| خانه > عباس معروفی | |
عباس معروفیمعرفی کتاب «ایران و ذات»، نوشتهی ناصر کاخساز رسالتی بر دوش ادبیاتجنبش روشنفکری، به جای این که تداوم منطقی جنبش روشنگری قرن هجده باشد، جانشین آن شد.در جامعههایی که روشنگری را نیازموده بودند و آن را نمیشناختند، جنبش روشنفکری بیریشه و بیزمینهی تاریخی بهوجود آمد. این بود که روشنفکر، در این جامعهها بدون کمترین تجربه از دموکراسی، به صحنهی چالشهای اجتماعی گام نهاد و با پرکردن جای خالی روشنگر، راه را بر جنبش روشنگری بست و مانع تکوین طبیعی آن شد. داستانی کوتاه از ابراهیم اکبری دیزگاه قرآنی با جلد قرمزداستان این هفته «قرانی با جلد قرمز» از ابراهیم اکبری دیزگاه، از مجموعه داستان «خرده روایتهای در باب چشم» است که بهزودی در آلمان منتشر میشود؛ کتابی که نتوانست از وزارت ارشاد در ایران اجازهی انتشار بگیرد. هرچند نویسنده فلسفه خوانده و طلبه است و اهل علم، و از هرزهنویسی و هر نوع جانبداری سیاسی فاصلهها دارد، اما معلوم نیست چرا این داستانهای ارجمند و قوی نتوانسته در ایران مجوز نشر بگیرد. مروری بر هنر و ادبیات ایران پس از دهمین دورهی انتخابات ریاست جمهوری تصویرهایی که از سایه آمدهانداین روزها وقتی کار جوانها را بخوانی، درمییابی که همهی تصویرهای سمبلیک و استعارهها از سایه درآمدند و چهره پیدا کردهاند. داستانها و شعرهای این روزها، همه تصویر چالشهای مردم با نیروهای حکومتی است. بار دیگر داریم به اساطیر ایران باز میگردیم. بار دیگر به روشنی، نبرد خیر و شر روایت میشود. اهورا و اهریمن، رو در روی یکدیگر قرار گرفتهاند. جنگ آدمها و دیوها است. ادبیات مقاومت گفتوگو با احمد رافت، روزنامهنگار و نویسندهی کتاب «ایران انقلاب آنلاین» احمد رافت و انقلاب آنلایناحمد رافت، روزنامهنگار مشهور ساکن ایتالیا، در پاسخ این پرسش که: ادبیات مقاومت ایران از دید شما به چه شکلهایی نمود پیدا کرده است؟ گفت: «ادبیات مقاومت را به نظر من باید به دو دسته تقسیم کرد. آن ادبیاتی که در خارج از کشور نوشته میشود، یعنی نویسندگان و شاعران و کسانی که در خارج هستند و آنهایی که در داخل ایران هستند. چون نوع برخوردها فرق میکند و فضاها و آزادیها هم متفاوت هستند.» گفتوگو با احمد رافت را در ادامه بخوانید. ادبیات مقاومت دو شعر از حامد ابراهیمپور «مردهها خواب نمیبینند»حامد ابراهیمپور پیش از این چند دفتر شعر منتشر کرده است. او در شعرهای تازهاش، زمان را لابهلای تاریخ تقطیع میکند. تاریخ را قطعه قطعه توی شعرش میچیند. کلمههای شعری ابراهیمپور از جنس واژگان قصهاند. لای شعرهایش چیزی هم برایت تعریف میکند و در بین سطرهای شعر داستانی جان میگیرد که هولناک است و تو میخوانیاش تا بدانی یک نفر دیگر هم همهچیز را میبیند؛ برادرکشی را بو میکشد و از بوی دروغ بالا میآورد. داستانی از فریال اعترافنویسنده در داستان اعتراف، لایههای ذهنی یک زن خانهدار معمولی را افشا میکند. زنی که هیچکس توی فامیل نمیتواند مثل او فسنجان درست کند. زنی که تمام روز در خانه تنهاست و با ذهنیت خود باید کنار بیاید. داستان کوتاهی از مهدی فرجپور «من شدم یکی»داستان مهدی فرجپور از بیتصویری رنج میبرد. کلیگویی است. در حالی که داستان با روایت جزءبهجزء ساخته میشود؛ با استقراء ریاضی. یعنی کوچکترین نکتهها، ریزترین احساسات و دقیقترین تصاویر. در این داستان از ما دو نفر صحبت میشود و بعد از ما سه نفر و بعد از من یک نفر. گویی این سه نفر هیچ تفاوتی با هم ندارند. هیچ رابطهای با هم ندارند، هیچ دیالوگی با هم ندارند. گویی نویسنده میخواسته یک تئوری صادر کند و در حد یک خبر رادیویی آن را به گوش دیگران برساند. ادبیات مقاومت هنر، راه روییدن خود را میجویدهرچند که رژیمهای دیکتاتوری تمام تلاش خود را بهکار میگیرند تا هنر را سیاسی کنند و در خدمت خود درآورند، اما هنر، تن به بازیهای حقیر نداده و از لای سنگلاخها، راه روییدن خود را میجوید. تاریخ هنر خود را میسازد. هر واقعه و حادثهای، بستری میشود تا هنر بازیهای خود را نمایش دهد. در هر پیچ تاریخ، رویش بیدریغ ترانههاست. بر هر دیواری که در تاریخ ساخته و پرداخته میشود، یک تابلوی نقاشی خود را میآویزد. داستان کوتاهی از الهه علیزاده سیصد شاخه قلب رنگینداستان «سیصد شاخه قلب رنگین»، از الهه علیزاده، با یک نوستالژی آغاز میشود. با یک آرزو شکل میگیرد و با دلهره بهپایان میرسد. داستان با واژگان داستانی نوشته شده. برخلاف نوشتهی بسیاری از جوانان که داستانشان ترکیبی از واژگان شعری و داستانی و مقالهای را یکجا دارد، در این داستان خوشبختانه واژگان آشنا و داستانیاند. ملموسند و نشان میدهد که الهه علیزداه فضاهای داستان را خوب میشناسد. ادبیات مقاومت و بهناگاه قلب میایستد، فکر کردن، بودن...شهرام شیدایی انگار بداند که عمرش کوتاه است، عجله داشت و بهجای نق زدن و گلایه کار میکرد. ساماندهی و سازماندهی میکرد و خودش گوشهای از آن حلقه میایستاد، بیحرف، آرام و چشمهای مهربانش از خوشحالی برق میزد. شهرام شیدایی مرگآگاه بود. گواه من از این مرگآگاهی، شعری است که بهتازگی از لابهلای دستنوشتههایش پیدا شده است. شعری از سالهای قدیم، از همان وقتها که او حلقهای، دیالوگی، شبی، روزی، بساطی راه بیندازد. ادبیات مقاومت ادبیات مقاومت گورستانی نیستادبیات مقاومت گورستانی نیست. مانند ایدئولوژیها هیچ انسانی را به گورستان هدایت نمیکند، بلکه مقاومت میکند تا راه سبز زندگی را به انسانها نشان دهد. ادبیات مقاومت قالب نمیجوید. راه میپوید. بیشتر مواقع خود نمیتواند ادبیات خلاقه باشد. حاشیهای است که بر ادبیات خلاقه و در کنار متن راه نفس میگشاید. ادبیات مقاومت دامنهی گستردهای دارد. از آفرینش داستان و شعر، تا نقد و گزارش و طنز و حتی گسترهاش تا پاسداشت و تحسین هنرها هم میرسد. داستانی از نیما قاسمی «همسایهی غریب»ادبیات و زبان جنگ، زبان و ادبیاتی دیگر است. مجموعهای است از خشونت و گریز و تنهایی و دروغ و نفرت و انتقام و از هم گسیختگی، که در جوار کودکی و زندگی و مهر و ماندن و خانواده و راستی و عشق و سامان گرفتن، باید شانه به شانه نفس بکشد و این خود ادبیاتی بهجا میگذارد که خاطره و حاصلش بر کاغد نویسندگان، ادبیات خلاقهی نسل و نسلهایی را رقم میزند. این یادگاری است از ادبیات نسل پیش. قاعدهی بازی در داستان «همسایهی غریبه»، همان بازی است. ادبیات مقاومت «بگو چگونه بنویسم یکی نه، پنج تن بودند»«شما را بهخوبی میشناسم. معلم، آموزگار، همسایهی ستارههای خاوران، همکلاسی دهها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پروندههایشان شد و معلم دانشآموزانی که مدرک جرمشان اندیشههای انسانیشان بود. شما را بهخوبی میشناسم. همکاران صمد و خانعلی هستید. مرا هم که بهیاد دارید؟ منم، بندی بند اوین، منم دانشآموز آرامِ پشت میز و نیمکتهای شکستهی روستاهای دورافتادهی کردستان که عاشق دیدن دریاست. منم، همان رفیق اعدامیتان.» داستانی از فریال بالشِ زبر سپید و دختر باکرهچقدر خُنک بود. چه نرم، پوست لطیف و ناشیاش را بازی میداد. ناخنهای رنگ شدهاش را آرام روی سپیدی ملافهها کشید. خودش را جمع کرد. زیر سرمای سپید تازهاش خزید و کِز کرد. صدای قلبش را نامنظم میشنید. هیچ تصوری از لحظههای مانده در راه نداشت. از چیزهایی که نمیدانست، رازهای ناشناخته و گوشههای کشف ناشدهی تن. ذهن تاریکش بهخود کِش و قوس میداد تا بلکه چشمهای، کورسویی از جایی پیدا کند، اما تا چشم کار میکرد، سیاهی بود، سیاهی ناب. ادبیات مقاومت ادبیات مداحیاین روزها که چراغ ادبیات خاموش شده، و نشر مملکت به ورشکستگی کامل افتاده، نوعی ادبیات مداح شاخ و شانه میکشد که میخواهد تمامی ملت و کشور و ثروت و شخصیت و انسانیت و ادب و فرهنگ را به پای یک انسان متزلزل و وحشتزده قربانی کند؛ انسانی که خود را نمایندهی فرهنگ و نماد انسانیت میخواند، اما در سالهای اخیر، بزرگترین افتخارش این است که در میان حلقهی سرداران و تیمساران و نظامیان عکس یادگاری بهجای بگذارد. ما و روز جهانی کتابروز جهانی کتاب است. روزی که در تمامی جهان گرامی داشته میشود. روزی نمادین برای تمامی سال. مسئولان فرهنگی و مردم در هر کشوری تلاش میکنند در فهرست آمار کتابخوانی، تولید کتاب و به ویژه آفرینشهای ادبی همواره جایگاههای بالایی کسب کنند. در کشور شاعران بزرگ اما این روزها کتابی توسط دولت با نام شاعران جهان منتشر شده که نام فروغ فرخزاد از آن حذف شده است. بله، روز جهانی کتاب است. زمانهی خیرهسری و حاشا و دروغ استبه نظر میرسد بسیاری از مقالات و انتقادات و نوشتهها زمان مصرفشان سر آمده است. دیر شده و معمولاً در چنین وضعیتی که کلمه کار نمیکند تفنگها به حرف میآیند. به این صورت است که مردم زندگی عادی و طبیعی ندارند. همه گوش به زنگ و آمادهاند که اتفاق مهمی بیفتد. حالا در چنین وضعیتی ادبیات و هنر چه جایی دارد؟ در چنین وضعیتی فقط خبر، آنهم تیتر خبرها در نفس جامعه میچرخد و همهچیز تحتالشعاع خبری مهم قرار میگیرد! داستانی از لادن نیکنام فرد تخته نردداستان « تختهنرد » از لادن نیکنام فرد، داستان در داستانی است که در فعلیت جریان دارد. نویسنده بازی را خوب رج میکند و قواعد بازی تختهنرد را به قدری که داستان نیاز داشته باشد، نشان میدهد. اصطلاحات و کرکری خواندنهای تختهنرد، نوع رابطهی بین دو آدم و روانشناسی رفتار زن و مرد به دقت بیان شده است. اما خوبیاش این است که همهچیز در فعلیت پیش میرود. همینجور که در چرخش تاس، نویسنده سیب را به خورد دختر میدهد. ادبیات مقاومت صدای پای ادبیات و فرهنگ میآیدانگار بر زمین خاک مرگ پاشیده باشند! در گوشه و کنار گلی جوانه زده یا بوتهای از لای سنگلاخ روییده است. گویی ادبیات و نقد موضوعات زائدی بودند در کشور ادب و فرهنگ. کشوری که با صفحهی فرهنگی و ادبیاش در جهان شناخته میشود نه با بمب و اتم و هسته و مزخرفات دیگر. با این همه اگر مطبوعات ادبی نداریم، وبلاگها و سایتها این فقدان را جبران کردهاند و هنوز میتوانی صدای قلب ادبیات را بشنوی؛ صدای ادبیات مقاومت ایران را. «ممنون، وقتم خیلی تنگ است، نوش جان!»آخرین یادداشتم را لای کتابی گذاشته بودم و کتاب بهدست بین ازدحام عابران قدم میزدم. همانگونه که نگاه پشت ویترین مغازهها، نگاه عابران را میقاپید و متوجه خود میساخت، چهرههای عابران نیز کنجکاویام را برمیانگیخت و مرا مجذوب خود میکرد. به همین خاطر میتوانستم ساعتها بین آنها راه بروم و سیاحت کنم. ناگهان حس کردم کتاب از دستم قاپیده شده، با عجله برگشتم، مردی آن را از دستم ربوده بود و داشت فرار میکرد. |
لینکدونی
آخرین مطالب
موضوعات
آرشیو ماهانه
|
![]() |









