم<br>از محله‌ها<br>از مردم این محله‌ها دل نمی‌کنم<br>دست دلم نیست نازنین<br>این شهر لجن‌زاری است<br>که نه غرق‌ام می‌کند و نه رهای‌ام می‌سازد</center></em>

این توصیف «غلام رضوی» شاعر معاصر مسجدسلیمانی در خصوص زادگاه‌اش است. رنگ نفت و بوی گاز توصیف مسجدسلیمان امروز است که پس از یک‌صد سال تولید نفت شرایط زیست محیطی نامناسبی دارد.

مسجدسلیمان در جنوب غربی ایران و در استان خوزستان قرار دارد. نخستین شهر صنعتی ایران که یک‌صد سال پیش با اکتشاف نفت در آن‌، فعالیت‌های این کشور در زمینه صنعت نفت آغاز گردید‌.

هر چند اکتشاف صنعتی نفت، این امکان را فراهم نمود تا بهره‌برداری از این منبع ارزشمند در قرن جدید صورت پذیرد، اما قدمت وجود منابع نفت و گاز در منطقه مسجدسلیمان بسیار کهن‌تر از تاریخ یک‌صدساله اخیر بوده است. قدمتی که پدیده شگفت‌انگیز چشمه‌های خودجوش نفت و گاز در این منطقه، شاهدان هزاران ساله آن محسوب می‌شوند.

در مناطق مختلف دنیا چشمه‌های خودجوش فراوانی وجود دارند. چشمه های آب و آب‌گرم و همچنین آب‌های معدنی گوگرد‌دار اولین مواردی هستند که با شنیدن واژه‌ی «چشمه» در ذهن ما متبادر می‌شوند.

[[photow01]]

اما جالب است بدانیم در بعضی از مناطق دنیا چشمه‌هایی نیز وجود دارند که به‌صورت خودجوش نفت، گاز و قیر طبیعی از آن‌ها خارج می‌شوند و مسجدسلیمان از گذشته‌های بسیار دور واجد نمونه‌هایی از این چشمه‌ها بوده است.

قدیمی‌ترین گزارش مکتوب از وجود این چشمه‌های شگفت‌انگیز را «هرودت» مورخ شهیر یونان باستان به ما ارایه می‌کند. «هرودوت» که در حدود سال‌های ۴۸۴ تا ۴۲۵ قبل از میلاد زندگی می‌کرد، در گزارش بهره‌برداری ایرانیان از چشمه‌های خودجوش نفت در این منطقه می‌نویسد:

«در ۲۶ مایلی شوش، چاهی وجود دارد که از آن سه ماده تولید می‌شود. قیر‌گونه، نمک و نفت. این مواد به شرح زیر استخراج می‌شوند. ماشین بالا آورنده میله‌ای است که روی یک پایه و مفصل به‌طور افقی متعادل شده است.

به‌جای سطل از یک نیم‌مشک که توسط طناب به یک انتهای میله متصل است استفاده می‌شود. آن‌ها نیم‌مشک را داخل چاه به داخل مایع چاه فرو می‌برند و مایع را از چاه خارج کرده و به داخل مخزنی می‌ریزند.

مایع سپس از این مخزن به مخزن دیگری منتقل می‌شود و سه ماده از هم جدا می‌شوند. نفت بسیار تیره‌رنگ است و بوی آن قوی است.» (تواریخ/ ترجمه وحید مازندرانی/‌۱۳۵۶)

این گزارش اثبات می‌کند که چشمه‌های خودجوش نفت و گاز در منطقه قدمتی دیرینه دارد و در تمامی این دوران چند هزار ساله از آن‌ها استفاده می‌شده است‌.

قرن‌ها بعد، «جورج برنارد رینولدز» کاوشگر نفت و مسوول اجرای قرار داد «دارسی» در ایران، وقتی درمورد این چشمه‌های نفت شنید، دکل حفاری خود را در مسجدسلیمان بر پا نمود تا در نزدیکی یکی از همین چشمه‌ها در دره‌ای مشجر که به دره‌ی خرس‌ها معروف بود، کاوش خود برای نفت را ادامه دهد.

مسجدسلیمان در آن روزگار‌، همچون امروز قشلاق اقوام بختیاری بود و «لهراسب خان» رییس یکی از این طوایف که طبعی شاعرانه داشت به «رینولدز» گفته بود:
«بر زمینی که خون سیاه اژدهای نگهبان گنج‌ها جاری شده، زمین را سوراخ کنید. گنج‌ها بی‌صاحب شده‌اند.» (شرکت شهر/مقاله از بهمن سقایی/۱۳۸۷)

[[photow02]]

چشمه‌های نفت که کلید دست‌یابی به گنج نفت در مسجدسلیمان بودند در تمامی سال‌های توسعه صنعت در این منطقه همچنان ساری و جاری بودند‌.

در ادامه و با استقرار منازل مسکونی و تأسیسات شهری در این منطقه، همواره همجواری با این چشمه‌ها منع می‌شد. ساخت و ساز در جوار آن‌ها ممنوع بود و از این مناطق تحت عنوان «مناطق ممنوعه» یاد می‌شد.

«ویتا سکویل وست» که در ۱۹۲۷ میلادی (۱۹ سال پس از استقرار صنعت نفت در منطقه) از مسجدسلیمان بازدید نموده است، در گزارش خود از این منطقه نفتی از نقطه‌هایی یاد می‌کند که تصاعد گاز و نفت طبیعی در آن‌ها وجود داشته است. او می‌نویسد:

«بوی سنگین گاز همه جا و همه چیز را فرا گرفته بود. در نقاطی مشخص از جاده‌ها موانعی ساخته بودند که در آنجا کبریت‌ها را جمع می‌کردند و پس از گذشتن از آن منطقه آن‌ها را پس می‌دادند.» (سفر به سرزمین بختیاری /ترجمه شفق سعد/۱۳۸۰)

آری در تمامی سال‌های رونق فعالیت صنعت نفت در ایران تا قبل از انقلاب ۱۳۵۷، مناطق همجوار با چشمه‌های نفت و گاز همواره محدود و محصور بودند و ساخت و ساز در اطراف این چشمه‌ها ممنوع بود.

اما با بروز انقلاب و حال و هوای آن دوران، مردم این مجال را یافتند تا در جاهای مختلف شهر به هر شکل و اسلوبی که خود می‌پسندیدند به ساخت خانه پرداخته و زمین‌هایی را تصرف کنند‌.

بدین سان ممنوعیت نقاط ممنوعه از میان رفت و در مدت کوتاهی منازلی مسکونی در نزدیک‌ترین نقاط ممکن به چشمه‌های خودجوش نفت و گاز و حتی کارخانجات، چاه‌ها و تاسیسات نفتی سر از خاک درآوردند.

مردم در ساخت خانه‌های جدید از یک نکته غافل بودند و آن خطرات بهداشتی همجواری با چشمه‌های نفت و گاز بود.

«غلامعلی ورناصری» یکی از کسانی است که آن سال‌ها در چنین مناطقی خانه ساخته بود، خاطرات آن روزها را به یاد می‌آورد:

«سال ۱۳۵۸ بعد از مد‌ت‌ها اجاره‌نشینی در پشت برج به همراه برادر مرحوم‌ام این خانه را شبانه در محله دره خرسون ساختیم. آن موقع حراست شرکت نفت زیاد سرکشی نمی‌کرد و ما هم شبانه کار می‌کردیم و در طول دو شب یک حیاط با یک خانه ساختیم.

بعد از چند سال هم برای گرفتن سند آن اقدام کردیم. آن موقع بوی نفت و گاز این‌قدر زیاد نبود و البته اگر هم بود ما چاره‌ای نداشتیم چون از بی‌خانه بودن خسته شده بودیم‌.»

به مرور زمان انتشار گاز و نفت در مناطق مختلف باعث مشکلات فراوان گردید. به‌حدی که امروز یکی از مشکلات حاد منطقه مسجدسلیمان مساله آلودگی هوا و بیماری‌های تنفسی ناشی از آن است.

مهسا نیک‌بین، کارشناس محیط زیست در خوزستان در این خصوص معتقد است:

«گاز هیدروژن سولفوره یکی از مرگ‌آور‌ترین گازهای همراه نفت است که از چشمه‌های خود‌جوش نفت در این منطقه متصاعد می‌شود و یک‌بار تنفس عمیق آن برای مرگ یک موجود زنده کفایت می‌کند.

اگر ساکنان منازل همجوار با این چشمه‌ها در اتاق‌های در بسته باشند، بدون شک در صورت نشت گاز به داخل اتاق و گاز گرفتگی تمامی موجودات زنده داخل آن اتاق دچار مسمومیت و مرگ خواهند شد.»

[[photow03]]

<strong>اما چاره چیست؟</strong>

جابه‌جایی منازل مسکونی از نقاط آلوده به مناطق امن راهکاری است که دولت ایران برای حل این مشکل اندیشیده و اجرای آن را به عهده شرکت نفت و شهرداری مسجدسلیمان و با نظارت فرمانداری این شهر گذارده است‌؛ اما مانند هر پروژه اجرایی دیگری این نمونه نیز در اجرا با مشکلاتی همراه بوده است.

ساکنان مناطق آلوده از کم بودن قیمت خرید خانه‌های خود توسط دولت گلایه دارند و علاوه بر آن مجریان پروژه را به عدم رعایت مساوات و پارتی‌بازی در این زمینه متهم می‌کنند.

از سوی مقابل مجریان طرح‌، قیمت‌های اعلام‌شده را بر ‌اساس کار کارشناسی و دقیق می‌دانند و ساکنان مناطق آلوده را به زیاده‌خواهی و عدم همکاری در اجرای پروژه متهم می‌کنند که اجازه نمی‌دهند مراحل اجرایی پروژه در برنامه زمان‌بندی پیش‌بینی شده به اجرا برسد.

در فاز اول این طرح، منازل مسکونی موجود در دو محله مسکونی از شهر که در معرض آلودگی بیشتر قرار دارند در اولویت جابه‌جایی قرار دارند.

منطقه اول، منازل مسکونی محله موسوم به «کوی نفت‌خیز» با نام قدیمی «دره خرسون» در گویش محلی (دره خرس‌ها‌) هستند که در جوار چاه شماره یک مسجدسلیمان قرار دارند و تا‌کنون حدود ۵۰ درصد منازل این محله خریداری و ساکنان به مناطق دیگر شهر انتقال داده شده‌اند‌.

منطقه دوم، محله‌ای است موسوم به سی‌برنچ که نام خود را از واژه «C.BRANCH» به یادگار دارد که یکی از تقسیمات شرکت نفت در منطقه بوده است‌. در این محله نیز همجواری خانه‌های مسکونی با چشمه‌های نفت مشکلات فراوانی را به همراه داشته است.

[[photow04]]

راهکار کوتاه‌مدت شرکت نفت در این محله، جمع‌آوری نفت جاری‌شده در مخازن تعبیه شده و انتقال آن است‌. اما بوی گاز موجود در محله غیر ‌قابل کنترل است. در صبح‌های زمستان و کلاً ساعات و روزهای سرد سال که هوا در سطح زمین فشرده‌تر است، بوی شدید گاز بسیار آزار‌دهنده است.

اما ساکنان محله برای چانه‌زنی با مجریان طرح خرید منازل‌، هم‌نشینی با چشمه‌های مرگ را تحمل می‌کنند.

از چند سال پیش زمزمه‌هایی مبنی بر طرح انتقال شهر به منطقه همجوار با نام پیشنهادی «شهر جدید پارسوماش» در رسانه‌ها و جلسات اداری شهرستان مطرح و انجام آن تا نصب تابلویی در منطقه بین مسجدسلیمان و بخش به تازگی شهر شده‌ی همجوار این شهر موسوم به لالی نیز پیش رفت اما اجرای آن در هاله‌ای از ابهام باقی مانده و اخیراً نیز شایعاتی مبنی بر عدم اجرای آن به گوش می‌رسد.

جابه‌جایی یک شهر به صورت کامل، امری است که حتی اگر ضرورت هم داشته باشد در عمل بسیار بعید و غیرممکن می‌نماید؛ زیرا اجتماع شهری آن هم در نمونه خاصی همچون مسجدسلیمان با تعلقات خاطر قوی نوستالژیک ساکنان و اهالی آن‌، به راحتی قابل اجرا نیست.

به نظر می‌رسد اجرای صحیح و سریع جابه‌جایی منازل مسکونی از چند منطقه آلوده فعلی مسجدسلیمان به نقاطی از این شهر که در معرض آلودگی کمتری هستند، راهکار اجرایی مناسبی در این زمینه باشد.

هر چند اگر حریم ساخت و ساز در چنین مناطقی طی ۳۰ ساله گذشته رعایت شده و در کنار آن به ایجاد فضای سبز شهری نیز توجه بیشتری می‌شد، امروز چشمه‌های نفت مسجدسلیمان بوی مرگ را در محله‌های مسکونی همجوارشان در این شهر منتشر نمی‌کردند.

چشمه‌های خودجوشی که روزی باعث رونق پارسوماش باستانی و روشن بودن آتشکده این شهر پارسی بوده و بعدها کلید گنج نفت را به کاوشگران نفت نشان دادند تا اولین شهر صنعتی ایران را پایه‌گذاری کنند، امروز به مشکل زیست محیطی خطرناک این شهر تبدیل شده و نیاز به اقدامی کارشناسی و سریع برای نجات جان مردمان این شهر دارد.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_978.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_978.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محیط زیست</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Sep 2008 18:04:24 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اسلامی که برای آن‌ها محترم است</title>
                  <description>اندونزی با بیش از ۳۰۰ میلیون نفر جمعیت، که بیش از ۹۰ درصدشان را مسلمانان تشکیل می‌دهند، بزرگ‌ترین کشور مسلمان دنیاست. ماه رمضان دراینجا با آنچه ما از ماه رمضان در یک کشور مسلمان می‌شناسیم بسیار متفاوت است.

قضیه کمی شبیه به مساله حجاب زنان مسلمان اندونزیایی است. زنان مسلمان این کشور اجباری در داشتن حجاب ندارند. آن‌ها می‌توانند در عین این‌که نماز می‌خوانند و در ماه رمضان روزه‌دار هستند، بی‌حجاب باشند و کسی هم برای این بی‌حجابی بازخواست‌شان نکند.

مسلمانان اندونزی همپایه مسلمانان بسیاری از کشورهای دنیا، از جمله ایران، در واکنش به کاریکاتورهای دانمارکی و مسایلی از این دست، اعتراضات جدی داشتند.

اما اسلام در اندونزی برای مردم، بسیار شخصی‌تر از آن چیزی است که در ایران وجود دارد. در ماه رمضان این کشور آزادید که روزه بگیرید یا این‌که در یک رستوران، حتی خیابانی، نهارتان را بخورید و در کنارش یک بطری بینتنگ (آبجوی اندونزیایی) بنوشید.

نفْس وجود یک آبجوی ملی، که در بزرگ‌ترین کشور مسلمان دنیا تولید می‌شود، جای بحث بسیاری دارد.

[[photow01]]

باید خیلی برای‌تان غم‌انگیز باشد که صاحب یک آژانس فروش بلیط هواپیما، در یکی از شهرهای کوچک اندونزی، در حالی‌ که با تعجب درباره اسلام در کشور شما حرف می‌زند، بگوید در کشور او دموکراسی حاکم است و هر کسی می‌تواند در ایمان‌ش آزاد باشد.

بگوید در کشور او موسی به کیش خود است و عیسی به کیش خود، و شما در حالی که گمان می‌کنید دارید ۲۵۰۰ سال تمدن را روی دوش‌تان از این کشور به کشوری دیگر حمل می‌کنید تنها عکس‌العمل‌تان لبخند بی‌رنگی است که بر لب‌های‌تان می‌نشیند.

مردم اندونزی با همه مشکلات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی‌شان می‌توانند خیلی راحت جلوی شما دم از دموکراسی مذهبی بزنند.

اندونزی کشور ثروتمندی نیست و جز در شهرهای بزرگ‌اش هیچ نشانه آشکاری از مدرنیته را نمی‌توانید ببینید. اما مردم اینجا به نسبت تعریفی که ما در کشور ثروتمند و نیمه‌مدرن ایران از اسلام داریم، تعریف مدرن‌تری دارند.

شاید به دلیل همین آزادی انتخاب است که معمولاً مسلمانان این کشور به شکلی کاملاً شخصی، برای این ماه احترام قائلند و کمتر آن‌ها را در طول روز در رستوران‌ها و کافه‌ها در حال خوردن و نوشیدن می‌بینید.

یانا، دختر ۲۶ ساله‌ای که یک مغازه فروش مشروبات الکلی در جزیره لامبوک در بخش انتهایی اندونزی دارد، می‌گوید روزها به احترام ماه رمضان مغازه‌اش را می‌بندد و کاسبی‌اش را تعطیل می‌کند. خودش روزه‌دار است و حجابی بر سر ندارد.

اما شما به‌عنوان یک توریست غیر‌مسلمان که از روزه چیزی نمی‌داند و به عمرش پیش نیامده که به انتخاب خودش و برای رضای خدا، روزی را به گرسنگی و تشنگی سر کند، ماه رمضان را در اندونزی احساس نمی‌کنید.

[[photow02]]

کافه‌ها و رستوران‌ها در تمام طول روز باز هستند و شمای توریست که تعطیلات‌تان را اینجا می‌گذرانید، هیچ محدودیت و ممنوعیتی در خوردن ندارید. می‌توانید در هر موقعی از روز وارد رستورانی شوید که صاحب مسلمان روزه‌دارش، با رویی گشاده و لبخندی به پهنای صورت از شما سفارش می گیرد.

کافه‌بارها در تمام طول شب باز هستند و هر زمانی می‌توانید از مشروب‌تان لذت ببرید. کسی به شما به‌عنوان مزاحمی که دارد اسلام‌شان را به خطر می‌اندازد نگاه نمی‌کند.

مردم اینجا در اسلام‌شان هیچ نوع سخت‌گیری ندارند. آن‌ها می‌دانند که در زمان روزه‌داری‌شان نمی‌توانند رابطه جنسی داشته باشند، بخورند و بیاشامند، اما می‌دانند این حق شماست که بخورید و بیاشامید و در کشور مسلمان آن‌ها فضای شخصی خودتان را داشته باشید.

این نوع رفتار به دلیل فرهنگی نیست که آموخته باشند یا احیاناً پول توریست را بخواهند. آن‌ها تعریف دیگری از اسلام نمی‌شناسند. معتقد نیستند که توریست با هر تفکر و مذهبی که دارد به محض ورود به کشورشان باید همه‌جوره خودش را با مذهب و فرهنگ آن‌ها وفق بدهید.

این مساله در رفتار آن‌ها مشهود است و احتمالاً از این‌که بشنوند در کشور شما، مسلمان و غیر‌مسلمان باید در مکان‌های عمومی از خوردن و آشامیدن بپرهیزند تعجب می‌کنند.

حتی از این‌که زنان غیر‌مسلمان ایرانی و خارجی‌هایی که به ایران سفر می‌کنند باید حجاب بر سر بگذارند هم تعجب می‌کنند.

این تعجب‌شان به دلیل ذهن بسیار مترقی و پیشرفته‌شان نیست. آن‌ها اسلام آزادتری دارند. آزادتر از آنچه ما داریم.

در جاوا قضیه اندکی متفاوت است. جاوا مسلمانانی از فرقه‌های مختلف اسلام دارد. اگر‌چه مردم سوماترا چیزی به نام سنی و شیعه ندارند، اما در جاوا همیشه بر سر این مساله دعواها و اختلافاتی به وجود می آید. با این حال اینجا هیچ نگرانی برای غیر‌مسلمان‌ها وجود ندارد.

در سال ۲۰۰۳ و  یک‌بار دیگر در سال ۲۰۰۵ دو انفجار در روزهای رمضان در جزیره بالی که توریستی‌ترین بخش اندونزی است اتفاق افتاد. مسلمانان افراطی دو کافه‌بار را که مملو از توریست‌ بود منفجر کردند و خیلی‌ها کشته شدند.

[[photow03]]

با این حال بالی همچنان انتخاب اول توریست‌هاست. اگر‌چه تعداد زیادی از آن‌ها ترجیح می‌دهند در این ماه از بالی دور باشند، اما همچنان بسیاری از توریست‌ها تعطیلات طولانی‌مدت‌شان را در بالی می‌گذرانند. 

آن‌ها معتقدند که این اتفاق دیگر تکرار نمی‌شود، حتی اگر قرار باشد باز هم بالی، شاهد چنین اتفاق بدی باشد، آن‌ها اهمیتی نمی‌دهند.  خیلی از توریست‌های غربی، بالی را عاشقانه دوست دارند.

آن‌ها چند ماهی از سال‌شان را در این جزیره ارزان و زیبا می‌گذرانند. هرچند تلاش‌شان این است که در ایام رمضان در دیار خودشان باشند اما بالی همچنان از توریست‌ها پر و خالی می‌شود و خیلی‌ها به‌رغم تذکر و تاکیدی که در کتاب‌های راهنمای سفر به اندونزی‌شان، درباره این انفجارها داده شده است، بی‌اهمیت به همه چیز، از روزهای تعطیلی‌شان لذت می‌برند.

صدای خواندن قرآن و اذانی که روزی پنج بار، در همه مساجد شهرهای مختلف اندونزی به گوش می‌رسد، بیشتر از آن‌که برای توریست‌های غیر‌مسلمان عجیب و یا آزار‌دهنده باشد، جالب توجه است.

اگر‌چه صدای خواندن قرآن و دعاهای مخصوص رمضان، ساعت‌ها از بلندگوهای مساجد به گوش می‌رسد، اما نبودن هیچ محدودیت و ممنوعیتی برای توریست‌ها فضای خوبی را ایجاد کرده است.

آن‌ها سعی در تکرار کردن این کلمات عربی دارند و بسیار کنجکاوند معنی کلماتی مانند اکبر را که بارها شنیده‌اند بدانند.

برخلاف ایران که وسواس دارند حتماً از کسانی که صاحب صدای خوبی هستند برای خواندن قرآن یا اذان دعوت کنند، در اندونزی نفس این عمل است که اهمیت دارد.

اغلب موذن‌ها و قاریان قرآن که صدای‌شان از بلندگوهای مساجد پخش می‌شود صدای خوبی ندارند و این مساله گاهی آزار‌دهنده می‌شود، به‌ویژه که بنا به عادت و اعتقادشان، از ساعتی پیش از اذان تا دقایق بسیاری بعد از آن صدای گاهی خش‌دار بلندگوها، در تمام شهر به گوش می‌رسد.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_977.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_977.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی، فرهنگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Sep 2008 16:25:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بازی تلخ زمانه</title>
                  <description><![CDATA[از مرگ خسرو بیش از۴۰ روز گذشت و شاید این ۴۰ روز فرصت خوبی بود برای فراموشی آن‌چه رادیو زمانه در نخستین روزهای رفتن خسرو نوشت و دل‌های بسیاری را آزرد؛ اما گذشتن آسان نبود.

[[photow01]]

در زمانه‌ای که مذهب، سیاست، هنر و هر آن‌چه باید در خدمت بشر باشد تا راه گشاید و زیستن را برای اهالی یک جامعه خسته، آسان سازد، رادیوی زمانه نیز ناگهان به همان‌سو رفت که دیگر اهالی سیاست و کیاست ایران این روزها با اتکا به مذهب، سیاست و هنر می‌روند و دل و روح می‌آزارند.

آن‌گاه که شکیبایی پیشه نکردند تا حداقل چند روزی مختصر از مرگ شکیبایی بگذرد و بعد برای جامعه بیمار و تب‌دار سینما و هنرایران، مرثیه از شیوع اعتیاد سر دهند و نام آن را بگذارند نگاه ناظر رسانه بر معضلات جامعه هنری ایران.

مطلبی با عنوان «u><a href="/blog/2008/07/post_109.html">بازی تمام شده است</a></u>» در رادیو زمانه منتشر شد تا پیروزمندانه و مقتدرانه به مخاطبی که داغدار از دست دادن خالق خاطره‌ها و شاعرانه‌ها و عاشقانه‌های این سال‌های دشوار در ایران است، بگوید سر از زانوی غم بیرون آرید که هنرمند رفته «معتاد به مواد مخدر» بوده و مرگش تعحبی نیافریده است.

بر اصحاب رسانه از یک سو و مخاطبان‌اش از سوی دیگر بی‌شک خرده روا نیست که اگر هنرمندی را دوست ندارند، برای مرگ‌اش دستمال ریا به چشم نا‌تر خویش نبرند و با غلو و قدرت شانه تکان ندهند و های‌های نکنند.

اما کجای عرف و سنت و اخلاق و هنر دگردوستی و دگر‌اندیشی، راحت‌مان گذاشت تا آستین بالا زنیم و خودمان را درست وسط میدان عزا بیندازیم و توماری طویل از لاطائلات او که رفته را به خورد ملت دهیم و بعد با غروری غریب، غریق باورهای بد یا خوب جمعی شویم و خود را ناجی جمعی دیگر پنداریم و بگوییم‌:

«بازی تمام شده است‌، لاپوشانی نکنید‌، زاری و زمه نکنید، پنهان‌کاری نکنید، ریاکاری نکنید، حقیقت را بپذیرید و باور کنید او که مرده، خسروی خوبان نبود؛ معتاد بود‌.»

[[photow02]]

زمانه تلخی شده و تلخ‌تر آن‌که برای به کار بردن ادبیاتی چنین از موضع بالا و برتر، رادیو زمانه که همواره مخاطب خاص را به بلعیدن اخباری ناب میهمان می‌کرد، این‌بار به بلعیدن بغضی بی‌تاب میزبان شد تا حداقل ما را به این باور برساند که همیشه سیاست‌مداران اشتباه‌های بزرگ نمی‌کنند.

گاهی جماعت ما نیز خود را چنان بزرگ‌تر از مردمی که نمایندگی‌ آنان را در رسانه عهده‌دار است، می‌بیند که ناگهان به خطایی بزرگ‌تر میان خود و مردمی که به هر دلیل طور دیگری می‌اندیشند، خط فاصله می‌کشد.

غافل از آن‌که برای تغییر مسیر اندیشه‌ها و مرثیه‌های یک جامعه و آگاهی دادن به مردم، قطعاً هجمه و هجوم به داشته‌ها، باورها، علایق، سلیقه‌‌ها و دل‌مشغولی‌های آنان راه چاره نیست.

نامنصفانه‌تر آن‌که برای بیان بزرگی و برتری خویش، راه و شیوه برای جذب و گرد هم آوردن مخاطب ندانیم و درست در بزنگاهی که ملت خود گردهمایی بی‌نظیری را پدید آورده است، وارد گود شویم و به زعم خویش روشنگری کنیم.

یعنی پیش از مرگی که موجی آفرید و بی‌زحمت ما، مخاطب وارد صحنه شد، ما صحنه‌گردان بشویم و از جمعی چنین عظیم گوشی بسازیم برای گفته‌هایی که تا پیش از این راه شنواندن آن را بلد نبودیم.

سپس مدام دست ببریم به حریم و خلوت آنان و برای شجاعت این‌که وسط این همه گریه، دستمال واقع‌بینی پیش کشیده‌ایم، بگوییم آخر ما نگران سرنوشت هنرمندان و سینمای ایران و وضعیت اسف‌بار اعتیادشان هستیم و مویه و مرثیه را هم راه چاره نمی‌دانیم و این خصلت ایرانی را هم که لاپوشانی می‌کند، پسندیده نمی‌‌بینیم‌.

[[photow03]]

خب در تمام این مدت چه همت و هنری داشته‌ایم تا برای جامعه دردمند هنری که هر روز یک تولید و یک محصول‌شان به محاق توقیف می‌رود و هر بار یکی از آنان در گوشه انزوا می‌نشیند و خودخوری می‌کند، مشخصاً در مورد همین مساله اعتیاد، گوشزد و هشدار دهیم و بگوییم دفن نوزادان و کودکان هنرمندان در پستو‌ها و راهروهای عبث تنگ‌نظران، منجر به فرسودگی تن و روح خالقان این هنرهای مدفون می‌شود؟

قطعاً در ‌صدد توجیه انزوا و اعتیاد، به هر مسکن نامعقولی برآمدن کار ما نیست. اما آیا آوار شدن بر سر تنها بخشی از خانواده هنری ایران که هنوز راه نشاندن لبخند به لب ملتی خسته را می‌داند‌، همه هنر ماست؟

آن هم با این ادعا که درد کبد و سرطان و چه چه همه بهانه بوده و ما دانای کل‌ایم و خوب می‌دانیم که هرچه این خسرو با تن‌اش کرد؛ همه‌اش از همان تلخی تریاک بود باقی همه «دروغ» است.

برای آن‌که جسارت و جرأت پذیرش اشتباه در نحوه و زمان بیان ادعای خویش را از این مسأله دریابیم، کافی است به هشداری که خود هنرمند به هنرمند می‌دهد بنگریم که در آن هیچ ردی از تندی و به باد طعنه گرفتن نیست.

آن‌گاه که ملتی برای علی سنتوری بغض در گلو می‌شود و هیچ‌کس آن هشدار قدرتمند و نه تک‌بعدی کارگردان را توهین و طعنه تلقی نمی‌کند و دل‌شکسته به سمت و سوی هنرمند منتقد نمی‌رود تا بگوید:

«گیریم که علی سنتوری معتاد بود به شما چه؟»، یا «قبول که تریبون دارید و فضای سخن، اما چرا رخت آبروی ما بر باد می‌دهید؟»

باری دوستان و همکاران عزیزم اگر چه «تعارف» و «لا‌پوشانی» در قاموس شما دیگر به سنتی کهنه مانند شده‌ است. اما برای جامعه‌ای که هنوز در ازای گرفتن همین سنت‌های کهنه، جایگزین شایسته‌ای از رسانه نمی‌گیرد، جز ایستادن بر تابوت مرده و انگشت اتهام در چشم بسته فرو کردن، شاید نسخه نگران شدن برای سینمای تب‌دار ایران توجیه خوبی نباشد.

آن هم در سرزمینی که هنوز بر تابوت مردگانش آژان می‌گذارند تا مبادا شاعر مرده شبی را میزبان شعرخوانی هواخواهان‌اش باشد.

[[photow04]]

در سرزمینی که از قضا سیاست‌مدارنش درست عین همین ماجرا خود را برتر می‌بینند و فتوا برای بی‌ارزشی محتوا صادر می‌کنند و مردگان را یکی یکی سنگ قبر می‌شکنند تا مبادا ملتی «ناآگاه» به گرد شاعری معتاد در امام‌زاده‌ای متروک حلقه زنند و «درد مشترک» را فریاد کنند.

واضح است؛ آن‌گاه که مردم یک جامعه به هر دلیلی راه کج کرده‌اند و به جای خانه‌نشینی، راه خانه خسرو، شاملو، م.آزاد و یا شاعران و هنرمندان دیگر را در پیش گرفته‌اند تا در سوگ صدا‌، نگاه یا بازی ناب هنرمند مورد علاقه خود متحد شوند و مرثیه دسته‌جمعی بخوانند.

این‌جا دیگر به همت و هنر تبلیغ «حماسه حضور» خلق نشده است تا ما مجاز باشیم ماهی مقصود خود صید کنیم و بعد بگوییم هنر رسانه این است که به گاه چنین رویداد‌هایی با توده و عامه مردم همراه نشویم و روشنگری کنیم.

کدام روشنگری، کدام دلسوزی و کدام هشدار بی‌ظرافت و درایت دل نمی‌نشکند و به دل می‌نشیند؟ درست است، بازی تمام شده است. اما انصاف و اخلاق و ایمان ما در این «زمانه»، چه؟

رسم اخلاق و انصاف‌، گوشه میدان ایستادن و دهن‌کجی کردن به بازیگری که زمین‌خورده، نیست. آن‌چنان که هنر رسانه‌های دگر‌اندیش نیز چنین بی‌ظرافت، مهر پایان زدن بر بازی ناز یک هنرمند نیست.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_975.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_975.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Sep 2008 12:30:32 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دیوارنگاری‌های  محسن رسول‌اُف به نام «زنمو»</title>
                  <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>محسن رسول‌اُف، کارگردان، عکاس، کاریکاتوریست و هنرمند کشور که برای پروژه عکاسی فیلم مستندی به قرقیزستان رفته بود، در سانحه هوایی روز سوم شهریور به همراه ۶۸ نفر دیگر جان خود را از دست داد.

محسن رسول‌اُف در کنار تمام کارهای هنری‌اش، کار دیوارنگاری (گرافیتی) هم می‌کرد. اما نه به نام خودش بلکه با نام مستعار «زنمو».

تقریباً یک سال پیش در چنین روزهایی بود که با نیما افشار نادری (عکاس) و محسن رسول‌اف در مورد دیوارنگاری گفت و گویی داشتم.

رسول‌‌اُف تاکید داشت که به اسم «زنمو» معرفی شود. در آن روزها او به همراه نیما و دو نفر دیگر، نمایشگاهی از آثار دیوارنگاری در تهران داشتند.</small></strong>

[[photow01]]

با دیوارنگاری در انگلستان آشنا شدم. برای تحصیل آن‌جا بودم. عکاسی باعث شد که به دیوارها نگاه کنم و بعد با استنسیل «شابلون» آشنا شدم و درگیر کار شدم.

برای خودم شروع به این کار کردم. عکاسی خیابانی باعث می‌شود که به جزییات کوچه و خیابان بیشتر دقت کنی و خیابان‌های انگلیس از ‌استیکر و کار با اسپری پر بود و من از آن عکس می‌گرفتم.

کم کم به‌واسطه عکاسی زیاد، هنرمندان را در ساعت‌های مختلف، مشغول این کار دیدم و با آن‌ها آشنا شدم و خودم مشغول این‌ کار شدم.

ساختن شابلون «استنسیل» کاری نیست که احتیاج به معلم داشته باشد. کار را روی دیوار می‌بینیم و بعد سعی می‌کنیم روی دیوار شابلون بزنیم و در‌واقع شهر مثل گالری می‌شود که هر وقت بخواهیم روی آن کار می‌گذاریم.

ولی یک سری چیزها هم هست. این‌که بدانیم روی منزل آدم‌ها این کار را نکنیم. روی دیوارهایی که رنگ زشت زده‌اند هر طرحی بزنیم آن دیوار را قشنگ‌تر می‌کنیم.

وقتی با دیوارنگاری کار می‌کنیم به‌واسطه کتابچه‌ها و اینترنت با هنرمندان جاهای دیگر آشنا می‌شویم. شهرهایی مثل نیویورک، تم خاص خودشان را دارند.

من با گروه ۵۴ آشنا شدم و متوجه شدم که ابزار دیوارنگاری در آن‌جا با ایران فرق می‌کند. آن‌ها بیشتر کار می‌کنند یعنی طرح‌هاشان را روی تی‌شرت یا دیوارهای داخلی می‌برند. ولی من کارم حاوی سرگرمی است و خیلی محدود بوده است.

نمایشگاه عکسی که یک سری از دوستان برگزار کردند باعث می‌شود عموم مردم و حتی هنرمندانی که احتمالاً با این هنر آشنا نیستند آشنا شوند و واژه‌ی دیوارنگاری از مجهول بودن در بیاید.

احساس می‌کنم آن چیزی که در دقایق پیش در نمایشگاه دیدم و چیزی بود که خیلی‌ها برای آن ذوق کردند و خیلی‌ها نمی‌دانستند چیست، اساساً برای معرفی هنرمندان خیلی خوب است.

در لیستی که ما نوشتیم هم اسم عکاس است و هم اسم هنرمند و حتی محلی که کار را اجرا کرده در آن هست. ما از تبریز عکسی برای نمایشگاه داریم، این‌ها برای دیدن آمده‌اند.

[[photow02]]

<strong><small>به یاد زن‌مو یا محسن رسول‌اُف و گفت و گویی که پارسال با او داشتم، باز هم سراغ نیما افشار نادری رفتم. نیما در ابتدا برای ما از آشنایی‌اش با محسن رسول‌اف یا زن‌مو می‌گوید:</small></strong>

محسن رسول‌اُف یکی از دوستان من بود که متولد سال ۶۲ و دو سال از من کوچک‌تر بود. اول به‌واسطه عکاسی و عکس‌هایی که در سایت می‌گذاشت، می‌شناختم و می‌دیدمش.

حدود دو سال بعد با هم آشنا شدیم و چت می‌کردیم و عکس‌های همدیگر را می‌دیدیم. روی عکس‌های من نظر می‌داد و با هم ایده می‌دادیم.

می‌دانستم دغدغه مشترک ذهنی‌مان دیوارنگاری است و نقاشی خیابانی را هم اجرا می‌کند. او این کار را می‌کرد ولی من فقط عکس می‌گرفتم.

ظاهراً وقتی خارج از ایران بود از جاهای مختلف عکس می‌گرفت و شنیده بودم که در شهرهای مختلف دنیا کار دیوارنگاری هم انجام داده است.

تا این‌که یک روز عکسی از یک لنگه‌کفش کهنه روی سطل آشغالی در بام تهران گرفتم که این را در وبلاگم گذاشتم.

بعد فهمیدم کسی که به‌عنوان «زنمو» بر روی سطل آشغال امضا کرده است و این استیکرهای لامپ سوخته، لنگه‌کفش و چیزهای مشابه این را جاهای مختلف شهر می‌چسباند‌، «زنمو» است که «زنمو» همین محسن رسول‌اُف است.

تصمیم گرفتیم یک نمایشگاه بگذاریم و ایده‌اش را هم او داد. این‌که اولین نمایشگاه دیوارنگاری ایران را برگزار کنیم.‌ با هم برنامه‌ریزی کردیم و نمایشگاه را گرفت و کارهایش را مدیریت کرد. دو نفر دیگر هم به ما پیوستند. کیوان حیدری و مریم فخیم.

[[photow03]]

محسن رسول‌اُف کارهای دیگری هم می‌کرد. مثلاً به‌جز دیوارنگاری، که خیلی کار می‌کرد و می‌خواست کتاب دیوارنگاری چاپ کند و ایده‌های زیادی داشت، کار کاریکاتور می‌کرد.

ما خیلی در آن زمینه با هم حرف نزده بودیم و عکاسی فیلم و عکاسی‌های دیگر اجتماعی هم می‌کرد. کارهای فرهنگی و مدیریتی هم همیشه انجام می‌داد.

<strong>آخرین باری که او را دیدید کی بود؟</strong>

یک ماه پیش، در باشگاه انقلاب، جشنواره‌ای برگزار شده بود که اسپانسرش ردبول بود و درباره‌ی دیوارنگاری و رپ و اسکیپ بود. مسابقه‌ی بزرگی برگزار می‌شد و محسن یکی از داوران بخش دیوارنگاری آ‌ن‌ بود.

<strong>قرار کار مشترک هم در آینده داشتید؟</strong>

برنامه‌ی مشخصی نداشتیم. آخرین بار ۱۰ روز پیش محسن را آنلاین دیدم و بحث آن بود که پارسال 20 مرداد نمایشگاه گذاشته بودیم که تا 27 شهریور ادامه داشت و قرار بود  یک سال بعد همین نمایشگاه را با دیوارنگاری‌های جدید تهران برگزار کنیم. او خیلی پایه بود و قرار بود دراین‌باره با هم صحبت کنیم.

[[photow04]]

<strong>از کارهایی که این روزها می‌کرد خبر دارید و می‌دانید مشغول چه کاری بود؟</strong>

تا آن‌جایی که می‌دانم، بیشتر کار عکاسی فیلم می‌کرد و در یک سال گذشته دو سه فیلم، چه مستند چه داستانی کار می‌کرد.

یکی کار خانم منیژه حکمت بود و یکی هم کار آقای اصلانی که به‌شدت عکاسی‌شان را دنبال می‌کرد و خیلی هم فعال شده بود.

یک گروه عکس هم داشتند. آخرین کاری که انجام دادند نمایشگاه عکس انبوه بود که تعداد زیادی از عکاسان به اضافه‌ی تعداد زیادی از هنرپیشه‌ها مثل پگاه آهنگرانی، رضا کیانیان و از عکاسان، ساسان توکلی نمایشگاه عکس انبوه را گذاشته بودند و می‌خواستند در شهرهای مختلف این کار را انجام دهند.

اصولاً خصلتی که محسن رسول‌اُف داشت این بود که به نمایشگاه در تهران قناعت نمی‌کرد و به شهرهای مختلف مثل همدان می‌رفت و در نمایشگاه‌های مختلف شرکت می‌کرد و این کارها را آنجا می‌برد. یک جور سرگروهی را هم ایفا می‌کرد. ]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_974.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_974.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Sep 2008 19:29:24 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بازار مکاره‌ای به نام متروی تهران</title>
                  <description>متروی تهران، بازار مکاره‌ای است؛ از نوع متفاوتی که تا به حال نمونه‌اش را زیاد ندیده‌ایم. بازار خوبی است برای خریدن همه چیز. اگر چه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، چندان برایش مصداق ندارد، اما اجناسی که در آن‌جا به فروش می‌رسد گاهی تعجب‌تان را بر می‌انگیزد.

اگر مسیری از محل کارتان تا خانه را در مترو می‌گذرانید، حتماً با فروشندگان زنی که کیفی بزرگ بر دوش دارند و یا ساک‌های بزرگی را حمل می‌کنند، مواجه شده‌اید. 

زنانی که از یک ایستگاه تا ایستگاه دیگر را همراه مسافران می‌گذرانند، کارشان را از صبح زود آغاز می‌کنند و تا ساعات زیادی از شب گذشته را در زیرزمین‌هایی که از قطارها و مسافرها پر و خالی می‌شود می‌گذرانند. از دخترهایی ۲۰ ساله گرفته تا خانم‌های ۶۰-۵۰ ساله. با قیافه‌ها و پوشش‌های مختلف و البته با تبلیغات متنوع.

در ساک‌های‌شان خیلی چیزها می‌توانید پیدا کنید. لوازم آرایش، سنجاق سر، بادکنک، اسباب‌بازی کودکان، لباس‌های زیر زنانه، لباس‌های زمستانی و تابستانی، ابرجادویی، سی‌دی‌های آموزشی تغذیه مناسب، گاهی کتاب‌های مذهبی و ‌...

‌اما پر‌طرفدارترین‌های‌شان لباس‌های زیر زنانه و لوازم آرایش است که زحمت رفتن به بازار بزرگ تهران را از دوشتان بر می‌دارد. با سود کمی برای فروشندگان که به هر حال برایتان ارزان‌تر از خرید از مغازه تمام می‌شود. 

[[photow01]]

ابر جادویی، این پدیده جدید، که بر خلاف دیگر اجناس بساط این فروشنده‌ها، برای خودش بروشوری دارد و کلی آدم حسابی محسوب می‌شود، در روزهای شلوغ پیش از عید نوروز یکی از پرفروش‌ترین محصولات بود.

هر فروشنده‌ای در کنار لباس‌های زیر، اسباب‌بازی‌ها، لوازم آرایش و لباس‌هایش حتماً تعداد زیادی ابر جادویی هم تبلیغ می‌کرد. ابر جادویی بی‌نیاز به هیج ماده شوینده‌ای، همه چیز را تمیز می‌کند. 

فقط مراقب باشید برای تمیز کردن چیزهایی با رنگ سیاه یا خیلی تیره از آن استفاده نکنید. این توصیه فروشندگان به شماست. به هر حال قیمت چندانی ندارد و به یک بار امتحان کردنش می‌ارزد.

به فراخور فصل‌ها می‌توانید انواع دیگری از لباس‌ها را هم در بساط فروشندگان مترو پیدا کنید. لباس‌های آستین‌بلند و گرم برای زمستان و لباس‌های بی‌آستین و خنک برای تابستان.

اغلب می‌تواند مفید هم باشد و اصلاً لازم نیست فکر کنید که باید حتماً همان لباس را با قیمت بالاتری از مغازه بخرید تا احساس کنید که جنس خوبی خریده‌اید.

تبلیغات، به ابتدایی‌ترین شیوه‌اش را می‌توانید این‌جا ببنید. معمولاً جملات همه با «خانم‌ها... دارم.» شروع و تمام می‌شود. اما باذوق‌ترهایشان شعر و آواز را هم چاشنی‌اش می‌کنند. شعرهایی مثل: «‌این تی‌شرت‌ها قشنگه؛ مال مامان هوشنگه» یا «این لباس‌ها چه نازه؛ مال خاله النازه» و ‌...

اگر چند سال پیش دیدن زنان فروشنده در مترو برایتان پدیده‌ای جدید به حساب می‌آمد، حالا در هر واگن مخصوص خانم‌ها که وارد شوید، بی‌شک یکی دو تایشان را در حال فروش اجناس‌شان می‌بینید. 

این روزها ندیدن‌شان عجیب است و تعدادشان هم روز به روز در حال افزایش است. می‌توانید در یک واگن چند فروشنده را با یک جنس مشابه ببنید که رقابت‌شان جالب است.

البته حالا دیگر خیلی‌هایشان همدیگر را می‌شناسند و یک‌جورهایی برای خودشان گنگ و این چیزها دارند. همدیگر را از آمدن مأموران مطلع می‌کنند و خلاصه مجموعه هماهنگی شده‌اند.

[[photow02]]

با فرزانه، دختر ۲۲ ساله‌ای که این روزها از فروش لوازم آرایش به فروش نوع خاصی از بادکنک تغییر شغل داده است حرف می‌زنم. قیافه ناراضی‌ای ندارد. اما معتقد است که درآمد چندانی از این راه به دست نمی‌آورد. وقتی از او می پرسم چرا دنبال کار دیگر نمی‌رود پاسخ می‌دهد: «چه کار دیگری؟ کار دیگری برایم وجود ندارد.» 

او می‌گوید اجناسش را از بازار تهران می‌خرد و روی هر تکه‌اش تنها صد تومان سود می‌برد. لیلا هم که همکار و دوست اوست و لباس زیر زنانه می‌فروشد، از این‌که تنها روی هر تکه از لباس‌هایی که می فروشد، ۳۰۰ تومان سود می‌برد، گله دارد؛ اما او هم معتقد است که کار دیگری نمی‌تواند بکند و تمام روزش را در مترو می‌گذراند. 

از لیلا درباره عکس‌العمل مامواران مترو می‌پرسم می‌گوید: «با ماهایی که سال‌هاست داریم این کار را می‌کنیم، کاری ندارند؛ اما مانع کار تازه‌واردها‌ می‌شوند. آن‌ها را شناسایی می‌کنند و جنس‌هایشان یا درآمدی را که تا آن لحظه داشته‌اند، ازشان می گیرند.» لیلا و فرزانه تجربه دستگیری توسط مأموران را نداشته‌اند.

با فریده، زن میان‌سالی که به همراه پسربچه کوچکش در متروست و لوازم آرایش می‌فروشد، در فرصت کوتاهی به صحبت می‌نشینم. او در انتظار متروی بعدی به مقصد ایستگاه امام حسین است.

می‌گوید با وجود پسرش، احتمال این‌که مأموران مترو بخواهند به او مشکوک شوند، کمتر است. برای همین با وجود همه اذیت‌ها و دست و پاگیری حمید، او را به همراه خود می‌آورد.

او البته خاطره بدی هم دارد. بعد‌از‌ظهر یکی از روزهای کاری‌اش توسط مأموران مترو شناسایی شده و دو سوم درآمد آن روزش را از دست داده است. ضمن این‌که با التماس از مأموران خواسته که اجناسش را از او نگیرند.

پسر کوچکش حمید هم با شیطنت کودکانه‌اش می‌گوید: «مأمورا گرفتنمون. ولی فقط پولمونو گرفتن. کاری‌مون نداشتن.»

فاطمه، زن ۵۰ ساله‌ی شاد و سرحالی است که حسابی سرزنده‌تان می‌کند؛ وقتی دارید با خستگی تمام از سرکار بر می‌گردید و حالتان از هر چه کار کردن است به هم می‌خورد، دیدن قیافه سرزنده فاطمه که دایم بهتان لبخند می‌زند و یکی از فروشندگانی است که همیشه شعرهای زیبا در چنته دارد، می‌تواند دلچسب باشد.

هر چه قدر هم جنس‌هایش را سر و ته کنید و آخر سر هم چیزی نخرید، لبخند فاطمه از روی صورتش پاک نمی‌شود. او نمونه واقعی احترام به شعار «حق با مشتری است» به حساب می‌آید.

[[photow03]]

با یکی از مأموران ایستگاه صادقیه تهران هم که یکی از مهم‌ترین ایستگاه‌های متروی تهران است، گفت و گو می‌کنم. او درباره رشد بسیار زیادی که فروشندگان مترو داشته‌اند می‌گوید: «دلیل اصلی این افزایش، درآمد بسیار بالایی است که دارند.» 

او معتقد است بر خلاف آن‌چه که خود فروشندگان می‌گویند، درآمدشان از این راه بسیار زیاد است. او می‌گوید: «خانم فروشنده‌ای را در یکی از ایستگاه‌های مترو شناسایی کردیم که تا ساعت چهار بعد‌از‌ظهر همان روز بیشتر از ۲۰۰ هزار تومان درآورده بود و ما تنها سودی را که کرده بود، از او گرفتیم.» 

می‌پرسم که این پول را به کجا تحویل می‌دهند؟ می‌گوید: «جلوی همان خانم پول را به صندوق صدقات کمیته امداد ریختیم.» 

به گفته آقای امامی امکان کنترل این افراد وجود ندارد. چون آن‌ها در واگن مخصوص خانم‌ها هستند و مأموران مترو مرد هستند و امکان ورود به واگن خانم‌ها را ندارند.

اگر بتوانند آن‌ها را که در انتظار متروی بعدی هستند، شناسایی کنند، بازداشت‌شان می‌کنند. در غیر این صورت هیچ راه دیگری برای کنترل این افراد وجود ندارد.

او معتقد است مأموران مترو موظف هستند که مانع کار این افراد شوند؛ چون حضورشان در واگن‌های مترو مسافران و هم‌چنین کارکنان مترو را با مشکل مواجه می‌کند. مخصوصاً صبح‌ها و عصرها در ساعات شلوغی مترو.

با همه این‌ها، متروی تهران با همه دردسرها و شلوغی‌هایش در همه ساعات روز مملو از فروشندگانی است که جنس‌هایشان را به شما عرضه می‌کنند. 

با وجود غیرقانونی بودن کارشان به هر دلیلی هم‌چنان مشغولند و واقعیت این است که بسیاری از مسافران از بودن این فروشندگان در واگن‌های مترو ناراضی نیستند. اجناس مورد نیازشان را می‌خرند، درباره کیفیت جنسی که خریده‌اند با هم بحث می‌کنند و حتی گاهی فروشندگان را از حضور مأموران مترو در سالن‌های قطار آگاه می‌کنند.

رابطه خوبی با هم دارند. به هم تخفیف می‌دهند و بین خیلی از آن‌هایی که مسافران دایمی مترو هستند با فروشندگان، رابطه دوستی خوبی به وجود آمده است.</description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_973.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_973.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی، فرهنگی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Sep 2008 13:02:09 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>صنعت چاپ در اروپا و ایران</title>
                  <description><![CDATA[قرن پانزدهم میلادی که به سر آمد، قرون وسطی به پایان رسید و عصر روشنگری آغاز شد. 
در عصر روشنگری؛ کریستف کلمب، قاره‌ی آمریکا را کشف کرد، میکل آنجلو، مجسمه‌ی داوود و لئوناردو داوینچی، پرده‌ی مونالیزا را آفرید و گوتنبرگِ آلمانی هم دستگاه چاپ را اختراع کرد. 

[[photow01]]

در تقویم خورشیدی، یازدهم شهریور را روز صنعت چاپ خوانده‌اند. به این مناسبت در این گزارش نگاهی می‌اندازیم به آغاز صنعت چاپ در اروپا و در ایران. در این میان البته از کاتبان و خوشنویسان صدر مشروطه هم یادی می‌کنیم.

<strong>کتاب در انحصار کلیسا بود</strong>

اغراق نکرده‌ایم اگر بگوییم در طول تاریخ هیچ وسیله‌ای به اندازه‌ی صنعت چاپ، فرهنگ را متحول نکرده است. گوتنبرگ با اختراع ماشین چاپ، کتاب را که  تا پیش از این در انحصار کلیسا بود؛ بین مردم آورد و به این ترتیب فرهنگ را عمومی کرد. 

در سال ۱۴۵۴ میلادی این مخترع و بازرگان آلمانی برای نخستین بار در تاریخ اروپا، انجیل را در یکصد و هشتاد نسخه و در یک هزار و دویست و هشتاد و دو صفحه همراه با تصاویر رنگی بی‌شمار در دو جلد چاپ کرد. 

پیش از اختراعِ ماشین چاپ اگر می‌خواستند انجیل را در چنین شمارگانی منتشر کنند؛ به لشکری از کاتبان و خطاطان نیاز داشتند. 

نخست چرم را در قطع مناسب می‌بریدند، خطوطی روی چرم ترسیم می‌کردند و سپس خطاطان و کاتبان دست به کار می‌شدند و با زحمت روی چرم خط کشی شده، خط می‌نوشتند. 

اگر کاتب، در نوشتن کلمه‌ای اشتباه می‌کرد، یا اگر لکًه‌ی مرکب روی چرم می‌ریخت، تمام نوشته را پاک می‌کردند و چرم را از نو صیقل می‌دادند. 

[[photow02]]

کاتبی و خطاطی از کارهای دشوار بود. اما کاتبان که در خدمت کلیسا بودند، گمان می‌کردند در راه خدا قلم می‌زنند و به این جهت سختی کار در نظرشان آسان می‌آمد. 

ناگفته پیداست که نسخ خطی، بسیار ارزشمند بود و کلیسا هرگاه می‌خواست کتابی را به پادشاهی هدیه دهد، آن را مصور می‌کرد. 

یکی از گران‌بهاترین نسخ کتاب مقدس، نسخه‌ی مصوری است که کلیسا در قرن دوازدهم میلادی به هاینریش شیر دل هدیه کرد.

<strong>چینی‌ها با صنعت چاپ آشنا بودند</strong>

صدها سال پیش از اختراع ماشین چاپ در اروپا، چینی‌ها با کاغذسازی و صنعت چاپ به خوبی آشنا بودند. اما چین با اروپا مناسبات بازرگانی نداشت و فن‌آوری‌های خود را در اختیار بیگانگان قرار نمی‌داد. 

به این جهت احتمالاً گوتنبرگ از فن‌آوری چاپ قالبی که در چین مرسوم بود اطلاع نداشت. تعدد حروف در زبان چینی، حروف‌چینی و انتشار کتاب را بسیار دشوار می‌کرد. 

کام‌یابی و رونق روزافزون صنعت چاپ در اروپا از برخی لحاظ مدیونِ خط ساده‌ی لاتین است که فقط بیست و شش حرف دارد و حروف آن منفصل است. 

[[photow03]]

پیش از آن که گوتنبرگ ماشین چاپ را اختراع کند، نوعی صنعت چاپ قالبی با حروف چوبی در اروپا پیدا شده بود. هر حرف را روی تکه چوبی کنده‌کاری می‌کردند و از حروف مُهر می‌ساختند و با مهر کردن و نشاندن حروف کنار یک‌دیگر، می‌توانستد با زحمت بسیار کتابی را در شمارگان اندک منتشر کنند. 

اما مشکل اینجا بود که نه تنها این کار، بسیار وقت‌گیر و پرهزینه بود، بلکه شکل حروف، بسته به سلیقه و مهارت مهرساز تغییر می‌کرد. گوتنبرگ برای حروف، قالب سربی ساخت و نوعی خط چاپی واحد را ابداع کرد. 

<strong>در ایران قدیم کاغذ خان بالغ بهترین کاغذ بود</strong>

در ایران قدیم بهترین کاغذها را از چین می‌آوردند. کاغذ چینی در آن زمان در پکن تولید می‌شد و به این دلیل که در زبان مغولی به پکن «خان بالغ» می‌گفتند، این نوع کاغذ چینی هم به «کاغذ خان بالغ» معروف بود. 

خوش‌نویسان و کاتبان ایرانی از روی تجربه دریافته بودند که روی کاغذ لغزنده، خط، خوش‌تر از کار درمی‌آید. به این منظور کاغذ را در نشاسته می‌خواباندند تا آهار بگیرد و صیقلی بشود، سپس روی آن خط می‌نوشتند. 

البته گاهی پیش می‌آمد که به کاغذ سفید، رنگ‌های مختلف بزنند و روی کاغذ رنگی خط بنویسند. 

به کاغذهای مجلل، گرد طلای مصنوعی می‌پاشیدند و به این نوع کاغذ، کاغذ زرافشان می‌گفتند. 

تا زمان مشروطه علاوه بر کاغذ خان بالغ؛ کاغذ سمرقندی، کاغذ اصفهانی و کاغذ ترمه – که از هندوستان می‌آوردند – معمول بود. پس از مشروطه کاغذ فرنگی و کاغذ روسی هم باب شد. 

[[photow04]]

کاغذ را در برگ‌های بزرگ می‌خریدند و لوله می‌کردند و پر شال خود می‌گذاشتند و هر گاه که می‌خواستند روی کاغذ خط بنویسند با مقراض ظریف و زیبایی که به این منظور در قلمدان نهاده بودند، به اندازه‌ی لازم از کاغذ می‌بریدند و روی آن خط می‌نوشتند.  

<strong>استادکاران چاپ، محترم بودند و نام آنها در انتهای کتب می‌آمد</strong>

نخستین چاپ‌خانه در ایران به فرمان عباس میرزا و توسط شخصی به نام آقا زین‌العابدین تبریزی در تبریز دایر شد. 

هم‌چنین نخستین کتابی که در این چاپ‌خانه به چاپ رسید، رساله‌ای است به نام رساله‌ی جهادیه که در سال 1233 هجری قمری، یعنی چهار قرن پس از اختراع ماشین چاپ به چاپ رسید. 

به این چاپ‌خانه باسمه‌خانه می‌گفتند که بعدها به مطبعه تغییر نام داد. 

رساله‌ی جهادیه درواقع فتح‌نامه‌ای بود که به پیروزی‌های ایران در نخستین جنگ روس و ایران می‌پرداخت. معلوم نبود اگر عباس میرزا از روی جاه‌طلبی نظامی هوس نمی‌کرد فتوحاتش را به شکل رساله‌ای منتشر کند، تا چند قرن دیگر ما می‌بایست از صنعت چاپ بی‌خبر بمانیم.

 ناصرالدین شاه هفت سال پس از این تاریخ، زین‌العابدین تبریزی را که در این مدت چم و خم کار چاپ به دستش آمده بود به تهران فراخواند. زین‌العابدین در تهران زیر نظر منوچهر خان معتمدالدوله، کتاب‌هایی چاپ کرد. این کتاب‌ها را کتاب‌های معتمدی خواندند.
 
از سال ۱۲۶۰هجری قمری چاپ‌خانه سنگی در ایران دایر شد و نخستین کتابی که از این چاپ‌خانه بیرون آمد، حدیقه‌الشیعه نام داشت که آخوندی به نام ملا احمد اردبیلی آن را تألیف کرده بود. 

چاپ سنگی به مدت بیست سال در ایران رواج داشت تا این که ناصرالدین شاه در سفرش به فرنگ یک دستگاه چاپ سربی از استامبول خرید و با خود به تهران آورد. اما در تهران کسی به این دستگاه علاقه‌ای نشان نداد. 

یک بارون فرانسوی به نام بارون نرمان در این تاریخ از ناصرالدین شاه اجازه‌ی انتشار روزنامه‌ای را گرفت و دستگاه چاپ سربی را به راه انداخت. 

در این سی سال که ایرانیان با دستگاه چاپ آشنا شده بودند، چاپ‌خانه‌ها دولتی بود و در تهران، تبریز و اصفهان؛ کتب و نشریات دولتی را منتشر می‌کردند. استادکاران چاپ در این دوره بسیار محترم بودند و نام آنان را در انتهای کتب می‌آوردند. 

<strong>انواع بمب دست‌ساز و یک نوع ماشین چاپ ساده</strong>

در زمان حکومت محمد رضا پهلوی، دستگاه چاپ افست به تدریج جای چاپ سنگی و سربی را گرفت و دوران کتاب‌های خطی با جلد چرمی به سرآمد. 

[[photow05]]

در آن زمان دستگاه فتوکپی به بازار آمده، اما هنوز همگانی نشده بود. مدارس و برخی ادارات به یک دستگاه پلی‌کپی مجهز بودند که در اتاقی مجزا نگهداری می‌شد. 

در مغازه‌های نوشت‌افزار نوعی کاغذ وجود داشت که به آن کاغذ استنسیل می‌گفتند. روی این کاغذ خط می‌نوشتند یا نوشته را تایپ می‌کردند، سپس با دستگاه پلی‌کپی دست‌نوشته را به هر تعداد که لازم بود تکثیر می‌کردند. 

اوایل انقلاب یکی از گروه‌های سیاسی چپ، کتاب ساده‌ای با جلد سفید منتشر کرده بود و در آن دستور ساخت انواع بمب‌دست‌ساز و یک ماشین چاپ ساده را آورده بودند. 

این ماشین چاپ، یک چهارچوب چوبی داشت که به آن پارچه‌ی ململ می‌بستند و این چهارچوب با لولا به یک صفحه‌ی چوبی که اندکی از قطع ورقه‌ی امتحانی بزرگ‌تر بود وصل می‌شد. 

کاغذ استنسیل را به پارچه‌ی ململ متصل می‌کردند و با غلطکی که با ساده‌ترین وسایل ساخته شده بود، مرکب را به طور یک دست روی پارچه پخش می‌کردند. مرکب از تار و پود پارچه می‌گذشت و حروف کاغذ استنسیل را روی کاغذ منتقل می‌کرد. 

در آن زمان با این روش، روزنامه‌ای در چهار صفحه به شمارگان دویست نسخه منتشر می‌کردند و در مدارس توزیع می‌کردند. حاصل کار البته چنگی به دل نمی‌زد، اما حروف خواندنی بود. 

اواسط سال پنجاه و هشت خورشیدی، یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مغازه‌های نوشت‌افزار اجازه نداشتند کاغذ استنسیل را بدون مجوز دولت به مردم بفروشند. 

این تاریخ را باید مبدأ آغاز ممیزی و سانسور در ایران در نظر گرفت. پس از این تاریخ بود که دستگاه طویلِ وزارت ارشاد و اداره‌ی کتاب را به وجود آوردند و دولت را بر چاپ کتاب در ایران مسلط کردند.]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_976.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/09/post_976.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">علمی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Sep 2008 17:30:54 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روابط غیرحرفه‌ای در فروش آثار هنری</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>موفقیت هنرمندان ایرانی‌ در خرید و فروش آثار هنری‌شان، بعد از حراج‌های دبی، گالری‌دارها و موسسات دولتی و غیر دولتی مرتبط با هنر را به برگزاری اکسپوها و حراج‌های داخلی ترغیب کرده است. 

هفت گالری مهم و معتبر تهران، در اقدامی هماهنگ با تشکیل گروه هفت نگاه، اکسپوی خود را در دو‌ سه سال اخیر برگزار کرده و تا حد بسیاری هم موفق عمل کرده‌اند. انجمن نقاشان هم با برگزاری نمایشگاه فروش مستقلی‌ در کاخ سعدآباد تهران، مجموعه‌ای از آثار بسیاری از نقاشان عضو این انجمن را در معرض نمایش و فروش قرارداد. وزارت ارشاد اسلامی هم در صدد برگزاری نمایشگاه دیگری برای فروش آثارهنری هنرمندان ایرانی است. 

فروش آثار هنری در ایران، بسیار نوپاست و انتظار برگزاری کامل و بی‌ایراد، انتظار به جایی نیست. اما تجرب‌های پیشین و نه چندان موفق چند سال گذشته، باید برای برگزارکنندگان فعلی این حراج‌ها راهگشا باشد.

یکی از مهم‌ترین ایراداتی که بر اکسپوی اول، که توسط وزارت ارشاد برگزار شد‌ وارد است، عدم تعهد خریداران به پرداخت کامل و به موقع قیمت توافق شده بود. ایرادی که متاسفانه هنوز به‌طور کامل برطرف نشده و در حراج‌های اخیر هم برخی از هنرمندان از آن گله‌مندند. 

اما به هر حال هر اتفاقی که در جهت رونق هنرهای تجسمی و به ویژه اقتصاد هنر ایران بیفتد، حتماً اتفاق مفیدی است. 

‌بعد از حراج‌های دبی و فروش بالای آثارهنرمندان ایرانی در آن حراج‌ها، با وجود تمام نکات مثبت ماجرا، آسیب‌هایی هم به همراه دارد که برای در امان ماندن از آن‌ها باید برنامه‌ریزی‌هایی انجام داد و ضرورت‌هایی را در نظر گرفت. در این‌باره با بهرام دبیری، هنرمند سرشناس ایرانی، گفت و گو کرده‌ام که در پی می‌آید.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>درباره حراج‌های داخلی که توسط نگارخانه‌ها، گالری‌دارها، وزارت ارشاد و انجمن‌ها برگزار می‌شود و پدیده تازه‌ای دراقتصاد هنر ایران به نظر می‌رسد، صحبت کنیم. معتقدید تا چه اندازه در این حراج‌ها موفق بوده‌ایم؟ </strong>

یک چیز مهم در هر گفت و گویی از این دست این است که همواره مراقب باشیم و بدانیم که قیمت‌گذاری‌ها تعیین‌کننده ارزش اثر هنری نیستند. با وقوف کامل به این مساله، باید بدانیم بازار فروشی که در دنیای غرب وجود داشته است، سابقه بسیار طولانی دارد. 

این اواخر با تلاش‌هایی که شده، کارهای ایرانی هم وارد این بازار شده و با قیمت‌های خوبی هم به فروش می‌رسد؛ اگر چه در مواردی این قیمت‌ها هنوز هم به نظر من کم است. 

اما همین که چنین فرصتی برای هنرمندان ایرانی ایجاد شده، جای امیدواری دارد. به هر حال سرمایه‌هایی در دست سرمایه‌داران وجود دارد که می‌توانند در هر بازار و بورسی وارد شوند‌ که ممکن است آسیب‌هایی برای سرمایه‌های‌شان داشته باشد. 

اما وقتی وارد بازار خرید و فروش آثار هنری می‌شوند، مسلماً ضرر نخواهند داشت. باز هم تاکید می‌کنم که همه این‌ها با آگاهی به همان نکته اولی است که اشاره کردم.

بعد از حراج‌های دبی، در ایران هم بخشی از صاحبان سرمایه به این موضوع توجه نشان داده و می‌دهند و به اثر هنری به عنوان چیزی که می‌شود روی آن سرمایه‌گذاری کرد، نگاه می‌کنند. اثر هنری در حال حاضر صاحب قیمت است و این را صاحبان سرمایه می‌دانند. 

همان‌طور که گفتید بعد از انعکاس اخبار حراج‌های دبی در داخل، اکسپوهای مختلفی در داخل کشور برگزار شد. خود گالری‌ها جمع شدند و دارند کار می‌کنند. نسبتاً هم موفق و خوب بوده‌اند. هنوز به نسبت بازارهای جهانی خیلی سطح پایین است، اما می‌توان گفت خوب است.

در نمایشگاه‌های اخیر انجمن نقاشان در خانه هنرمندان، نسبتاً فروش خوبی بود. اگر‌چه در اشل فروش‌هایی که در خارج از ایران اتفاق می‌افتد، چیزی نبود. مثلاً پنجاه تا کار را سیصد و پنجاه میلیون تومان فروختند، که در مقایسه با فروش آثار هنری ایرانی در حراج‌های خارجی رقمی به حساب نمی‌آید.

این میان ماجراهایی به‌وجود می‌آید که قصه را به سمت خوبی هدایت نمی‌کند. مثل این‌که موسسه‌ای اثری را از گالری هفت نگاه می‌خرد و حالا بعد از گذشت پنج ماه زنگ می‌زنند که ما تخفیف می‌خواهیم. این پست‌ترین نوع معامله کردن است. شما اگر تخفیف می‌خواهید باید روز اول این را بگویید نه الان و بعد از بردن کار و تمام شدن نمایشگاه. 

سه چهار سال پیش هم بانک صنایع ومعادن، مبالغی از کار هنرمندان را خریداری کرد، اما در واقع فقط جلوی فروش آن‌ها را گرفت و هشت ماه بعد اعلام کرد که من این کارها را نمی‌خواهم.

<strong>من فکر می‌کردم تجربه چند سال گذشته، باعث شده  که در حراجی‌های جدید، گالری‌دارها حواس‌شان را جمع کنند و از تکرار این اتفاق جلوگیری کنند. با یکی از اعضا هفت نگاه که حرف می‌زدم تاکید داشت که ما با اطمینان از این‌که خریدارها پول را می‌دهند کار را تحویل می‌دهیم.</strong>

نه، چنین اتفاقی نیفتاده است. خانم گلستان که سخنگوی هفت نگاه هستند، با من تماس گرفتند که از مرکز هنرهای تجسمی که خریدار کار من بوده، تماسی داشته‌اند که ما تخفیف می‌خواهیم. 

این‌جا کار وارد قصه جدیدی می‌شود که هیچ جای دنیا اتفاق نمی‌افتد. این‌که موسسه ای یا شخصی بیاید کاری را بخرد، نگه دارد و بی‌آن‌که چیزی بپردازد، بعد از هفت ماه یا کارها را پس بدهد یا بگوید تخفیف بدهید. این عجیب‌ترین و پست‌ترین نوع معامله است. این‌جا دیگر بحث هنر مطرح نیست. در معامله ‌قانون ثابتی ‌وجود دارد و این شکل معامله کردن، واقعاً پست است. 

ما این مشکلات را داریم و خدا می‌داند که چه کسی باید این رفتارهای عجیب و غریب را علاج کند. اما سوال من این است آیا این رفتار را در خریدهای دیگری هم می‌کنند یا فقط درباره آثار هنری آن‌قدر آسان می‌گیرند و بی‌اهمیت هستند؟

<strong>این ایراد به انجمن نقاشان و هفت نگاه هم بر می‌گردد که از خریداران درخواست چیزی برای اطمینان از دریافت پول‌شان نمی‌کنند. یعنی همان اتفاقی که در اکسپوی اول افتاد. </strong>

همان‌طور که اشاره کردید حراج‌های خارج از کشور این امکان را به‌وجود آورده که امروز هنرمند یا گالری‌دارها بتواند به این شکل حرف بزنند، که اگر این کار را می‌خواهی، بیست وچهار ساعت فرصت داری که پول را بپردازی. 

الان این اتفاق افتاده که هنرمند اسیر خریدار بداخلاق یا ناآگاه نباشد. به هر حال هنرمند نیازمند است که کارهایش را بفروشد. تا پیش از این هنرمندان و گالری‌دارها مجبور بودند، این تاخیرها را تحمل کنند. الان با این رونقی که پیش آمده هنرمندان می‌توانند، از موضع بهتری با خریداران حرف بزنند. 

همان‌طور که شما گفتید می‌توان به آن‌ها گفت که تا این زمان فرصت داری که پول این کارها را بپردازی، تا ما مطمئن باشیم این کار را خریده‌ای و نه این‌که شش ماه بعد بخواهی کارها را پس بیاوری و بگویی نمی‌خواهم.
این اتفاق مهمی است که انجمن و خود هنرمندان بتوانند این رفتار مقتدرانه را با مشتری‌های‌شان داشته باشند. این حداقل نتیجه‌ای است که باید از این فروش‌های خارج از کشور به‌دست بیاوریم. 

<strong>بحث دیگر قضیه هیجاناتی است که هنرمندان تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند و من منظورم دقیقاً هنرمندان جوانی است که هنوز شخصیت کاری و هنری‌شان شکل نگرفته است و می‌توانند به راحتی تحت تاثیر کاری قرار بگیرند که بهتر فروش می‌رود و به آن سمت گرایش پیدا کنند. شاید این اکسپوهای داخل با توجه به قیمت نه چندان بالایی هم که کارها دارند، برای هنرمندان جوان این فرصت را ایجاد کند که بتوانند در حراج‌های داخل کارشان را به فروش برسانند و از این آسیب تا حد زیادی در امان بدانند.</strong>

برای شروع باید به‌طور کلی بدانیم که هنرمند واقعی به سلیقه احدی جز خودش فکر نمی‌کند و هیچ حراجی نمی‌تواند کار او را تحت تاثیر قرار دهد. ارزش کار هنری به فروش و ایجاد بازار کردن نیست. اصولاً در هیچ‌جای دنیا نیست. همین امروز هم که این بازارها در جهان وجود دارد هنرمند واقعی نمی‌آید بر اساس سلیقه مشتری‌ که نمی‌داند کیست، کار و شیوه‌اش را عوض کند. 

هنرمند جز به خودش، به هیچ سلیقه‌ای توجه ندارد. او دارد یک فرهنگ، تاریخ و هویت ملی فراهم می‌کند. در نتیجه همه این گفت و گو ها در نزد هنرمند واقعی، امور بسیار سطح پایینی هستند که برایش هیچ اهمیتی ندارند. 

در نتیجه کسانی را که نگاه می‌کنند در دبی کدام کار فروخته می‌شود تا همان کار را بکنند، باید کنار گذاشت. البته یکی دوسال بعد خودشان ناخودآگاه کنار گذاشته می‌شوند. این‌ها در تاریخ کشور ما باقی نخواهند ماند.

اما این حرف شما هم درست است. اگر گالری‌ها بتوانند بازار داخلی را سامان بدهند، حالا نه در سطح جهانی، چون هنوز جامعه ما آمادگی این‌گونه پرداخت‌ها را نداشته و هنوز درکی از آن ندارد؛ اما اگر این کار انجام شود، می‌تواند سطحی از زندگی هنرمندان جوان را تامین کند، تا این‌ها بتوانند کار خودشان را بکنند. 

ببینید، هرکسی می‌تواند هر قیمتی روی کارش بگذارد و هر کسی هم می‌تواند آن کار را بخرد یا نخرد، اما هیچ کدام‌شان کاری به واقعیت خلق اثر هنری ندارد. ‌طبیعی است. تعداد زیادی نقاش جوان در حال کار کردنند که در نهایت در این غربال تاریخی، تنها عده کمی باقی می‌مانند‌ که نامشان و کارشان حفظ می‌شود. 

آن‌ها اعتنایی به این بازار ندارند. می‌توانند وارد این بازار شوند و کارشان هم خوب فروخته شود؛ اما این تاثیری در کارشان ندارد. مساله مهم این است که بدانیم جهانی بودن فقط زمانی معنا دارد و دوام دارد که یک اثر هنری بتواند در تاریخ و فرهنگ خودش معنا پیدا کند. 

جهان، جایی بیرون از این‌جایی که هستیم نیست و جهان ما همین جاست. تصور گمراه‌کننده‌ای است که هنرمندان ما فکر کنند اگر در دبی یا مثل آن مطرح شوند، جهانی خواهند شد. بی‌آن‌که آن اثر‌ در جامعه خودشان حتی در نزد فرهیختگان و هنر‌دوستان و هنرشناسان ایران معنا داشته باشد. اول باید یک معنایی در این‌جا فراهم شود تا بتواند در مقیاس جهانی‌اش هم صاحب معنا شود.

<strong>انجمن نقاشان دارد جداگانه اکسپوهایش را برگزار می‌کند، هفت نگاه و وزارت ارشاد هم کدام به‌طور جداگانه دارند این کار را می‌کنند. با تایید این‌که نکته مثبتی است که ارگان‌ها و مجموعه‌های مختلف با سلایق و سیاست‌گذاری های ‌متنوع دارند این کار را می‌کنند، اما از طرف دیگر شاید هماهنگ بودن این‌ها با همدیگر شاید بتواند یک بازوی حقوقی باشد برایشان. به این معنا که اگر اتفاقاتی از این دست درباره پرداخت‌ها پیش آمد، بتوانند اقدام حقوقی انجام دهند. </strong>

من نمی‌دانم کدام بهتر است. ضمن این‌که نمی‌دانم این پیشنهاد چقدر شدنی است. در ایران جمع شدن چهار نفر با همدیگر کار را به آشوب می‌کشاند. ای بسا که راه ممکن همین است که هر کس برای خودش تلاش‌هایش را بکند. هر اکسپویی ‌که بتواند مدیریت، برنامه‌ریزی و رفتار بهتری داشته باشد، مسلماً دوام بیشتری خواهد داشت و موفق‌تر خواهد بود. 

برای همین مایوسم که آن‌چه می‌گویی در ایران شدنی باشد. نمونه‌اش اکسپوهایی که موزه برگزار کرد و موفق نبودند. قیمت‌ها نادرست بود، رفتارها، خریدارها و همه چیز به هم ریخته و بی‌معنا و گاهی توهین‌آمیز بود. این است که باید هر کدام از این گروه‌ها کارهای خودشان را بکنند و بر اساس منطق خودشان اشل‌ها و فرم های مختلفی را ارائه بدهند. 

برای حل این نا‌به‌سامانی‌ها باید مثل هر جای دیگری در جهان،  وقتی خریداری کاری را می‌خواهد، همان‌جا با او قراردادی نوشته شود که این اطمینان حاصل شود. باید نظام این شکلی به‌وجود بیاید. 

ضمن این‌که در همه جای دنیا این شکلی است که وقتی هنرمندی می‌خواهد با گالری‌داری نمایشگاهش را برگزار کند، قراردادی وجود دارد که در آن نحوه فروش و پرداخت‌ها و زمان‌بندی‌ها معلوم می‌شود. الان این را هم حتی نداریم و همه چیز دوستانه و در یک محاوره و گفت و گو انجام می‌شود.

خوشبختانه تا به حال ندیده‌ام که با گالری‌ها مشکلی پیش آمده باشد، اما بر اساس ضرورت‌ها، امروز گالری‌دارها و انجمن‌ها باید این ساماندهی را در روابطشان انجام دهند. 
]]></description>
         <link>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/08/post_972.html</link>
         <guid>http://radiozamaaneh.com/morenews/2008/08/post_972.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ و هنر</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Aug 2008 12:14:19 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>